در غم نبودن تو

 

«تو­ را کم داشتن، کم نیست»

 

اول نبودن تو غم بزرگی­ست. غمی که روی کوه بگذاری ذوب می­شود. تکه تکه می­شود. وَتَکُونُ الْجِبَالُ کَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ. تار و پودش به هم­می­ریزد. سیرت­اش به غیر سیرت­اش بدل می­شود...وَإِذَا الْجِبَالُ سُیِّرَتْ

نمی­شود حملش کرد. فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا. نمی­شود کشیدش. نمی­شود باهاش نفس کشید. استخوان در گلو و خار در چشم... نمی­شود هیچ غلطی کرد...همین­طور، دنیاست و غم نبودن تو. و تویی که از بی اویی دیگر دست دلت به هیچ چیز نمی­رود. مطلقن هیچ­چیز. آن قدرکه گرم­ترین لذت­های دنیا به طبع­ات سرد و خنک وبی­مزه می­رسند

بعد کم کم می­بینی انگار می­شود در غم نبودن تو-که کم کم می­شود غم نبودن او- شعر سرود، داستان گفت، رمان نوشت، نقاشی کشید، فلسفه بافت، وبلاگ نوشت، مدارج علمی کاشت، جشنواره و کنفرانس و مجمع علمی درو کرد....یووووووووووووووه.....چه­ها که نمی­توان کرد در غم نبودن تو!

این غم می­تواند کلی سودآور شود اصلن، نان آور شود، نام­آور شود، کلی هنر و شعر و فلسفه و عرفان و محصولات فرهنگی ووووووووووووووووووووووووو برای تسلی غم نبودن تو

حالاست که حالم به­هم می­خورد از غم نبودن تو! از «این» غم نبودن تو که مرا از «آن» غم نبودن تو غافل می­کند، که این جهان را که بی­تو تهی بی­نظیری­ست قابل تحمل می­کند، که شعر و شاعر و فلسفه و  فیلسوف و عرفان و عارف و ... هزار شناسِ نشناس دیگر تولید می­کند. کلی طبیب پیدا می­شود که همه مدعی­اند به تسلی بخشی. تسلی بخشی از تو! از غم نبودن تو. آن­قدر هم طبیبان خوبی هستند که حتی در ادامه­ی عنوان «تسلی­بخشی» این «از غم نبودن تو» را هم حذف می­کنند که خودِعنوان هم تسلی بخش­تر باشد

وای بر من! وای بر من که دارم می­نویسم در غم نبودن تو، که صلای تو مرا از صلای تو باز می­دارد. ویلٌ للمصلین

گوربابای هرچه طبیب مدعی که تسلی ببخشد غم تو ­را!

ما را بینداز به تور یکی ماهی مهرت، دریاخور و اقیانوس­آشام که بکَنَد این دل ما را از جا و ببلعد هرچه طبیب خوبِ تسلی­بخش و هرچه شعر و فلسفه و عرفان و... بزند به کل نا«کار» بکند ما را در غم نبودن تو

آخ که دل خون شده غم می­خواهد بی­طبیب!

«دل در طلب روزیِ بی­چون گشتن

دریا خواهد شد ز افزون گشتن

دل خون شد و شکر می­کند زانکه بسی

دل­ها خون شد در طلب خون گشتن»

/ 8 نظر / 9 بازدید
یگانه

خوب فایده ی error ایجاد شده در این ارسال این بود که من تعداد خواننده های اینجا را کشف کردم! :دی توضیح اینکه: چه توضیحی آخه! داشتم نوشته های قدیمی را مرتب می کردم که این یکی یک هویی از اینجا سر در آورد! بعد هم حذفش کردم که یک کامنتی هم همان آن باهاش بود گویا که متاسفانه حذف شد! به هر حال کامنت هرکس بود ندیدم! باز نیایید شاکی بشوید که من کامنت حذف می کنم و این ها! دیگه گویا بعد ارسال من دستی در حذف کردن ندارم! رفت توی ریدر لعنتی فلان فلان شده ... پایان پیام "مثلن نویسنده" ی وبلاگ!

یاس

این کلمه های ناجور: حالم بهم میخورد - گور بابای- وسط این متن چکار میکنند؟

یاس

خب من اعلام میکنم که کامنت من نبود حالا وجدان دردت تسکین می یابد ...میدانم!ا :)

یاس

تو که بوده ای می دانی فکر کن بین مردمانی که غم نبودن اورا درک کرده اند و حالا در بیان آن و انجام وظیفه شان در قبال آن به بیراهه رفته اند بودن باز به است به آن که در میان مردمانی باشی که حتی نمی شناسندش، نمیدانندش ، چه بسا انکار میکنند...!

gandolf

آره. آدم با نوشتنش ، که به نظرم خطرناک ترین نوعش وبلاگ نویسیه، فقط و فقط یجورایی داره صورت مساله رو پاک میکنه. کار من که تو زنده رود فقط همینه. دیروز تو کلاس استاددینانی جمله ی واقعا شگگفتی شنیدم. اینکه سقراط هرگز چیزی نمینوشت. هرگز حتی یک خط ننوشت. چون میگفت با نوشتن عقیم میشه. تا وقتی فکری در ذهنشه میتونه حرکت کنه.وقتی بنویسه آروم میگیره البته نشد بپرسم خوب اگه با نوشتن عقیم میشد یعنی با گفتن نمیشد؟ چطوری اینقدر نگاهت متفاوته؟دوست دارم این نگاه رو .

یاس

ای بابا پاشو بیا سر خونه زندگیت دیگه چه خبره یه هفته مسافرت یاد بچگی هات افتادی توی اون کوچه ها که دل نمیکنی؟ پاشو بیا این نت بی تو خاموشه!ا نوری نداره.... :)

الف شین

بی تسلی هم نمی توان زیست..

شغف

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایداند نه بایدها هایدگر:باید هست شد این عبارت هرچه باشد،هیچ نیست