حیاطِ زنی که بی محابا زنده گی کرده است

 

درخت پسته­ی کنار حیاط، تازه و جوان و پربار است. سوگلی­ست توی این حیاط کهنه. مثلن انار کهنه است و دانه هاش بی­آب. جوری که آدم حس می­کند جاش اینجا نیست! باید می­رفت شاید توی زمینی خوش آب و هواتر ریشه می­دواند تا دانه­هاش آب­دار تر می­شد. حیف که اختیارش دستِ خودش نبود! حالا سال­هاست توی این حیاط، میان بادها و طوفان­های کویری همچنان محکم به زندگی چسبیده است. انارهاش طعم و شیرینیِ خاصی دارند. نه شبیهِ انارهای آب­دار و خوش آب و رنگ، نه. کم­رنگ و کوچک­اند اما مقاوم و دیرمان. تا حالا ندیده­ام خراب بشوند اصلن. تهِ حیاط هم ملک انجیرهاست. نه این انجیرهای درشت و بنفش و بی­مزه و آبکی و فراوان. نه! انجیرهای زرد و کوچک و شیرین با دانه­های نارنجی. که همین جور کف حیاط می ریزند با هر باد. گل­های زرد و نارنجیِ کویری و گل­های بنفشِ ریزِ کاکتوس­های روان هم که شده­اند پوششِ گیاهیِ اینجا! چند تایی هم نخل تزیینی و قدری سبزی و یک پسته­ی خیلی کوچک که هنوز بار نداده، دورِ حوض را پوشانده اند. اما آن درختِ پسته...و بوی مست­کننده­ی پسته­های نارَس ...

مادربزرگ: این ها را  از درخت چیدی؟

-        نه. پای درخت ریخته بود. پوچ اند یعنی؟

-        این پسته را امسال خیلی آب دادند. هر چی آب بدند مغزش پوچ میشه. این لامصب امسال پوچ شده کلی مغزاش

زیر لب زمزمه می­کنم با خود، این میوه­های کویر هم دیوانه­اند! امان از این میوه­های دیوانه که پر آبی پوچ­شان می­کند و کم آبی پر مغز!

اتاق­ها و چاردیواری و مطبخ و بالاخانه –به جز این آخری- هر یک درب مستقلی دارند توی حیاط. و سقفِ هریک نیم ـ­استوانه ای ست از بیرون و گنبدی از درون. با روزنه­ای در میانِ بالاخانه و مطبخ که در روز، نوری به اندازه­ی چند مهتابی دارند. جوری که کسی که اولین بار وارد شود، دنبال لامپ مهتابی می­گردد! نورِ ورودی از روزنه­های سقفِ گنبدی شکل، طوری ست که هم اتاق را کاملن روشن می­کند هم مثل نورگیرهای مربع شکل امروزی چشم را آزار نمی­دهد، هم سفید است و نه زرد. دیوارها همه کاهگل­اند و عجیب آن­که دوامی قابل مقایسه دارند با سرامیک­های امروزی! اما این ترکیبِ گرم و مهربانِ کاه و گل و تخم­مرغ کجا و سرمای سنگ­های سُرسُری سفید کجا! و حلزون­های چسبیده به کاهگلِ دیوارها، سرگرمیِ کودکی­های من!

مادربزرگ حیاط­اش را خیلی بهتر از من می­شناسد. خوب می­داند باد از کدام سمت و با چه سرعتی که برخیزد باید به موقع آب­پاشی کند تا خاکِ روان کویر را فرو بنشاند. مادربزرگ بیشتر از خیلی از جوان­های امروز زنده­گی می­کند. صبح پیش از آنکه من بتوانم چشم­هایم را از هم باز کنم نان گرم و تازه­ی محلی را برایم کنار پنیر و گردو نشانده، انجیرهای تازه را چیده، سرعت باد را تخمین زده، هوا را پیش­بینی کرده و طبق پیش­بینیِ دما جای هندوانه­ها را توی طاقچه­های حیاط معین کرده است. به ندرت می­نشیند جایی. برای او توی این حیاطِ وسیع کلی کار هست! گمان می­کنم او نگران حال و هوای تک تک گیاهان و میوه­هاست. اگر یک لحظه بنشیند حتمن صدای گلی را می­شنود که از رنج خاری شکوه کرده است! یا صدای یک سوسک یا کَلپیس را که لایِ دربِ طویله­ی متروکه گیر کرده است! گمان می­کنم مادربزرگ هرگز به زنده گی شک نکرده است چرا که هیچ­وقت از آن جدا نبوده است؛ همان­گونه که این حیاط از حیات! با پشت­کاری بی­نظیر در دهه­ی هشتادِ زنده گی اش، هر آن گوشه­ای از این حیاط قدیمی را چون سازی کهنه با سرانگشت­های پر شور اش می­نوازد. و من نشسته در این ایوانِ وسیع، در حین گوش سپردن به این نوای شورانگیزِ زنده گی در تک تکِ موجوداتِ این خانه، از خود می­پرسم به راستی این حیاط "چند" می­ارزد؟   

/ 9 نظر / 10 بازدید
الف شین

lifelong friends

الف شین

چقدر غیب! یک حیلت کوچک نقلی و با صفا که من دیده ام چقدر "معنا" می تواند در خودش ذخیره کند!

سلام اینا که گفتین برای کدوم شهره؟کلپیس چیه دیگه؟

یاس

گفتم یه هفته رفتی مسافرت و از وب و پلاس و ایمیل و اینا دل کندی نگو اونجا هم نشستی پست نوشتی واسه بلاگ!!! شیم آن یو!!!

یاس

این الف شین اینا نه اینکه همش توی ویلاهای هزارمتری به بالا میگردن، خونه ماهم که اومده بود با اون حیاط 600متری میگفت: چه گوشه دنجی دارین !!

الف شین

عجبا! خونه های فامیلای ما تو شهرستان خیلی گنده تر! 800 متره![نیشخند]

یاس

حیف که صاحبخونه تهدید کرد وگرنه خیلی دلم برای کل کل با این الفشین تنگ شده بود!ا راستی عنوان پستت رو هم اگه میذاشتی حیات زنی که بی محابا زیسته بود جالب تر میشد! اونوقت استعاره داشت

یاس

منظورم به املا کلمه حیات بود چرا به زیستن و زندگی گیر دادی؟ میگم شبا تا دیروقت بیدار نمون واسه همین!ا

شغف

چقدر زیبا یاد سه نفر افتادم:سهراب سپهری،مادرم و خودم خونه ی مام بزرگه حدود 400متره.دقیقا همین حالا بزها و میش ها رو تو باغچه ی خالیمون بستیم به درخت مادرم جوونه،شصت و خورده ای سالشه یک ساعت تو حیاط خندیدیم.یکی از بزا پای درخت دستش رو جمع کرد نشست به التماس کردن.فکر کرد میخوایم ذبحش کنیم مادرم جمله زیبایی به بزه گفت و انقدر قشنگ و مخلوط با خنده بود جمله اش که قابل وصف نیست.حالام بچه ها مشغول بازی با گوسفندان.مادرمم داره واسشون درباره گوسفندا توضیح میده