I know a little sorrowful mermaid...*

 

"But remember," screeched the witch, "that once you have a human body you can never become a mermaid again. Never again shall you swim through the waters with your sisters to your father's castle.
If you cannot make the prince fall so much in love with you that he forgets both his father and mother, because his every thought concerns only you, and he orders the priest to take his right hand and place it in yours, so that you become man and wife; then, the first morning after he has married another, your heart will break and you will become foam on the ocean."

پری کوچک دریایی- هانس کریستین آندرسن

 

مجسمه ی این پری کوچک دریایی را خیلی دلم می خواست از نزدیک ببینم. برای من این تکه سنگ خیلی جان داشت! خودم این یکی تصویر را ترجیح می دهم. از دوربین های با وضوحn پیکسل کهn دارد میل می کند به سمت بی نهایت گریزانم. عکس های با وضوح کم را ترجیح می دهم! تصویر را قدری پردازش کردم. جوری که اطلاعات رنگ ها و غیره قدرت خیال را از کار نیاندازد. در واقع فقط خطوط را باقی گذاشتم. نزدیک ترین چیز به کلمات را.

شاید او از معدود مجسمه هایی باشد که جایش در موزه نیست. کنار دریاست. بی هیچ حصاری که کهنگی اش را به رخ بکشد. کهنه ناشدنی ست. اصلن مجسمه نیست انگار! روح مجسم یک قصه است. او لب مرز است. میان آب و خشکی. پری ای که هرگز صاحب روح انسانی نشد. پری ای که سنگ شد. نه توانست به جهان خاکی انسان ها پا بگذارد و نه خواست به دنیای آبی پری ها بر گردد. قمار کرد و باخت. به روح جاودانه دست نیافت اما جاودانه شد. باختن اش به همه ی بردن ها می ارزید. روی مرز زندگی کرد روی مرز باخت و برای همیشه روی مرز ماند. قصه اش از جنس قصه های پایان دار نیست. از این قصه ها نیست که به سلامتی شروع می شوند و به سلامتی هم تمام می شوند. قصه اش هم مثل خودش معلق است. انگار همیشه منتظر است. این تفاوت تراژدی با دیگر قصه هاست. در تراژدی روحی ابدی نهفته است. روحی که پری دریایی هانس را جاودانه کرد. این پری کوچک در کوپنهاگ، پایتخت شادی جهان، قهرمان قصه های این شادشهر نیست. این نماد شهر، از آن کناره گرفته و بر لب دریا نشسته است. انگار روح غمگین دخترک کبریت فروش است که به درون سنگی راه یافته و یک غم سنگین را که در قلب سنگی اش نقش بسته، پنهان کرده است. یا روح همه ی قصه های ساده و پُرِ هانس.

یک تراژدی هر بار که خوانده می شود از نو شروع می شود. دوباره زنده می شود. اما هیچ وقت تمامی ندارد. هیچ وقت نمی میرد. خواننده اش نمی تواند با تمام شدن قصه خمیازه ای بکشد و لبخند عمیقی بزند و فراموشش کند. خواننده اش همیشه منتظر است. داستان را همیشه در یاد دارد. داستان اش "می ماند". جایی در ذهن های آدم ها. جایی در خاطره های مشترک انسانی. جایی در روح مشترک بشری. جایی در حافظه ی کلی می ماند. هر بار قلبت را به درد می آورد. هر بار نَفَس ات را به شماره می اندازد. هر بار چیزی را در درون وجودت می خواند. قصه گو قصه را جلوی چشم های تو نمی گوید که بعد هم تمام بشود و کلاهش را از سر بردارد و بگرداند. قصه گو دستت را می کشد می بردت توی قصه. ناگهان می بینی توی عالم پری هایی. می بینی همه ی احساسات آن ها را می توانی مثل احساسات انسانی درک کنی. لبخندهایشان را ببینی. زبان های نافهم شان را بفهمی. خواب هایشان را خواب ببینی. توی آب دریایشان خیس بشوی. بعد می بینی این عالم پری ها که همه فکر می کنند واقعیت ندارد چقدر واقعی ست. دستت را می کشی روی سطح شیشه های خیال و بخارشان را به سرانگشت اشاره ای مخدوش می کنی. می بینی عجب! تو حتی می توانی روی این دنیا اثر بگذاری. می توانی بروی توی افسانه و آن را ببینی، بیاندیشی و بگذاری اندوه اش که آشنا شده است تمام قلبت را پر کند. و حالا با صدای طپش قلبت صدای پای اندوه یک پری دریایی را بشنوی که برای همیشه خیره مانده است و نیمه. نیمی انسان. نیمی پری. اندوه پری ای را که در این قمار باخته و حتی درست لحظه ی آخر که باید تصمیم می گرفته که خودش را نجات بدهد و برگردد به جهان پریان، این کار را نکرده. دلش نیامده. چاقو را به دریا پرت کرده و سنگ شدن خودش را به سنگ شدن قلبش ترجیح داده است.

می توانی فرشته ها را ببینی که چگونه در فضای این قصه بر گرد پری سنگی می گردند. گردشی جاودانه.

 

 

*« من پری کوچک غمگینی را می­شناسم/ که در اقیانوسی مسکن دارد/ و دل خود را/ در یک نی لبک چوبی/ می نوازد آرام آرام ...» - فروغ

دو جا در دانمارک کاملن حس می کردم به مکانی مقدس پا می گذارم یکی ایش این جا بود

و دیگری ...

 

/ 0 نظر / 9 بازدید