در اين حوالي...

«در اين حوالي در هر چيزي شدت وجود دارد... آنها که تنبل هستند به شدت تنبلي مي کنند و وقتي به همديگر غضب مي کنند به شدت عصباني و غضبناک مي شوند. وقتي دوست مي شوند به شدت عشق و علاقه مي ورزند و وقتي نفرت زده مي شوند به شدت دشمني و نفرت مي ورزند. در شادي و قهقهه ي آنها شدت وجود دارد. در گريه و دردشان نيز شدت مشاهده مي شود...وقتي نعره مي زنند شدت نعره شان آدمي را مي لرزاند و وقتي مهمان نوازي مي کنند خشوع و محبت شان آدمي را آب مي کند و خلاصه بگويم زندگي در اينجا شدت و حدت دارد.....عمر بر آدمی زياد مي گذرد يعني يک جوان بيست ساله به اندازه ي يک مرد چهل ساله ي آمريکايي عشق،‌کينه و زخم معده گرفته است.. » 

خدا بود و ديگر هيچ نبود-يادداشت ۹ دسامبر ۷۱

در اين حوالي که من زندگي مي کنم، اما، در هيچ چيز آدمها شدت وجود ندارد و همه چيزشان به طرز تهوع آوري ملايم و متوسط است. تعادل حماقت آميز بروکرواتيک روغن زده!....

حتي کلمه هاي شدت دار و کلي گو منسوخ شده اند. هيچ کس در سخنانش جرات بکار بردن «همه»، «هيچ»، «کلن»، «اساسن»، «عالي است» و.. را ندارد. به جايش کلمه هاي «تقريبن»، «احتمالن»، «شايد»،«ممکن است»، «خوبست»، «بد نيست»و ... به مقامات شامخي رسيده اند......

-----------------

نمی دانم مرگ چه مرگش است از دیروز صبح علی الطلوع در این حوالی ..نه در این حوالی نه ..درست روبرویم ایستاده است...

/ 19 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستاره

در یک حوالی کم شدت البته!

ياشار

سلام نه اينکه بخواهم نظرت را رد کنم نه اصلا چنين قصدی ندارم ولی به نظر من حقيقت اين است که: نه اينکه هيچ چيز به شدت نيست نه اينطور نيست بلکه همه چيز به شدت است اما فقط آدم ها محتاط تر شده اند؛ می ترسند ؛ فکر روزهای مبادا ترسويشان کرده است و آنهم دليلش اين است که خدا را در زندگيشان فراموش کرده اند و فقط اسمی از خدا مانده است نه اينکه ايمانی مانده باشد وگرنه همه به شدت از هم متنفرند ؛ به شدت زيرآب هم را می زنند ؛ به شدت پول پرست شده اند ؛به شدت مادی گرا شده اند ؛ به شدت همديگر را فريب می دهند ؛ به شدت . . . . البته اينا که گفتم حمل بر منفی نگری نشه در ضمن سر بزنيد خوشحال ميشم

yas

با "تعادل حماقت آميز بروکرواتيک روغن زده چندش ناك حال به هم زن گنديده" موافق ام !!!!

ش

غم را در سکوت و سکوت را در شب و شب را براي انديشيدن به خاطر تو دوست دارم. من عشق را در اميد و اميد را در تو و تو را در دل و دل را به هنگام تپيدن به خاطره تو دوست دارم. اي کاش نقاش چيره دستي بودم تا لحظات با تو بودن را در تابلويي مي کشيدم و به هنگام دلتنگي به ان مي نگريستم . اي کاش شاعر بودم تا لحظات خوب با تو بودن را در شعري مي گنجانم و به هنگام دلتنگي ان را مي خوانم . ولي حال که هيچيک از اينها نيستم فقط ميتوانم بگويم دوستت دارم...

ليلا

سلام ... فکر می کنم بعد مدت ۴و۵ ماهی باشه که دارم اينجا کامنت می ذارم . :)

مجتبی

آندراستيميت خوب هستی جناب يگانه؟

حاجی

همين ... خواستم بگم آدرس وبلاگتونو پيدا کردم از کارتون هم خوشم نيومد

الفشين

آپ نما بهتر ازين! تو برف موندی؟!!!!!!