آوینی ای که دوست دارم

آوینی را دوست دارم! و یک "دوست دارم" که بگویی کارت زار است! یعنی تا ابد هی باید خودت را با "دوست دارم"ات در نظر بگیری و بازنگری کنی و تعریف هایت را هی بررسی کنی و تمام افکارت را هی بازـببینی و هر حرف جدیدی را در باب اش در نظر بگیری و دائم از خودت بپرسی "چرا" و "آیا" و ...”دوست دارم” ام را دوست دارم؟ و آن­که دوست می­دارد را در خودت حاضر کنی تا جواب پس بدهد و... و خلاصه این جوری­هاست که "دوست دارم" به قول بوبن جمله­ای است که گفتن­اش یک عمر طول می­کشد نه بیشتر و نه کم­تر!

و "آوینی را دوست دارم". البته نه آن سه آوینی را که حسین درخشان روایت کرده­است! (+)...

روایت درخشان از آوینی روایت خوب و جالبی است. و مثل هر روایت و داستان دیگری تصویر آوینی است در ذهن نویسنده و نه خود آوینی. آوینی ای­ست که درخشان فهمیده و درواقع درکی شخصی ست و قمست هایی از حقیقت را با قسمت­هایی از خود آمیخته.

اما چرا می­گویم " نه آن آوینی را که حسین درخشان روایت کرده­است "؟ یک جای کار این نوشته اساسن می­لنگد. درخشان یک نکته­ی کلیدی را ندیده یا ازش چشم­پوشی کرده. یک موضوعی که کل تحلیل او از آوینی را تحت شعاع قرار می­دهد. البته نوشته­ی او ایرادات ریز و درشت دیگری هم دارد. اما من نه وقت و نه انگیزه­ی بررسی مو به موی آن نوشته را ندارم. پس من فقط به نکته­ی کلیدی که گفتم اشاره می کنم. به هر حال تحلیل او این نکته­ی مثبت را هم دارد که "وقایع" را درست دیده. یعنی لااقل با او سر واقعیت هایی که بوده لازم نیست بحث کنم.

اول اینکه درباره­ی انسان موضوعی وجود دارد به نام "حس درون بینی" (introspection). این حس گره خورده به حس "خودآگاهی". و درست مثل آن غیرقابل تعریف است. یعنی همان­طور که چیز واضح­تری از حس حضور من نسبت به خودم وجود ندارد، حس درون­بینی نیز امری واضح و توضیح ناپذیراست. شکست واقعی یک انسان نیز از این نقطه اتفاق می­افتد. یعنی تا وقتی که شما در ادراکات حسی بیرونی خود(دیدن، شنیدن و غیره) یا در قوای محاسبه یا استدلال خود دچار خطا می­شوید، حقیقن شکست نمی­خورید. بلکه خودآگاهی یک انسان زمانی فرومی­ریزد که به حس درون­بینی خود شک می­کند(این بحث مفصلی­ست که اینجا جایش نیست)

آدم ها با شناختی آگاهانه یا ناآگاهانه درباره­ی این نقطه­ی خطرپذیر و آسیب­ناکِ خود، معمولن در آن حوزه وارد مراوده نمی­شوند. خیلی از افراد اساسن رابطه­ای نزدیک به این معنا با جهان پیرامون خود برقرار نمی­کنند تا در صورت خطا دچار نقص خودآگاهی نشوند. درواقع حساس­ترین نقطه­ی وجودی خود را وارد گودِ خطر نمی­کنند. افرادی که در جامعه می­بینیم اغلب چنین­اند. "آوینی اول"ی هم که درخشان تصویر کرده کماکان چنین برخوردی با جهان پیرامون­اش دارد. آنچه که درخشان "دخترباز" یا به تعبیر کلی تر "هوس­باز" می­نامد در واقع یک برخورد سطحی، و بدون حضور و رابطه­ی حقیقی با هستی­ ست. "هوس" خودش امر مضمومی نیست. هر خواستنی و هر اوجی در زندگی یک انسان قطعن از یک هوس آغاز می­شود. هوسی که به طور کامل پرورانده شود به هدفی والا و متعالی خواهد انجامید که تمامی وجود فرد را فرا می­گیرد. تمامی قهرمان­های داستان­های ملی یا دینی یا عرفی در هر جامعه­ای حتی به نوعی هوس­ساز(و البته نه هوس­باز) بوده اند. "فرهاد" به راستی در زبان عامیانه کیست؟ فقط یک مرد عاشق پیشه کوه کن؟ "مجنون" کیست؟ مردی که عاشق زنی متاهل است؟ در واقع نه! مردم اسطوره ها را فقط به خاطر عاشق­پیشگی­شان نمی­ستایند. بلکه قهرمان توانسته هوس اش را بپروراند و آتش دل­اش را بزرگ کند و این کار هر خسی نیست. هوس­ساز در هر عقیده­ای هم ستوده شده. این مربوط به فقط فرهنگ ایرانی نیست. بلکه در اسلام نیز حقیقت عشق امری مقدس شمرده شده، عشق به معنای خواستنی که از "درون­بینی" فرد برخواسته باشد. هوس­سازی به معنای ساخت هوس و باخت همه­ی هستی بر سر آن، امری والا شمرده شده: "من عشق فعف ثم کتم ثم مات ..."

هوس­ساز بذر هوس، این شعله­ی کوچک و لرزان را چون دانه­ای کوچک و ظریف در دل خاک وجودش می­کارد و با ذره ذره­ی هستی­اش آن­را تغذیه می­کند و با نمِ اشک و غم آه و گرمای سوختنِ خویش آن­را می­پرورد و بارور می­سازد. چنان­که درخت تنومندی می­شود، " کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّمَاءِ". آن­چنان­که وقتی از کنار این درخت می­گذرید باور نمی­کنید این درخت عظیم و سترگ و پربار که اینک جزو دارایی­های این روح غنی­ست همان هوس کوچک و بی­ریشه و زودگذر بود، چون یک هیچ در دست­های لرزان باد، با "هوا" آمده بود و با هوا می­رفت

هوس­باز اما به راستی با هستی رابطه برقرار نمی­کند. او هرگز حقیقت وجودش را در معرض خطر نمی­گذارد. برای او رابطه­ی با هر چیز سرگرمی بیش نیست.  او درواقع سرشار از یک نوع بی­اعتمادی و بی­اعتقادی به حقیقت است. رابطه­ی او با حقیقت نوعی لذت است و هرگز نمی­تواند ربطی عمیق و راستین بین خود و حقیقت ایجاد کند. چون در واقع به آن اعتقاد هم ندارد. اینجاست که به نظر من درخشان وارد یک گاف توضیح­ناپذیر در تحلیل آوینی می­شود. به این شکل:

آوینی اولی که درخشان می­نویسد، فردی­است که رابطه­اش با هستی رابطه­ی وجودی نیست. "هوس­باز" است. بازی می­کند در هستی! چیزی را جدی نگرفته­است. و اما آوینی دوم و سوم و به خصوص دوم. این یکی شخصیتی است که با درون­بینی به هستی می­نگرد. به هستی اعتماد می­کند. با همه­ی وجود پیش می­رود. کارش را و زندگی­اش را و خودش را بر سر یک راه وقف می­کند. با همه­ی وجود حرف می­زند. با حضور کامل می­زید. در "یک" جهت عشق می­ورزد. ناملایمت ها او را منصرف نمی­کند. و اتفاقن در این روند هرچه جلوتر می­رود نه سردتر و ناامیدتر که روزبه­روز پخته تر و متمرکزتر و منسجم­تر می­شود. وجودش در یک کلمه خلاصه می­شود: "   ". همه­ی آن آوینی­ قبلی یا در واقع آوینی­های قبلی در این آوینی جدید متحد و همراه می­شوند. همه در یک راستا قرار می­گیرند. از همه­ی امکانات قبلی­ها استفاده می­شود و اتفاقن رابطه­ی او با فیلم ساختن یا رفتن به"ده­کوره"هایی که درخشان نوشته نیز چنین است. گویی پیش از این نیز او در خواندن و نوشتن و فیلم دیدن و هرچه، همه چیز را آموخته بوده برای امروز. همه­ی سرمایه­های وجودی او هم اینک در یک وجود و برای یک وجود خلاصه شده و معنا یافته: حق. گاف موجود در نوشته­ی درخشان اینجاست: این آوینی جدید چگونه از آن آوینی قبلی ایجاد شد و بیرون آمد؟ چه چیزی یک وجود متکثر و به تعبیر او "هوس­باز" را به وجودی "متحد" و "متمرکز" تبدیل کرد. چه چیزی همه­ی ساحات وجود او را "یک"ی کرد. چه بلایی بر سرش آمد؟ چه شد؟

درخشان اینجا خیلی ساده پاسخ می­دهد. یعنی پاسخی که می­دهد بیش از حد ساده­است. مرا که اقناع نمی­کند. اگر او فقط جوگیرِ " آن شورش کوتاه علیه انسان مدرن" شده بود چرا برنگشت؟ آیا می­ترسید؟ آیا خجالت می­کشید بگوید که اشتباه کرده است؟ مگر او قبلن هم بر نگشته بود؟ مگر خیلی ها بعد از آرام شدن جو آن سال­ها آرام نشدند و سر در لاک خود فرو نکردند و مشغول زندگی­شان نشدند؟ چرا این "شورش" در درون آوینی به جای آرام­تر شدن روز به روز شعله­ورتر شد و پرشورتر شد و آخرش  وجودش را شعله­ور ساخت؟ اینجاست که این تحلیل او از یک انسان خیلی سطحی­ و "بیرونی" است. او سعی کرده همه­چیز را به "بیرون" ربط دهد. و "آوینی اول"ی را که ساخته در باقیِ آوینی نیز جریان بدهد و او را همان شخص بداند با همان مشخصات که فقط دایره­ی خواسته­هاش تغییر کرده. البته مسلمن آوینی-مثل هر انسانی- قسمت­هایی از خود پیشین­اش را با خودپسین­اش دارد و چنین هست که بسیاری از خصوصیات او قابل تبیین در گذشته­اش باشد و بسیاری از کارهای او-باز مثل هر انسانی- مرتبط و تحت تاثیر جهان پیرامونی و بیرونی او. اما چیز مهمی که در این تحلیل نادیده گرفته شده "ساحت وجودی" فرد است. "تحول"ی که نخست در دایره­ی درون و وجودِ شخص اتفاق افتاده. و تا شخص چیزی را به راستی حقیقت نیابد و آن­را همان چیزی که در جستجویش بوده حس نکند و درون­بینی­اش او را به آن متقن نسازد هرگز چنین تحولی در شخصیت کسی کشککی رخ نخواهد داد! نه، این تمام قصه­ی یک انسان نیست ...

+ برای درخشان آرزوی آزادی هر چه زودتر دارم.

/ 1 نظر / 17 بازدید
آشنا

سلام قصد بی ارزش کردن متن حسین درخشان رو ندارم چون به قول معروف فقط دیکته نانوشته بیست است اما به هر حال به نظرم ایشون سطحی و روزنامه ای و مطلق گرا به شخصیت متفکر هنرمند و مبارز شهید آوینی پرداخته است .