خائوس در کاسموس

 

این چندمین نوشته ای ست که امروز می نویسم؟..نمی دانم. حسابش از دستم در رفته..امروز نوشتن هم آرام ام نمی کند...مثل کسی که توی غاری گیر افتاده باشد می نویسم..نوشتن به جای حرف زدن...شاید حق با لاک است که می گوید ما هرگز مکالمه نمی کنیم ما فقط با خودمان حرف می زنیم..اما این با خودگویی ها هم دیگر حالم را بهتر نمی کند

انگشت هام هنوز از بازی با سیم ها سِر اند و به زحمت روی کیبورد جابجا می شوند

ساز را بر داشته بودم...

بعدِ چند قطعه که آرام ام نکرد رفتم سراغ حرف «و»...میان صدایِ قطعات، عاشق «و» شدم...خوشم امد از صدای «و» که وسطِ یک بیت از آهنگ می نشیند و کلمه ها را متصل می کند..چه آهنگ خوبی دارد..بهتر از خودِ آهنگ! این چیزی ست که من دلم می خواهد، یک «و» لااقل که این همه معانی متکثرٍ جدا از هم را به هم وصل کند...دو انگشتِ وسط روی پرده ی هفتم و هشتم..زخمه­ی راست و بعد حین سه زخمه انگشت ها یکی یکی پایین و بالا می روند و می آیند سومی روی پرده­ی پنجم تمام می شود...«و» «و» «و» یک بیت پر از «و» چه بیت خوبی ست این بیت که انگشت هام می سرایند

بعد اما دیدم این «و» کم است باز. روحم بیشتر می خواهد...اول از وسط شروع کردم ...بعد از پرده ی آخر به اول از اول به آخر زخمه ی آرام با ریتم دلخواه خودم...زخمه­ی منظم می زدم اما انگشت هام پرده ها را به چیزی نمی گرفت روی پرده ها می رفت و می آمد..لیز می خورد از یک پرده به پرده­ی بعد ...رفت و برگشت...گذر از منطقِ باینری به منطقِ فازی..و بعد گذر از منطق فازی به منطقِ شهودی با زخمه های ناخن ام به زیر تارِ آخر....صدایی که می داد در مقایسه با صدایِ همیشگیِ رویِ پرده ها مثل صدای خیال بود..مثل صدای محوِ سقوطِ قطرات آب در میانِ حوض...مثل صدایِ خواب..انگار از جهان کاسموس به جهانِ خائوس پا می­گذاشتم..بی­نظمیِ درونِ نظم...شاید «آن بلا»یی که سر جهان آورده بود...اول نظم داده بود ...بعد «جلوه ای کرد رخ اش دید ملک عشق نداشت» عین آتش نظم را واژگون کرده بود...عین آتش سوزانده بود آن جهان سرد و منظم را...اول با عقل سازش را کوک کرده بود بعد با شور عقل را دیوانه...اول پرده ها را خود آویخته بود و بعد خود دریده بود...خود صلای عقل و قانون و نموس داده بود و خود از پیروان سرد و عاقل و قانونی اش آشفته بود...خواسته بود از راه ها و چارچوب ها او را بفهمند و بعد راه ها و چارچوب ها را خود به هم ریخته بود... چنان که حُسن را فرستاده بود به غارت مصرِ وجود..صلای نظم را آشوب پر کرد/ زهی تصویر آشوبی که برخاست...

همین جا بود جایی که می خواستم..این صدا قدری آرام ام کرد...به دردِ بیانِ هیچ اندیشه ای از جهانِ واقع نمی خورد...برای همین هیچ استاد موسیقی ای چنین حرکتی را نپسندیده بود..اما اندیشه هایی که زیرِ وجودِ انگشتانِ من بودند و زخمه ای که دست هام می خواست و صدایی که درونم می جست هم دیگر به هیچ چیزی در جهانِ واقع، در کاسموس، نمی مانست... صدایِ دلخواهِ من...صوتی که هیچ یک از پرده های عقلا را دنبال نمی کرد..آری پرده های بی پرده ام را یافته بودم...پرده های دیوانگی را

/ 4 نظر / 33 بازدید
الفشین

اينم يه آنترومورفیسم ديگه! چرا دو تاش مي كنيم؟ نه نظم و ته بي نظمي بل امر بين الامرين [چشمک] [ناراحت] كاش از اين خلاصي بود! خوش به حال كساني كه به اين باور دارند و بيشترتر آنها كه خلاض شده اند...

الفشین

چه تعبير فوق العاده اي! اين گريزش زيباي حقيقت و البته افسوس برانگيز!

الفشین

گريز حقيقت افسوس برانگيزه!

شغف

گمانم من هم پیدایش کرده ام