حاتمی کیا به عنوان یک نویسنده/کارگردان

حاتمی کیا در فیلم هایش یک انسان شناس واقعیست. به نظر من باید به او دکترای افتخاری انسان شناسی بدهند. اما این هنر اصلی او نیست. در قصه ی او شخصیت ها هر یک در جایگاه درست اجتماعی خود قرار گرفته اند. بی آنکه در این جایگاه بی قرار، نا آرام، درگیر یا  ناراضی باشند. شخصیت ها از جایگاه داستانی خود راضی هستند بدون اینکه خود از این رضایت آگاه باشند. و این از آن جهت است که تمام شخصیت های داستان از ایمان دانای کل برخوردارند و بی آنکه این ایمان چون یک جبر خارجی به چشم بخورد، در دل داستان جای گرفته اند. با اینکه دانای کل هیچگاه دانایی اش را به رخ بیننده(خواننده ی اسبق!) نمی کشد، اما بیننده به وجود او به عنوان غیب داستان ایمان می آوَرَد و این نقطه ی اوج هنر اوست. او بیننده را به نقطه ای می رسانَد که در درک هنری خود به وجود غائب داستان اقرار کند. اگر این عنوان شبه بر انگیز و نارسا نبود، دوست می داشتم او را یک نویسنده ی پساپساپست مدرن بخوانم.


اینکه دست به ساختن سریال برده نیز برایم جالب است. جذاب ساختن یک سریال باید به مراتب از یک فیلم-تک نمایش- دشوارتر باشد و در عین حال در یک سریال بهتر می توان تغییر و تحول را نشان داد- البته برای بیینده ی علاقمه مند و پیگیر!-و از طرفی سریال بسیار راحتتر می رود به سمت اینکه عامه پسند و در سطح هوش زیر متوسط باشد.
باید اعتراف کنم که حتی اگر نمی دانستم کارگردان فیلم کیست، در همان قسمت اول، از تکنیک و زوایای خاص نگاه دوربین می شناختمش. اما آنچه بیننده ای مثل مرا خیره می کند به هیچ وجه تکنیک نیست! آنچه مرا از صندلی آخر راه آهن* به صندلی اول می کشاند، شخصیت نویسنده است! چیزی مختص، ویژه، تیز، با تدبیر، رِند، زیرک، قدرتمند....
نه!‌نه! نه! هیچکدام این ها! هیچیک! همه ی اینها در آدمهای دیگر نیز پیدا می شود! من شیفته ی یک چیز دراین مردام!
او توانایی به تصویر کشیدن چیزی را دارد که من توانایی نوشتنش را ندارم! او وجودش را که به شعوری بینهایت اتصال یافته در کارش متجلی می سازد.


حلقه ی سبز روایتی سبز از مرگ بود. مرگی سبزتر از زندگی صاحبانش. و قاصدک در چشم من نماد سبکی بود. زندگی ای که در رویش سبز مرگ آنقدر سبک شده که می تواند به پرواز در آید.

در زندگی خط خطی ام خط عشق را پاک فراموش کرده بودم! این فیلم بار دیگر با یادم آورد وجود حسی را که می تواند این زندگی سنگین را به رقص در آوَرَد.

*بعضی قسمت ها و به خصوص قسمت اول را توی راه آهن دیدم!

/ 10 نظر / 5 بازدید
یاس

خوب شد این سریال تموم شد، تو دیگه ظرفیتش رو نداشتی !!

الفشین

واقعن به داشتن چنین دوست فرهیخته ای افتخار می کنم!!!! سبکی خیلی چیز خوبیست. اینا رو از کجا در اوردی؟!!!!

الفشین

[ماچ]

یگانه

نه که اینجا کافه نادری تو نیست جناب الفشین! ببینم اینجا نمی شود یک حرف جدی زد؟! داشتن یک خواننده مثل شما کافیست که آدم دست به خودکشی مجازی بزند!!!

هاجر

خوب گفتی و آخرین باری که خدا را برای وجود داشتن حاتمی کیا شکر کردم برای همین حلقه سبز بود که بسیار دوست داشتم و کلمات هم به چنگم نمی آیند تا بگویم چرا. چرا این سریال که می شود برچسب معنا گرا بر آن زد زمین تا آسمان با دیگر معناگراهای امامزاده ای توفیر دارد.

لیخا فانوس هدیه داده بود و آسا برای اولین بار روح شب را خواسته بود! هزار بار! ...چرا شب نمی‌شود؟!

آتمان

پیروزی بر کسی که تا دیروز "دوست" اش می‌خواندیم شجاعت نیست بلاهت است

شمیم

در بزرگي كارهاي حاتني كيا شكي نيست ولي نمي دونم اين سريال چرا زياد به دل ننشست البته به جز قسمت اخر و علي الخصوص سكانس اخر . شما كه تا ديروز ميگفتي استادي . تازه با پرستيج هم هستي . چطور شده از ايستگاه راه اهن سر دراوردي اتفاقي افتاده ؟ اخراج شدي ؟ [سوال][نیشخند]

یگانه

به شمیم: استاد پروازیم! :پی