«بی گمان آمدم تا که ببازم» ...

 

 

 «و این شکست را به گونه­ی عاشق بی­نوایی می­خواهد که با آگاهی کامل به شوری تسلیم می­شود که می­داند او را به سوی نابودی سوق خواهد داد...»- توست

«حریفی نبود...

{او} تنها می باخت

...زیرا که قصه، قصه­ی باختن بود»- نظرآهاری

 

بچه که بودم فکر می کردم برنده خواهم شد! سخت ترین موفقیت ها برایم کاری شدنی بود. با خودم می گفتم سخت است ولی می شود. برای من کاری ندارد. من حتمن برنده خواهم شد. در هر کاری. به قول ژوزف مورفی ما اصلن برنده زاده می شویم! بردن برایم آسان می نمود. بردن هر چیزی. سختی برایم راحتی می شد...

بزرگتر که شدم فهمیدم بردن کاری ندارد. باختن است که سخت است. نه باختن معمولی. باختن راست. باختن پاک. باختنی که درست در لحظه­ی آخر اتفاق می افتد. خلاف جهت همه چیز. خلاف. بعد در حدیثی خواندم که نه که این باختن خوب است که اصلن باید باخت! آمده بود که... باید ببازی! درست در لحظه ای که حق با توست. وقتی که می دانی و یقین داری که بر حقی. در بحثی که حق با توست و کلید سخن در دست تو و همه چیز آماده است تا تو بر حق بودن ات را ثابت کنی بحث را ببری .. برتری فکرت را به نمایش بگذاری "فکر"ی که برایت نه برتر از مال و خانمان و عنوان که برتر از جان است بردن برایت کاری ندارد یک جمله یک استدلال یک پرانتز باز و بسته یک پاراگراف کار دارد که حریفت را ناک اوت کنی که آن احساس غرور آفرین برد سراپای وجودت را پر کند مست شوی از حظ بردن.. سراپا شوق برحق بودن را در جان ات بریزی...درست در همین لحظه ... درست در همین لحظه در دلت حس می کنی یک ذره فقط یک اپسیلون..فقط یک اینفینیدسیمال ... فقط یک سر سوزن بیشتر..."برای خودت" برای خودت می خواهی این حق را ثابت کنی تا برای حق ...همین جا...باختن...نه که خوب است...که آمده «به حقیقت ایمان نمی رسد» اصلن، به حقیقت ایمان نمی رسد اگر نبازد...

تو درست جلوی دروازه ای..دروازه خالی شده...توپ زیرپایت است...کمتر از یک ثانیه باقی است تا صدای فریاد شوق و شعف جمع مدهوش ات کند...تا نتیجه­ی این همه تلاش و کار و رنج را ببینی...تا این زمین برایت جاودانه شود...تا برق شادی در چشم­هایت بدرخشد...این برای تو نه یک لحظه نه یک برد که همه­ی هستی توست وجود توست...زندگی و مرگ توست...یک­عمر برایش تلاش کرده ای...یک­عمر برایش آرام و آسا نداشته ای همه­ی زمان ات همه­ی عشق­ات شور ات عمر ات همه­ی وجودت را پای این قمار گذاشته­ای....لحظه لحظه اش را نفس کشیده­ای ...بوییده­ای چشیده­ای...هر کلمه را مزه مزه کرده­ای و درست در لحظه­ی آخر...باید از جلوی دروازه برگردی..سرت را بیاندازی پایین ...به خاطر حس پنهانی در خفای قلب ات در پنهان ترین لایه­های وجودی ات...به خاطر آنچه هرگز نمی توانی توضیح اش بدهی... که هرگز کسی تو را به خاطرش نمی فهمد نمی بخشد ...هرگز...به خاطرِ...به خاطری...درست لحظه­ی آخر از زمین خارج شوی...ساکت...آرام ...بدون اندوهی در چهره..بدون لبخندی بر لب...از زمین بروی و هرگز هیچ­گاه بدان زمین باز نگردی...سودای بازگشت را از سرت بیرون کنی...سوداگری را در قلبت باقی نگذاری... نه قهرمان می­شوی نه در یادی می­مانی نه کسی می­فهمد چرا چنین کردی...چرا کم آوردی...نه حتی از آسمان ندایی می­رسد بر قلب ات که «تو برگزیده­ای! پس گوش کن!»...هیچ فقط باید سرت را بیاندازی پایین...مثل یک بازنده...خاموش...کلمه­ای به نفع خودت بر زبان نیاوری... بروی...ساکت...

مورفی اشتباه می کند. بردن آسان است...باختن است که...

/ 0 نظر / 9 بازدید