«و ابراهیم، او که وفا کرد» 37 نجم

 

 

«و آن گاه که به ابراهیم می اندیشم، گویی نابود می شوم ...» کیرکگور

مساله­ی ابراهیم- پدر ایمان و ادیان- مساله ای است که هر اندیشیدنی در حوزه ی ایمان فردی ناگزیر به او باز می­گردد. پس اندیشیدن به ابراهیم برای هرکس که دغدغه­ی ایمان داشته باشد، گریزناپذیر است. اما فقط این نیست. ابراهیم یک انسانِ نامکرر است. داستان زندگی او هرگز تکرار نشده و آنچه بر او گذشته تکرارناپذیر است.

ابراهیم را مادرش از ترس ماموران نمرود (همان پادشاه سازنده­ی برج بابل- عهد عتیق در کوهی می­گذارد تا خودش بمیرد. طاقت دیدن مرگ اش را نداشته است. پدر و مادر او هیچ­یک مومن نیستند. پس از این لحاظ داستان او شباهتی به داستان موسی- به خصوص مادر موسی- ندارد. ابراهیم "به آب انداخته شده" یا "از آب گرفته" نیست، او رانده شده و رها شده است. غریزه­ی مادری چند روز بعد مادر را به کوه باز می گرداند و مسلمن انتظار دیدن جنازه ی فرزند را داشته است. اما با زنده­ی او روبرو می­شود! (به نظرم داستان زال در شاهنامه از ابراهیم الهام گرفته و شاید داستان زنده­ی بیدار (حی بن یقظان) ابن سینا. چنان که رگ های سیاووش نیز، خون از عاشورا گرفته است...)

ابراهیم تا خردسالی یا آغاز نوجوانی در غاری در دل کوه به سر می برد. بدون هیچ معاشرتی با انسان. دایره­ی کلمات او از نطق انسانی محدود می­شود به فراگرفته­هایش از دیدارهای گاه به گاه با مادرش. بلاخره یک روز پنهانی دنبال مادرش را می­گیرد و به شهر می آید. اولین مواجهه­ی او با جامعه­ی انسانی. ابراهیم یک بدوی است. او به چیزی تظاهر نمی­کند. از جامعه­ی انسانی تحذیر و ابا ندارد. چیزی در جامعه او را به امری برنیانگیخته. خوش آمدن ها و بدآمدن ها در انتخاب اش سهیم نیست. با این اوصاف اولین حسی که در ابراهیم بیدار می­شود و عمل می­کند چیست؟ پاسخ به این سوال است که سطح "انسانیت" او- این فردِ خودساخته، به مفهوم کامل کلمه- را تعیین می­کند. او بیش از همه در غار به چه چیزی می اندیشیده؟ آیا به دنبال پدر و مادرش می­رود؟ به سراغ هم­سالانش می­رود پی بازی؟ جاذبه­های زندگی جمعی؟ اشیای ناشناخته؟ انسان­های پوشیده در جامه­ی رنگارنگ؟ تنوع؟ کثرت؟ هیچ؟! پس چه چیزی نظر ابراهیم را جلب می­کند؟ ابراهیم به دنبال چه، یواشکی رد مادر را دنبال کرده؟ پس ابراهیم این همه وقت در تنهایی خویش به چه می­اندیشیده است؟

پرستش. این پاسخِ انسانِ تکرارناپذیری ست که در خلوت خویش بیشترین نیاز را در دلش پرورانده است. و اکنون به دنبال گم­کرده­ی خویش پنهانی به جمع آمده است. او سرچشمه­ی حس پرستشی را که در دل یافته، می­جوید.  ابراهیم "او"یی را که در قلب اش می­پرستیده صادقانه می­شناسد. اما مصداق­اش را نمی­داند. پس به هر سوی رو می کند. به هر دری رو می­اندازد. هرچیزی را "او" می­پندارد. در هرچیزی به یاد او نظر می­کند.

«هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس

گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم

بی­آنکه خود بدانم از این­گونه بی­قرار

مشتاق کیستم» (ه.ا.سایه)

جستجوی ابراهیم در بدو ذهن اش، او را به سوی «عظمت» و بزرگی (هذا اکبر) می راند: به سوی ماه و خورشید. ذهن ابراهیم هنوز کلمه ها را به درستی نمی­شناسد و این تکرارناپذیریِ او را دوچندان می کند. او چون دیگر کودکان –کلمه ها را تک به تک نمی آموزد تا بار معنایی هر یک را به "ارث" ببرد. ذهن او درباره­ی کلمات بکر و ناب می اندیشد. جالب ست که ابتلای ابراهیم هم با کلمات است (وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَ‌اهِیمَ رَ‌بُّهُ بِکَلِمَاتٍ- بقره 124و این را بگذارید کنار نمرود و برج بابل و زبان و ...). ابراهیم خورشید را ابتدا "هذا" خطاب می­کند (فَلَمَّا رَ‌أَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَـٰذَا رَ‌بِّی هَـٰذَا أَکْبَرُ‌ -78 انعام) که این بیانِ قرآن، استعاره و اشاره ای به نظر می­رسد که پاکی و بکریِ زبان اندیشه­ی ابراهیم و ناآشنایی او به زبان جامعه را نشان می دهد. او با زبان عرف (مونث مجازی دانستن خورشید) بیگانه است. و البته این برای این بیگانه در شهر هیچ عجیب نیست. چه بسا او با مونث های حقیقی هم بیگانه است! زبان ابراهیم هنوز "برون یافته" نیست. او خود را می اندیشد. و خوداندیشی با جنسیت (حقیقی یا مجازی) بیگانه است. که همه­ی این اعتبارات (که در یک معنا «وجود» هم اعتباری بیش نیست) از برون­یافتگی خویش در جهان به ذهن راه می یابد. ذهن ابراهیمِ تکرارناپذیر، هنوز صاف و صیقلی ست. «چون می روشن در آبگینه صافی». (و بعدتر البته زبان عرف را می آموزد و در جهان­بودگی خویش را در می­یابد و خورشیدش را مونث مجازی بیان می­کند که این روند شکل­گیری ذهن او و تاثیر جمع را نشان می­دهد (قَالَ إِبْرَ‌اهِیمُ فَإِنَّ اللَّـهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِ‌قِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِ‌بِ- 258 بقره) )

هم اینک ابراهیم بالواقع و با تمام حسن نیت اش روبروی خورشید ایستاده است و با تمامی صدق وجودی اش او را در دل می­خوانَد. در برابر روشنایی او بر خاک می­افتد. و پاکی آتشِ او را تسبیح و تنزیه می­کند.

چه لوس و نادرست­اند این قصه های ساختگی که ابراهیم را نفهمیدند و این تصویر زیبا را خراب کردند. جوری می­سازند معمولن تصویر ابراهیم را که گویی دارد به پرستشِ خورشید «تظاهر» می­کند و برای هدایت جمع دروغ می­گوید! حال آنکه به نظرم از آیات چنین چیزی برنمی آید. چه دور است این تصویر از ابراهیم! و چه شبیه می­شود این ابراهیم به این واعظانِ منبرنشین که در دل شرک دارند و در زبان به تقوا می­خوانند...  غافل از آن­که ابراهیم در جمع­بودگی­اش و بلکه در جهان­بودگی­اش را در برابر عطش عظیمی که در قلب اش یافته فراموش کرده است. او به راستی خود را می­زیَد و وحدت او در این یگانه­زیستن­اش بسیار دور از آن است که خود را به ظاهر و باطن تقسیم کند. او در برابرِ خدایِ خورشید و در اندیشه­ی یافتنِ خدا محو شده­است از خویش. او در آن دم که به خورشید سجده می­برد به راستی فانی­ست در خورشید و جز خورشید هیچ نمی­بیند. خورشیدِ آسمان اکنون تصویر کوچکی­ست از خورشیدِ نیازی که در قلب ابراهیم می­درخشد. نه! ابراهیم هرگز بت پرست نبوده­است. چرا که با تمامیِ خلوص قلب­اش به تصویرِ خدا در قاب کوچکِ خورشید سجده می­بَرَد. او تنها در مصداق به خطا رفته ولی در پرستش و خلوص هرگز. ابراهیم خلیل (دوست)ِ خداست. نه فقط آن­گاه که از آتش می­گذرد، حتی آن­گاه که بر آتشِ خورشید سجده می­برد. و به راستی آیا خطای ابراهیم درست­ترینِ خطاها نیست؟ چه سمبلی برای نورِ آسمان­ها و زمین (اللَّـهُ نُورُ‌ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْ‌ضِ-نور35)، درست­تر و دقیق­تر از خورشید؟ فراموش نکنیم هنوز هم خورشید آن­چنان قوی سمبل و نماد نور و روشنی است که جایگزین کردن یا کنارگذاردن­اش از زبان نمادین کاری است ناممکن. مسلمن این خورشید، تنها آن ستاره­ی متوسط رشته­ی اصلی با دمای شش هزار درجه و گداخت هسته ای مرکزی نیست! این خورشید، بازتاب آتش قلب آدمی ست و نمادِ عظمتِ نور بر سیاره­ای سیاه و سنگین که بی او مرده­زاری بود.

اما ابراهیم – این نوجوان کم سن و سال- در گام بعدی ست که مرا خیره می­کند. گذر از امر عینی و ملموس (خورشید) به مفهوم ناملموس و غیبیِ – و به قول فلسفه­ی متاخر و با همه­ی بار عجیب و غریبی که این کلمه دارد- "انتزاعی"ِ خدا. به خدای نادیده (به قول موسی) و ناشنیده و نا... . به خدایی که نسبت به جهانِ ادراک شده­ برای چشم­های معمولی، غیب و پنهانی و نهان محسوب می­شود. امری که از عین و دسترس دور می­نماید. سجده کردن و شوق و شور به خدای نورانی و درخشانی که در آسمان راه می­رود و مهربانیِ گرمای­اش به زمینیان آشکار است، هرگاه خواستی­اش می­دانی باید به کجا و کدام سمت "رو" کنی و دست­هایت را به سادگی به سمت­اش بالا ببری و "ببینی"اش هر زمان که بیدار باشد، این کجا و ایمان به خدای نادیده و نهان­ی که به چشم نمی­آید کجا. این «گذار»ِ سخت و پیچیده­ای بوده­است در تاریخ ادیان و تاریخِ انسان. دعوای همیشگی بت پرستان و پیامبران­شان : «آیا برای شاعری دیوانه دست از خدایانمان برداریم؟» (وَیَقُولُونَ أَئِنَّا لَتَارِ‌کُو آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ‌ مَّجْنُونٍ صافات 36) «آیا خدایانِ ما بهترند یا او؟» (وَقَالُوا أَآلِهَتُنَا خَیْرٌ‌ أَمْ هُو-58 زخرف) آیا خدایانِ «دست یافتنی»ِ ما بهترند یا خدای «دور از دسترس»ِ او؟ اگر با بچه­ها (اذهان بکر) سر و کار داشته اید و خواسته باشید مفهوم خدا را برای­شان به کلمه در آورید حتمن پیچیدگیِ این گذار را لمس کرده اید. زندگیِ ایمانی سراسر انتخاب امر ملموس و نهان بر امر آشکار و غیرملموس است. باید به طور دائم آنچه را چشم­هایت بدان باور دارد و دل بسته است رها کنی، آنچه «آن کتاب» نیز با آن آغاز می کند و مخاطب خود را پیش از هر حرفی مشخص می­کند و او را با نامی جدید و جدای از تمام نام­های اعتباری و قراردادی و محصولات در جهان­بودگی­اش صدا می­زند: « ا.ل.م. ذَٰلِکَ الْکِتَابُ لَا رَ‌یْبَ فِیهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِینَ. الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ» (آغاز بقره). صدا می­کند کسی را که تصویر چپ­شده­ی هستی و نیستی را در آیینه­ی هستی شناخته و در خویش این ندا را شنیده که

«آن نیست که هست می­نماید بگذار

آن هست که نیست می­نماید بطلب»

اما ابراهیمِ تکرارناپذیر، چگونه به سرعت به این «دیوانه»گی راه می­بَرَد؟ چگونه می­تواند در جهانِ ذهن خویش با نظاره به قلب اش، از ذهنِ مردمِ جامعه­ی خویش بگذرد، از اجتماع پا فراتر بگذارد، ادراکِ اجتماعی و عرفیِ خدا را پشت سر نهد، چشم از خورشیدِ گرم و درخشان و دیدنیِ آسمان فرو بندد و دل به نادیدنی بگشاید و از حجاب پیشینِ دیده­گان­اش بر نادیده­ی خویش شکوا کند که «انی لا احب الافلین». اینجا یکی از تکینگی­های زندگی ابراهیم است برای من. تهی­جایی که من نمی­توانم به دنبال­اش بدوم...بپرم. ذهن من در تعقیبِ او در این عبورِ سریع او، در این پرشِ او از «این» امر واقع و ملموس به «آن» غیب، نفس کم می­آورد. این دل بریدنِ او از خورشیدِ عینی –گرچه گواه صدق پرستشِ پیشینِ اوست- اما دل مرا فرو می­ریزد.

و این تنها پرش زندگیِ ابراهیم نیست ...

 

/ 8 نظر / 21 بازدید
یگانه

قطعن کل نظرات گفته شده در این نوشته به نوعی خوانش من است از داستان ابراهیم :) و مسئولیت اش هم با من!

الفشین

وقتی خودم را می یابم و به مواجهه با خدا می رسم ابراهیمم

gandolf

من نمیدانم واقعا چطور باید این مساله ایمان به غیب را درک کرد؟ من همینجا به عنوان یک دختر مسلمان عنوان مینمایم که من از غیب هیچ نمیدانم و نمیفهمم. غیبی که دیدنی نیست را چطور باید درک کرد؟ آن هم کسی که در این دنیای مادی سخت گرفتار و پای در بند است؟ برای ما همیشه از عرفا میگویند. از عرفان علی. از معرفت او ."خدایی را که نبینم نمیپرستم". خوب به من چه مربوط؟ من که علی نیستم. من باید چه کار کنم؟ قرآن هم که عجیب خیالمان را راحت کرده. همان اول کار "الذین یومنون بالغیب". تازه اقامه صلوه و ایتا زکوه همه بعد از این هستند. و من هنوز در همین اولی مانده ام.. راستی، اگر دیکته کلمات رو اصلاح کنید، جذابیت بی نظیر متن هاتون دو چندان میشه. ممنون.

ازدوستان منفوط

سلام اینکه مادر و پدر او هیچ یک مومن نبودند برایم جای سئوال دارد این را می دانم که اسلاف محمد(ص) تا آدم همه موحد و خداپرست بوده اند تا نژادش خالص الهی باشد

از دوستان منفوط

دوباره سلام... بابت لینک هایی که گذاشتید خیلییی خیلیییی ممنون (برایم فتح بابی حاصل شد که مرا مدیون شما کرد) ان شاالله ایام به کام باشد و رمضان گشاینده ای داشته باشید

از دوستان منفوط

سلام واذا بتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انی جاعلک لناس اماما.. درکش سخت است و یا این ناقصه عقل ما راه به جایی نمی برد که ابراهیم با ان ایمان نابش پس از عمری بندگی خالص کردن به مقام امامت رسید و حالا من مانده ام و درک اینکه 9 ساله کودکی مبتلایش کجا بوده ....

الفشین

ما از این تغییر مخاطب ها و گفتگوهای درونی نمونه های دیگری هم در ژیامبران و ... در قرآن داریم و اصولا لزوما ایات قرآن خطی نیست. که از این ایات ویژگی خاصی را به ابراهیم نسبت دهیم

آینه

کیرکگور اگه امام حسین میشناخت چی می گفت کجائید ای شهان آسمانی