این میلِ به تقلب

 

آزمون میان ترم دارند. تصمیم می­گیرم کس دیگری را بیاورم مراقب باشد تا خودم قدری وقتم آزاد بشود. آموزش یکی از کارمندها را می فرستد. امتحان که شروع می­شود جلوی بچه ها به مراقب سفارش می کنم هرکس حرف زد برگه اش را بگیرد و از این چیزها! می روم یک ماژیک بیاورم شکل یکی از مساله ها را روی وایت برد بکشم. مراقب فکر می کند رفته­ام. وقتی بر می­گردم کله­ی مراقب را می­بینم که دارد سالن را می­پاید. صدای سر و صدا و شَرَق و شروقِ بستن کتاب ها می­آید. وارد کلاس که می­شوم بچه ها به طرز غیرعادی ای ساکت­اند و سرشان تا گردن توی میز است. صدایی در نمی آید. همین­طور که می روم شکل را روی تخته بکشم فکر می کنم که چه کار باید بکنم. باید عصبانی بشوم؟ یا نه اصلن به روی خودم نیاورم؟ چقدر به روی خودم بیاورم؟! مراقب هم قدری سربه زیر ایستاده و به روی خودش نیاورده. مسلمن او بیشتر از همه مقصر است. ولی شرایط حکم می کند به رویش نیاورم. بلاخره در کمتر از چند ثانیه- حین رسم شکل- تصمیم ام را می گیرم. شکل که تمام می شود در ماژیک را می بندم و بر می گردم به سمت شان

-          کتاب ها تونو بیارید بیرون!‌ همه!

بچه ها هیچ حرفی نمی زنند. ترسیده اند. کلمه­ای هم نمی­پرسند چرا. هرکدام لابد می­ترسند خشمِ من دامن­شان را بگیرد. کتاب ها را می گیرم و می­گذارم روی یکی از صندلی­های جلو. چهره­هاشان مثل کسی است که خودش می­داند چه کرده. فقط پرحرف ترین  و سرسخت ترین دانشجوی کلاس موقع پیدا کردن کتابش می­گوید "نمیدونم این چرا رفته زیر میز!" ولی اصلن با لحنی نمی گوید که خودش هم بتواند-مثل همیشه- به حرف خودش بخندد. جوری می­گوید که انگار واقعن دارد از خودش می­پرسد! همین طور که کتاب ها را می­گیرم بلند می­گویم که

-          گویا مسخره­ترین کار اعتماد کردن به دانشجوست!

اما با خودم فکر می کنم این جمله که گفتم چه معنایی داشت؟! بعد هم من به مراقب اعتماد کرده بودم و در واقع او به اعتماد من خیانت کرده است. به سمت­اش بر می­گردم. توی لاک خودش است. بی­اینکه به­اش نگاه کنم یا دنبال چشم­هایش بگردم می­گویم "ممنون! میتونید برید!" چه خوب که او هم دنبال چشم های من نمی­گردد. تعارفی زیر لب زمزمه می­کند و بی هیچ سوالی می­رود.

یکی دوتا از دانشجوها به نشانه­ی نمی دانم چه برگه را سفید تحویل می­دهند. بی­اینکه به­شان نگاه کنم برگه را می­گیرم. یکی از دخترها می­آید جلو. برگه­ی سفید را می­دهد و بلند می­گوید "استاد! من شرمنده­ام!" آن پسرکِ خوش­خنده می­زند زیر خنده. دختر موقع بیرون رفتن از در، برمی­گردد و ادایش را در می­آورد. رو به کل دانشجوها می­گویم "خوبه! همیشه میتونید بخندید!" خنده­ی پسرک قطع می­شود. با خودم فکر می­کنم با این وروجک­ها چی کار باید کرد! باید به­شان حق بدهم؟ ولی سوال­ها که خیلی ساده است. هیچ دلیلی برای نخواندن نداشته­اند جز تنبلی. بدتر از همه اینکه از تقلب­شان هیچ حس بدی ندارند. نه. نباید بگذرم. باید باهاشان برخورد کنم. نباید تقلب برایشان عادی بشود. پس بعد امتحان نصایحی را برایشان بازگو می­کنم که با جمله­ی "من که معلم اخلاق­تان نیستم" شروع می­شود و مثل غالبِ نصایح عالم بی­حاصل است!

 

دارم از جلوی تی وی رد میشم که شعر "{...}" را می شنوم! تعجب می کنم قطعن! یعنی تی وی   ؟؟؟پخش می کند؟! بعد می بینم یک بابای دیگه با یک حنجره ی ناجور دارد ادای ؟؟؟ را در می آورد. دزدی توی روز روشن! چه سوالی! این میل به تقلب از کجا آب می خورد؟! توی ذات ایرانی های راحت طلبی است که یاد گرفته اند به جای فکر و خلاقیت فقط تقلید و رونویسی کنند! حالا من هی غصه بخورم که این دانشجوها این همه میل به تقلب را از کجا آورده اند؟! یک عمر یاد گرفته اند! یک عمر!

/ 4 نظر / 21 بازدید
زنده رود

یاد آدم افتادم.که خودشم میدونه توان قرب به حقیقت رو نداره.ولی خودشو میکوبونه به در و دیوار که بهش برسه.بعدشم که به یه شمه ایش رسید، ذوب میشه قبل اینکه بخاد بفهمه چی به چی بود! آدم دیوانه!!! (بعله بانو! چیزی که عوض داره گله نداره! گفتیم از بعضیا در رو کردن دست داستان کم نیاریم!!)

زنده رود

پیچیده ترین چیزها همون ساده ترین هاشون هستن. پیچیده ترین آدم ها هم روترین هاشون!

الفشين

بعله!

سایه

لطفا یادداشت کنید: امین آباد دارالمجانین تهران جهت آسودگی و آرامش دیوانگان عزیز و تمام متعلقات دیوانه شان از جمله گل دیوانه ی مذکور[زبان]