برسان باده که غم روی نمود ای ساقی/ این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

مادر بزرگ هم رفت...

پاک کن جهره ی حافظ به سر زلف ز اشک/ ورنه این سیل دمادم بکَند بنیادم

سالها بود که دیگر قصه نمی گفت...

پ.ن: بیش از بیست روز است که به مرگ فکر میکنم، فکر میکنم بدون هیچ نتیجه ای، چگونه می توان درباره ی چیزی اینقدر مبهم و گنگ، اینقدر خشن، به نتیجه ای رسید. جز اینکه مرگ هم مثل چیزهای دیگر این دنیا خوب و بد و متوسط دارد...

/ 18 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گيل گمش

راستی شما چه گرايشی می خونيد ؟

ستاره

بازگشت همه به سوی اوست ...

ستاره

اميدوارم که صدها بهار زندگی باشی

فرهاد

تسلیت میگم. خدا رحمت کنه.

وحيد

سلام.از اينکه دوباره اومدم وبلاگ شما کلی خوشحالم.اما مرگ.صفاتی رو راجع به مرگ نام بردی مثل خشن . اينقدر گنگ. نظرت راجع به مرگ اينه؟مرگ یعنی تغییر . و چون همه موجودات از جمله اسنان ها از تغییر گریزان هستند(بخاطر همان اینرسی معروف) به مرگ هم با این دید نگاه می شود.به نظر شما مرگ مطالقا بدهست؟ خدا روحش رو بیامرزه و البته مارو . شاد باشید

ليلا

سلام يگانه.اول اينكه تسليت ميگم .من مادربزرگي دارم كه تا برام قصه نگه محاله بگذارم بخوابه .مرگ شفاف ترين قسمت زندگيه تنها چيزي كه تو دنيا مطمئني اتفاق مي افته . من با وحيد موافقم تغييره.دري بسوي انطرف .اندوه جزء ذاتشه نمي توني بگي وقتي عزيزي ميره محكم ميموني ادم ميشكنه. اما حد اقل خيالت راحته كه اگه اون رفته تو هم ميري پيش اون. من كه مطمئنم من و مادر بزرگم يه جا مي ريم اخه ما با هم خيلي حال ميكنيم. ممنون كه اومدي وبلاگم . اپ كردي خبر كن وبت قشنگه.

ليلا

راستي خوشگل مينويسي .نزديك.موفق باشي عزيزم

ستاره

منم همين طور... دل به دل راه داره. ميبينم که کار و بار حسابی گرفته اندکی صبر شنبه نزديک است.

ستاره

سلام. بابا اعتماد به نفست ادعای مالکيت و اين حرفا