«بیرونی» که نمی دانستم

 

دوست دارم حاشیه بنویسم بر «بیرونی»! اصلن شرط می­بندم برخی حاشیه­ها خیلی مهم­تر از متن­اند! متن خودش حاشیه­ای است بر اصل! حاشیه چیزی دارد که متن ندارد. و هرگز به نداشتن­اش واقف نخواهد شد. زندگی بیشتر توی «حاشیه­»هاست. توی افسانه­های دور بیشتر از به روز ترین مقاله­های علمی «حقیقت» هست. حاشیه­های زندگی یک آدم حتی اینکه به یک درخت چه­جوری نگاه می­کند یا صدای یک پرنده صبح چه حالی­اش می­کند مهم­تر است از آن چارچوب اصلی کارهای روزمره­اش. متن، خودِ «شدن» است و حاشیه «چگونه»­شدن. حاشیه نشان می­دهد که متن چقدر درست است. باید حاشیه بروم! آدم­های در متن همه کوتوله­هایی هستند بنده­ی شهرت و قدرت و مقام و ... و حتی هر آدمی در متنِ خودش، موجودی است محبوسِ «میل دردناکِ بقا». آدم­ها در «متن» سبک­سر و بی­خاصیت­اند! متن با آن همه وجهه­ی پر طمطراق و متنتن­اش در اصل پوچ و بی­هنر و پرمدعاست و محکوم به فنا. آنچه باقی می­ماند در حاشیه است. در حاشیه، آرام و سر به زیر و به دور از آن تکبر و گردن­کشیِ واقعیتِ زوال­پذیر، به کندی زیست می­کند. «به کندی». به دور از این ماراتونِ بی­پایانِ حیات. یا شاید هم حیاط! حاشیه هیچ­وقت عجله­ای ندارد، نمی­خواهد و در بند آن نیست که واقعیت­اش را اثبات کند، بروز دهد و به رخ بکشد. حاشیه «هست»، بی­هیچ تکلفی و تنها در پی آن­است که خود را «بگوید». بی­آنکه در پی گوشی باشد که او را بشنود. تنها در پی آن­است که خود را «بگوید». ساده. و بگذرد. … بگذریم.

می­خواهم حاشیه بنویسم بر «ابوریحان». با آنکه ممکن است بیش از حد جسورانه به نظر برسد! «ابوریحان»! این آدم علمی! این خداوندگار کنجکاوی! چه حاشیه­ای می­شود به­اش نوشت؟! آیا بهتر نیست که تیتر بزنم «ابوریحان، در جستجوی بی­پایان» و بعد یک متن سرد و ثقیل و کلیشه­ای، که این­جور شروع می­شود: «ابوریحان محمد بن فلان بهمان متولد فلان مکان به تاریخ 360 هجری شمسی » .... «او که به جمیع علوم زمان خویش وقوف داشت» ... «متفکری ذو ابعاد» ... «او که در لحظه­ی مرگ ...» و بعد یک سری القاب و اوصاف مبالغه­آمیز که خودم بلد نیستم و باید از روی دست کسی کپ بزنم و بعد یک لیست از کتب تالیفی و ترجمه­ای اش که عقل هر بشری را به برق سه فاز وصل می­کند و ابوریحان را می­برد به ان قله­ی قافی که هر آدم عاقل و چیز فهمی خیال فکرکردن­اش را هم از سر به در می­کند و با خودش می­گوید «چه ابرانسان­هایی بوده­اند این مردم هزاره­ی پیشینِ این سرزمین!‌ واقعن!» بعد سری تکان بدهد و برود به دنبال یک فکر "ممکن"­تر! و بعد برای علمی­سازی(!) مقاله یک سری فرمول­ها و شکل­های ریاضی و فیزیک قدیم را بگذارم و با جدیدی­ها مقایسه کنم تا ثابت کنم او حتی به اندازه­ی خیلی­های دیگر از مردم عصر جدید، عقل داشته توی سرش لابد! و بعد بگردم دنبال سند و مدرک که ثابت بکنم فلان پیش بینی علمی را ابوریحان هم مرتکب شده و بهمان فرمول را مثلن آن نویسنده­ی اروپایی بدون ارجاع از روی دست ابوریحان کپ زده و قس علی هذه! ته ته­اش می­شد نوشته­ای از این جنس درباره­ی «ابوریحانی که می­شناسید». مقاله­ای لوس و بی­حاصل و همایش­پُرکن که فقط به درد آن چارت احمقانه و مردانه ی آیین­نامه­ی ارتقای­ اعضای هیات علمی می­خورد که دور باد از من!

 از ان روزی که ایمیلی دریافت کردم به مناسبت ثبت جهانی کتاب «التفهیم» دارم به ابوریحان فکر می­کنم. حالا خیال ندارم از ابوریحانی بنویسم که می­شناسید. می­خواهم از «بیرونی» بنویسم که نمی­دانستم. شاید خیال کنید ابوریحان یک آدم بی­حاشیه است! اما اگر چنین بود من اصلن نمی­نوشتم ازش! می­دانید ما خودمان از حاشیه  است که به متن آدم­ها می­رویم. آن مقاله­های علمیِ به­روز چه لطفی دارد؟! همیشه یک  نفر می­رسد که آن محاسبه را دقیق­تر و کامل­تر انجام می­دهد! تو آن توابع بسل کروی را رو می­کنی و ...بعد آخر ارائه­ات کلی تشویق حضار ... و من می­ایم به­ات می­گویم یک مقاله روی نت دیده­ام که به­اش رفرنس ندادید و می­بینم که داری توی ذهن­ات ثبت می­کنی که بروی مقاله­ی فلان را ببینی تا کارت را کامل­تر کنی غافل از اینکه این «کامل­تر» هیچ پایانی ندارد... اما آنچه آدم­ها را در خاطر هم نگاه می­دارد «لحن حرف»ست، «لحنِ لحنِ حرف»... آن «لحنِ لحنِ لحنِ...» ... آن حاشیه­های کوچک و ظریف و «کند»ی که ... مثلن، آن استاد پیر را دیدی که اول سخنرانی­اش به دبیر گفت «پنج دقیقه مانده به آخر وقتم به­ام بگویید که بروم سر اصل مطلب!» حضار می­خندند که یعنی «متن» زمان را می­خواهد حاشیه برود! من اما به آن پنج دقیقه هم احتیاجی ندارم. می­خواهم کلن حاشیه بنویسم. ترجیح می­دهم به جای یک مقاله یک متن وبلاگی بنویسم از این آدمی که به­اش فکر کرده­ام: و فقط حاشیه­هایش در ذهنم مانده که می­نویسم، نمی­دانستم­هایم را. ابوریحان. ابوریحانِ «بیرونی». ابوریحانِ «حاشیه­ای»!

ابوریحان از مردم خارج محدوده­ی شهر خوارزم (در ترکمنستان فعلی) بوده، او را به اصطلاحی که در زمان او مابین خوارزمیان متداول بود «بیرونی» می­گفتند؛ یعنی که از اهالی حومه بیرون باروی شهر بوده نه از خود شهر [جلال الدین همایی، مقدمه التفهیم لاوائل الصناعه التنجیم]. جوانی ابوریحان مصادف است با زمانی که فردوسی شاهنامه را تمام کرده و شروع به بازنویسی­اش کرده­است.

ابوریحان را نخستین انسان­شناس (first anthropologist) دانسته­اند. او با کتاب ماللهند، نخستین هندشناس و پایه­گذار ادیان و فلسفه­ی تطبیقی (Comparative literature) محسوب می­شود. خود درباره­ی آموزش­اش در هند می­گوید مثل «دانش­آموزی» بر سر درس آنان نشستم. صداقت ابوریحان –با وجود غریبه­بودن­اش نسبت به آیین هندوان- به حدی بود که آنان به راحتی رازهایشان را با او در میان می­گذاشتند و او را از خود می­دیدند. کتاب پاتنجل (به انگلیسی­ یوگاسوترا، و این پرانتز یعنی نام انگلیسی­اش آشناتر است نه؟!) را از بودایی به عربی ترجمه می­کند و به ارمغان می­گذارد. جالب است که همین(!) ابوریحان کتاب «بت­های بابیان» و «وامق و عذرا» را نیز نوشته است.

بیرونی کتاب التفهیم را به دختری به نام "ریحانه" تقدیم می کند. بحث است که این جناب که بوده. «جلال الدین همایی ریحانه را شخصیتی واقعی می داند امّا پس از بررسی هایی می گوید هنوز این شخص را نشناخته ام. با این حال برخی معتقدند که اصلاً ریحانه وجود خارجی نداشته و یک دختر خیالی بیش نیست. دکتر چاووشی (استاد تاریخ علم شریف) در این خصوص می گوید: ریحانه بنت الحسین {=ریحانه دختر نیکی} یک دختر خیالی دوست­دار دانش و فلسفه است. {با توجه به آشنایی بیرونی با آیین هند و اینکه} دانشمندان هندی نیز پیش از بیرونی چنین تألیفاتی داشته‌اند و آن‌ها را به یک دختر خیالی تقدیم می‌کرده‌اند. بیرونی هم {که پایه گذار هندشناسی است} سال‌ها در هند زندگی کرده و با زبان هندی آشنا بوده و آداب و رسوم مردم این سرزمین را می‌دانسته است و بنابراین تألیف کتاب التفهیم و اهداء آن به یک دختر خیالی را قطعاً از دانشمندان هندی پیش از خود تبعیت کرده‌است…. (کتابی برای ریحانه، گفتگو با جعفر آقایانی چاوشی)». علاوه بر این من فکر می­کنم از آنجا که «ابوریحان» به معنای پدر"ریحان" باید باشد ، این "ریحانه"ی نمادین می­تواند اشاره ای به نام خودش باشد.

این نکات شگفت آور در مطالعه زندگی بیرونی برای من وجود داشت:

  • بیرونی مرکز چرخش سیارات و اجرام سماوی را لزومن زمین نمی­داند بلکه به نظرش ممکن است این مرکز نسبت به زمین انحراف داشته باشد. او با دایره فرض کردن این مرکز می­تواند مدار پیچیده­ی عطارد را به دورخورشید توصیف کند. 
  • بیرونی معتقد است ما با خط­کش­ و پرگار فقط قادر به رسم آن چند ضلعی­های منتظمی هستیم که در طبیعت وجود دارند. مثلن 7 یا 9 ضلعی را نمی­توانیم با خط­کش و پرگار رسم کنیم. او برای نخستین بار روش خاصی را برای رسم 9ضلعی منتظم ارائه می­دهد.  
  • بیرونی مخترع جیب مستقیم و جیب معکوس (سینوس و کسینوس) و ظل مستقیم و ظل معکوس (تانژانت و کتانژانت) است (در کتاب مقالید).  
  • بیرونی درباره­ی محمود غزنوی (سلطان اش یادم رفت!) می­گوید «همچون شیر درنده­ای بود که هنوز به شکاری نپرداخته به شکار دیگر پنجه می­انداخت». او همچنین استاد فلسفه­ی ابوریحان را به تهمت بددینی کشت... با این حال ابوریحان با زیرکی از فرصت به دست­آمده در زمان او استفاده کرد و به هند رفت و «مدت طولانی با هندیان که در اثر بی­رحمی­ها و قتل­ها و غارت­های محمود غزنوی از اسلام و مسلمان به کلی رمیده بودند، چنان با مهربانی و فروتنی رفتار کرد که اطمینان آنان را به خود جلب کرد.» [همایی] با وجود رابطه­ی بد اش با محمود غزنوی، ابوریحان با مسعود غزنوی رابطه­ی خوبی داشت و کتاب دانشنامه خود را به او تقدیم کرد، ولی هدیه او را که سه بار شتر سکه نقره بود نپذیرفت و به او نوشت که کتاب را به خاطر خدمت به دانش و گسترش آن نوشته‌است، نه پول.   
  • بیرونی، هم‌دوره­ی ابن سینا است و با هم مکاتبه و تبادل نظر فکری دارند. او در فلسفه پیرو روش متعارف عهد خود یعنی آن روش که به وسیله کِنِدی و فارابی و نظایر آنان تحکیم و تدوین شده نیست... جان مسلک و مرام او این است که همه­چیز را در بوته­ی انکار و تردید و شک می­گذارَد تا به­وسیله­ی برهان ریاضی یا تجربه­ی حسی و شهودی، حقیقت امر بر خود او مکشوف گردد؛ حال آنکه درباره­ی روش فکری ابن سینا، معروف­است که می­گفت: "هر چه را که می­شنوی در محل امکان بگذار تا وقتی که برهانی قاطع تو را از آن عقیده باز نداشته است." مسلک علمی ابوریحان با بوعلی سینا از این جهت نیز فرق دارد که مواریث گذشتگان و قدمای یونانی را چندان اهمیت و اعتبار نمی­داد و هر چیز را خود باید می­فهمید. روح نقاد دیرباور او گاه بعد از نقل بیست فقره از اقوال و آراء متقدمان و معاصرانش می­گفت: "چون حال براین منوال است که همه به اختلاف سخن رانده­اند و در هر امری جانب حق و صدق و امانت را رعایت باید کرد روح من جز با مشاهده­ و تجربه­ی شخصی آرام نگرفت"[التفهیم، ص62] 
  • ابوریحان در کتاب التفهیم در صفحه 156 می­نویسد که قطر زمین را 2163 و چهار دانگِ فرسنگ به دست آورده است که اگر هر فرسنگ را معادل 6.24 کیلومتر در نظر بگیریم، تقریب بسیار خوبی است و خطای نسبی او در روش به کار برده، کمتر از 6 درصد است.
  • او در کتاب «استیعاب الوجوه الممکنة فی صنعة الاسطرلاب» به وضوح از امکان گردش ِ زمین به دور ِ خودش سخن می­گوید و با زیرکی تمایز دو حرکت مفروض را به لحاظ شواهد تجربی (در آن زمان) ناممکن می­داند و لذا این امر را محتمل می­داند که زمین به دور خود می­چرخد: «از ابو سعید سجزی، اُسطرلابی از نوع واحد و بسیط دیدم که از شمالی و جنوبی مرکّب نبود و آن را اسطرلاب زورقی می‌نامید و او را به جهت اختراع آن اسطرلاب تحسین کردم چه اختراع آن متکی بر اصلی است قائم به ذات خود و مبنی بر عقیده­ی­­­­ مردمی است که زمین را متحرّک دانسته و حرکت یومی را به زمین نسبت می‌دهند و نه به کره­ی سماوی. بدون شک این شبهه‌ای است که تحلیلش در نهایت ِ دشواری {است}. و قولی است که رقع و ابطالش در کمال صعوبت است. مهندسان و علمای هیئت که اعتماد و استناد ایشان بر خطوط مساحیه(= مدارات و نصف النهارات و استوای فلکی و دایرةالبروج) است؛ در نقض ِ این شبهه و رد آن عقیدت، بسی ناچیز و تهی دست باشند و هرگز دفع آن شبهه را اقامت برهان و تقریر دلیلی نتوانند نمود. زیرا چه حرکت یومی را از زمین بدانند و چه آن را به کره­ی­ سماوی نسبت دهند در هر دو حالت به صناعت آنان زیانی نمی‌رسد و اگر نقض این اعتقاد و تحلیل این شبهه امکان پذیر باشد موکول به رای فلاسفه­ی طبیعی­دان است.»[ویکیپدیا] یعنی بیرونی هر دو امکان را قائل می­شود و هیچ­یک را با شواهد موجود مردود نمی­داند. این در حالی­است که گالیلئو گالیله، طبیعی­دان ایتالیایی، در سال ۱۶۱۰ میلادی (حدود 6 قرن بعد از ابوریحان) به دلیل انتشار یافته‌های علمی­اش در تائید نظریه کوپرنیک (که پنجاه سال پیش از گالیله ارائه شده بود) مبنی بر ثابت نبودن زمین و گردش آن به دور خورشید، از سوی کلیسا مورد بازجویی و تفتیش عقاید قرار گرفت و مجبور به امضای توبه نامه‌ای با این مضمون شد: " در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمده‌ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دست­های خود لمس می‌کنم توبه می‌کنم و ادعای واهی حرکت زمین را انکار می‌کنم و آنرا منفور و مطرود می‌نمایم"[ویکیپدیا]. 
  •  و آخر آن­که در نوشته­هایش به خواب صادقی اشاره می­کند که طبق نقل یکی از معاصران­اش بدین شرح بوده: در شصت و چند سالگی ... «بیماری­هایی داشتم که هر کدام برای کشتن یک انسان کافی بود ... شبی در پی رصد ماه بودم که از شدت ضعف بی­هوش شدم. در عالم بی­هوشی سروشی به من گفت: چرا این­قدر برای رصد این ماه خود را به رنج می­افکنی حال آنکه صد و هفتاد ماه دیگر را رصد خواهی کرد.» و گفته می­شود ماه­های باقی­مانده­ی عمرش، به تحقیق، در این شمار بود. (البته این را برای رویای صادقه اش کمتر نوشتم تا علاقه اش به رصد ماه، یعنی برای من این همه اشتیاق جالب تر بود از صداقت رویایش)
/ 6 نظر / 13 بازدید
مصطفی

خوب بود :) فقط در متن آورده‌اید: «او که به جمیع علوم زمان خویش اجحاف داشت» که فکر کنم «اشراف» مدّ نظرتان بوده :) رگه‌های آنیما و آنیموسی در ابوریحان هم بوده انگار ;)

الفشین

من آخرش نفهمیدم منظورت از نوشتن این متن طویل چی بود. اولش با کلی هیجان شروع کردی. و آدم منتظر می شه که قراره چه چیزی بخونه و به یک متن نیم بند روبه رو می شه. مقدمه ات بیشتر از متن جون داشت. شاید هم مقدمه جزئ حاشیه شده و ما بی خبریم[چشمک]

الفشین

می ترسم این پرشین بلاگ کامنتامو بخوره. بگو که کامنتامو دریافت کردی یا نه

جراحت های یک روح تبعیدی

از توضیحِ تفاوتِ متن و حاشیه ات لذت بردم. مدتی ست ذهنم روی همین ماجراست. همین مهم تر بودن حاشیه ها و پاورقی ها و ستونِ کناریِ برای مطالعه. که از خودِ کتاب جذاب ترند.

الفشین

خيــال خـام پلنگ من به سـوي ماه پريدن بود و مـاه را ز بلنـداش به روي خـاك كشيدن بود پلنگ من -دل مغرورم- پريد و پنجه به خالي زد كه عشق- مـاه بلند من - وراي دست رسيدن بود

الفشین

خب منم مله رو دوست دارم. همذات پنداری کردم