نوشتن، ننوشتن

راست گفتی! حق با توست!‌ اما... می­دانی...


نوشتن یک جور بیرون افتادن است! یا شایدم برعکس! یعنی آدم وقتی بیرون می افتد می نویسد. آن­هایی که چون می نویسند بیرون می­افتند نویسنده های «حقیقی» اند و آن­هایی که چون بیرون افتادند می نویسند نویسنده­های «دروغین ». اما به هر حال نوشتن حواله کردن به «بیرون» است. مختصات اش برون است. از زندگیِ عادی از رسم عادی، از فهم عادی، از...

حالا نوشتن یک نوع دوست داشتنی ای دارد برای من، یک نوعی که مطلق ترین نوع نوشتن است برای من، آن هم وقتی است که نوشتن، گفتن با مردمِ زمانه­ای دیگر است. بردن کلمه ها به برون جهان و زمان خود... آدمی که به خوبی می­فهمد مردم زمانه­اش او را نمی­پذیرند و نمی­فهمند و برای گفتن و فهماندن حرف­هایش به مردمِ حاضر باید خیلی آدم های خیلی خاص و عام و باهوش و فریب­خورنده و ایمن و عظیم و سلیم و در خطر و عاقل و دیوانه و دانا و ابله...و «جمیع اضداد»ی پیدا کند تا حرف هایش را بفهمند، و می­داند که نیست، و هر چه بیشتر می­گردد کمتر می­یابد، بعد این آدم سکوت می­کند، بعد سر می­کند در چاه، بعد دلش به این خوش می­شود که یک روز غروب، یک دوستِ کمیل نامی را، تنها دوست کمیل نامی را، بگیرد دستش را در دستش، تمام راه بکشد، بکشد با خودش بی هیچ کلامی تا «بیرون»شهر، تا پشت نخلستان های اطراف شهر. شاید از زندگی­های عادی دور می­شود چون می­خواهد از آن «غیر عادی­ترین» حرف بزند، شاید به «خالی» می رود تا به او که پُرکرده خالی­ها را («ملَاَت کلِ شی») «اشاره» کند،... بعد یک جایی دور از همه­ی آن زندگی­های عادی بگوید «کمیل!‌ گوش کن!» بعد نفس نفس بزند هی با خودش بجنگد که آیا بگویم؟ آیا باید گفت؟ آیا او می فهمد؟ بعد هی از اینکه مبادا او هم نفهمد بترسد بر خود و بپیچد بر خود و ماه بالا بیاید و او همین طور مضطرب زیر نور مهتاب در خود بلرزد و بر خود بلرزد و در خویش بگرید و باز دلش نیاید از نگفتن و بعد کلمه ها همین­طور سرریز شود و بگوید و بگوید، نه برای اینکه کسی بفهمد نه برای اینکه کسی بشنود نه به امید انکه با آن گفتن کسی را به چیزی راضی کند یا چیزی را توضیح دهد یا حرفی را به کرسی بنشاند یا... ، نه، فقط بگوید چون باید گفت، چون اتشِ کلماتی که از روح و جان و دل و زبان زبانه می­کشد، ... «زبانه می­کشد». چون این ذاتِ کلمات اتشین است، می جهد از درون به جایی در لامکان. به بی زمان. به آسمان. چرا که آتش به بالا میل دارد و کلمه­های آتشین و پاک به آسمان: «و الیه یصعد کلم الطیب»...و خوشا آدم­ی،آدمی ای که «بیرون اش» آسمان باشد... و بعد تمام سوز دل این آدم، این انسانی که در زمان و زمین خود نمی گنجید، به ما نرسد که...بلکه روایتی از «کمیل» نامی به ما برسد فقط. همین!

این نوعِ دیگری است از نوشتن. از نوشتن گفتم؟! نه! از «ننوشتن»! از کلمه­ها را فرستادن به لامکان. به جایی که بی­هیچ امیدی به هیچ فهمی کلمه ها را می فرستی، چون پیک هایی به جهان و روزگارانی که خودِ لازمان و لامکان برای کجا و چگونه اش تصمیم خواهد گرفت. کلمه ها را امانت می­سپاری به باد. به دست­های لرزانی که هیچ امنیتی برایش متصور نیست؛ جز در تو. تو «برای» نمی نویسی. بلکه «بی برای» می نویسی! همه­ی کلمات را که از واژه واژه ی درد شعله می­کشد سرازیر می­کنی به فرای جامعه ای که ترا نمی فهمد. فرزندانی که بی­هیچ جرمی پیش از تولدِ خویش، محکوم به مرگ اند، می اندازی بر آب. تا کی، کِی و کجا آن کلمه های پاک را از آب بگیرد و بر ساحل ادراک بنشاند...

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
gandolf

با اجازه لینک اینجا را به چند دوست فلسفی و عقلانیم در فیس بوک میسپارم.

یاس

با توجه به عنوان پست های اخیر این وبلاگ ، با یک استدلال استقرایی پیش بینی میشود عنوان های دیگری چون اینها در انتظارمان باشد: نوشتن گفتن...نوشتن ساکت ماندن نوشتن شنیدن...نوشتن نشنیدن نوشتن رفتن...نوشتن آمدن نوشتن خوابیدن...نوشتن بیدار شدن .. . :)

یاس

این "نوشتن" برای زمان ومکانی دیگر و خارج شدن برای "بی برای" برای تو چه خواهد داشت؟ "بی ثمری " ؟؟!!؟؟

یاس

میگم هفتاد خط نوشتی که با عنوان نوشتن یا ننوشتن اما حواست هست که بالاخره "نوشتی"؟

یک خواننده

نوشته تان زیباست ولی خلوص نشانه هایی دارد. اگر نوشتن شما آنگونه که می گویید خالصانه است باید انشالله نشانه های آن را هم داشته باشد. یک نشانه آن این است که در این روایت آمده است: "کار خالص آن است که دوست نداشته باشی تو را به خاطر آن مدح کنند"... راستی متاسفانه من اسم ندارم (نمی خواید می تونم هیچ وقت کامنت نذارم).

يگانه

«عجب می داشتم دی شب ز حافظ جام و پیمانه ولی منع اش نمی کردم که صوفی وار می آورد»

آشنا

سلام منم صاف و خالص بنویسم سطر های سفید این نوشته های اخیر خواندنی تر از سطر های سیاه آن است...

سایه

هر چند همه از شلوغی و سر و صدای عالم گریزانند سکوت دائمی این دنیاست که مرا می آزرد. اگر امثال تو ننویسند اصلا کلمات فراموش میشوند حتی اگر توضیح ننوشتن باشد. مرسی که مینویسی دنیای بی آدم و ساکتم مشتاق حرفاته

یاس

میگم عکس اون پری رو از نزدیگ تر بذار :پی اینجوری که معلوم نمیشه پریه یا ابلیسه وا....