اصلی ترین مساله ی هستی!

از نظر من اصلی ترین مساله ی هستی این است:

راه خروج کدام است؟

اسمش را بگذاریم "راه دررو". یک نگاهی به سوالات و راه کارهای زندگیتان از بدو تولد بیاندازید! حتی پیش از آن! هر کاری که انجام دادید، هر چیزی که خواستید، هر راهکاری که اندیشیده اید، قطعن به دنبال خروج از یک وضعیتی بوده اید.

بعضی ها هم البته به طرز چندشناکی تمام تحلیل هایشان در تمام عمر در جهت توجیه وضع موجود است. این آدمها تا آخر به دنبال دل بستن به وضع فعلی اند. اما از نظر من آنها نیز از قاعده ی فوق مستثنی نیستند. آنها به دنبال یافتن راه خروج اند از یافتن راه خروج! یعنی گریز از گریز. که چون منفی در منفی می شود مثبت معمولن بهشان می گویند آدم های مثبت! و من حالم ا ز این آدم های مثبت بهم می خورد! آنها را همه جا می توانی پیدا کنی. کافیست مثل زبل خوان دستت را دراز کنی تا یک ادم مثبت بگیری! خیلیهاشان هم وقتی پرستیـژ بیشتر را در اعتراض به وضع موجود می بینند معترض می شوند! به آنها هم می گویند روشن فکر. یک موجود فت و فراوان. اینها از آدم های مثبت هم تهوع بر انگیز ترند. در ظاهر به نظر می رسد که دارند اعتراض می کنند و خوب تو هم کلی ذوق می کنی و بشکن می زنی که اورکا! یافتم! یکی مثل من! برویم با هم دنبال یک راه دررو بگردیم. به هر حال یک دست که صدا ندارد. دو تا دست هم بهتر از یک دست است! اما همین که دقیق تر می شوی می بینی نه خیر! همه ی اعتراضات او به وضع موجود به طرز کاملن پیچیده ای در جهت اثبات وضع موجود است. همین است که به قول نادر ابراهیمی "من از روشن فکر ها بدم می آید آنها هم از من"!

 داشتم می گفتم، پس به هر راهکاری که می اندیشید، قطعن به دنبال خروج از یک وضعیتی هستید. دنبال یک راه دررو! حالا چه وضعیتیش دیگر به عمق دید آدم ها بستگی دارد. (این عمق دید همان چیزیست که توی فیزیک با محاسبه ی ضریب شکست بدست می آمد!) کسی که تا نوک بینی اش را می بیند می خواهد از همان نوک بینی اش-یعنی همان بینش اش!- خلاص شود. و هر چه جلوتر بیشتر! برای همین هم هرچه بیشتر ببینی باید دنبال راه دررو بزرگتری باشی. مثلن راه دررو از این جهان!

و من بلاخره یافتم! راه دررو از این جهان را؟ نه بابا! راه دررو ازاین ذهنیت پویای روی اعصاب را!

کافیست کفش و کلاه کنی و از خانه بزنی بیرون و آنقدر راه بروی تا اینکه قوزک پایت فریاد بزند: "دیگه این قوزک پا طاقت رفتن نداره" البته با لحن فریدون فریاد بزند! در اوج خستگی آن وقت می توانی امیدوار باشی که مخ داغونت یک استراحتی بکند و شاید چند ساعت، یا چند دقیقه، یا دست کم چند ثانیه پرسنل "من" هایت را بفرستد مرخصی! و قبل از اینکه کار ما بین "من" هایت به فحش و فحش کاری بکشد برود جایی کپه ی مرگش را بگذارد.

...اووم...نه خیر! مثل اینکه این راه هم کارگر نیفتاد! تازه یادم افتاد همه ی  این راه را -که یک دور با تاکسی رفتم و بعد که دیدم قوزک پایم هنوز حالش خوب است یکبار دیگر پیاده رفتم!- رفته بودم یک خودکار بخرم! چون از صبح که خودکارم را توی آفیس استادم جا گذاشتم -و خوب او هم که تا سال بعد آن طرفها پیدایش نمی شود- جدن نگران بشریت بودم چون تولیدات مخم داشت هدر می رفت!

/ 5 نظر / 5 بازدید
یگانه

گفتم که کافیه دستت رو دراز کنی تا یه آدم مثبت بگیری ولی من دستمو دراز نکردم شما از کجا پیدات شد؟!!!

همشهری جواد

نه راست...نه چپ...نه بالا...نه پایین...نه عقب...نه جلو...شماعمرا گرایش سیاسی ما را بفهمی

یاس

البته اصلی ترین مسئله بازی ماز هم که من خیلی بهش معتادم ، همین پیدا کردن یه راهه خروجه !!

شغف

اصلی ترین مساله خود"هستی"است.