سختیِ اعتماد

 

«از اینکه به من دروغ گفتی ناراحت نیستم؛ از این ناراحتم که دیگر نمی­توانم به تو اعتماد کنم»ـ نیچه

 

یک. هوا تاریک شده و من خسته از مسافرت رسیده ام به ترمینال. مرد جوانی جلویم را می گیرد و اصرار دارد که برای رفتن به شهر دیگری کرایه ی سفرش را ندارد و سرباز است و غیره. گویا چهره­ی من باید قیافه­ی یک آدمِ بیش از حد مهربان را تداعی کند! به قول خواهرم حیف که به زبان تصویرسازی بیش از حد مهربان، همان احمق است! اما نه! اعتماد می کنم. پولی به اش می دهم. بعد می­شنوم که آدم­های زیادی با چنین آدم­هایی توی ترمینال مواجه شده­اند. از خودم می­پرسم یعنی نباید باور می­کردم؟ دروغ بود؟

دو. جلوی خودپرداز مرد پیر و از کار افتاده ای توضیح می­دهد که می­خواهد ته حساب اش را بردارد و خیلی لازم دارد. می­گویم بانک آن ته اش را دیگر نمی­دهد! پول را به اش می­دهم. ظاهرن می رود. لحظه­ی رفتن از آن طرف خیابان یک آن برمی­گردم پشت سرم را نگاه می­کنم. کاش بر نمی­گشتم! دارد همان قصه را برای کسان دیگری تعریف می کند و اسکناس­های دیگر... حس بدی دارم توی دلم. نه! آدم­ها نباید دروغ بگویند! ترجیح می­دهم کسی پولم را بدزدد یا به زور ازم بگیرد تا اینکه با سواستفاده از حس هم­دلی و دیگرخویش­پنداری و انسان­یاری­ ام مرا در برابر خودم قرار دهد. نه! نباید دروغ می­گفت... نباید ...به کی می­شود اعتماد کرد؟ از کجا معلوم که مردم راست می­گویند؟ از کجا معلوم بازی­گران خوبی نباشند که در ازای بازی شان پاداشِ فریب­شان را دریافت می­کنند...کی می­داند توی دل­ آدم­ها چیست؟ که پشت خوش اخلاقی­های غیرمنتظره و لبخندهای زیبایشان چه نهفته است؟ که چه منظورِ پنهانی دارند از حرف­های قشنگ و به ظاهر درست؟ که چه نظام­های اخلاقیِ پیچیده­ای می­بافند برای توجیه بی­اخلاقی­هاشان؟... پول اش اهمیتی نداشت اما حالا مرا با خودم، با آن منی که اعتماد می­کند به آدم­ها، گلاویز کرده­است...حالا یکی توی دلم می­گوید تو بیش از حد مهربانی! چرا باور می­کنی آدم­ها را! فکر کن توی دلش داشت به تو می­خندید!...

سه.  -     خانم! سلام خانم!

در حالی که زیرِ آلونکِ خودپرداز دارم انتقال حساب می زنم و سرگرم شماره ها هستم، بی­آنکه برگردم جوابش را می­دهم. قصه ای تعریف می­کند که در آن به علت برداشتِ سقف مجاز روزانه­اش نمی­تواند پول بردارد و الان خیلی لازم دارد.

-        میتونم به حساب شما انتقال بزنم و دستی ازتون بگیرم؟

می رود که انتقال بزند ولی نمی شود.

-        میشه با ماشینِ من بیاید بریم یه بانک دیگه؟ میشه من کارت شناساییم رو نشون بدم و از شما بگیرم؟

می­گویم نیازی نیست و می خواهم برایش پول بردارم. اما یادم می­آید همین صبح سقف مجاز روزانه­ام را برداشته ام. راهی نیست. می­رود. اما من در دلم حس می­کنم باید به آدم­ها اعتماد کنم. باید بیشتر به آدم­ها...

-        آقا!‌ خونه­ی ما همین نزدیکیه. بیاید تا نقد بهتون بدم.

واقعن می­برمش دم در خانه! کارت ام را می گیرد که شماره حساب را از رویش یادداشت کند. در حالی که کارت ام دست اوست می روم داخل و پول را نقدی برایش می­آورم و ... این بار دیگر پشت سرم را نگاه نمی­کنم. اما آن من­ای که قبلن از اعتمادش سواستفاده شده حسابی باهام گلاویز می­شود:

-        حتمن میریزه به حسابت! دختره­ی خوش خیال! چطور به یک غریبه اعتماد کردی؟ چطور یه غریبه رو آوردی در خونه؟ تو کی میخای این خوش­بینی حادت رو کنار بذاری!

با خودم درگیر می­شوم اما در نهایت می­بینم حتی اگر طرف­ام فقط یک بازیگر خوب بوده و فقط مرا فریب داده اما باز هم مهم نیست. چون من بیشتر از نیاز او به این پول، به اعتماد کردن به آدم­ها و باورشان، به این «امیدِ به انسان» -حتی اگر واهی- نیاز داشتم. اما اگر نریزد چه؟ باز به کسی اعتماد می­کنم؟ کاش بریزد! نه به خاطر پول، نه، این کاغذها چه ارزشی دارند اگر نشود باهاشان کاری کرد.. به خاطر اینکه اعتمادم و باورم را به آن من­ای که  اعتماد می­کند از دست ندهم. به خاطر این که باور کنم همه دروغ نمی­گویند. به خاطر «انسان».

 

و او این پول را واریز کرد به حسابم. حساب ام را چک کردم بیشتر برای اینکه ببینم می­توانم جلوی خودم سرم را بلند کنم یا نه. و ریخته بود!‌ واقعن ریخته بود! این را نوشتم برای تشکر از کسی که اصلن چهره­اش به خاطرم نیست و نمی­دانم کیست اما می­دانم «انسان» است.

/ 7 نظر / 24 بازدید
شغف

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم ارزوست ایمان اوردم

زنده رود

تا آخرشو داشتم با استرس میخوندم. مثل اینکه اگه این یکی هم شیاد بود آدمیت کلا ذبح میشد. خیلی هنرمندانه کشونده شدم تا تهش. به شدت ممنون که اینقدر قوی مینویسی :) و...وخیلی چیزای دیگه که دوست دارم بگم ولی نمیگم درباره ات تا ملت تو خماری بمانند بانو!

آشنا

سلام چه خوب که پایان خوبی داشت

امیرحسین

روزی با یکی از دوستام تو شهر راه می رفتم که یکی بهمون برخورد و گفت : اقا بچه ام مریضه .... اینم نسخه هاش ....آقا کمک کنین ... حس بدی داشتم از این همه دروغ از این همه ریا ، شاید اون شخص یا حداقل امثال اونو بارها دیده بودم .همیشه از کمک کردن لذت اما بعد از اون اتفاق خاص با بی اعتنایی از کنارشون رد میشدم و تو دلم غرغر کنان طعنه ها و متلک هایی بود که نثارشون می کردم . این بار هم بدون توجه به اون رد شدم ، اما دوستم با خشرویی کمکی کرد و همراهم شد . با اعتراض بهش گفتم واقعا فک کردی بچش مریضه ، همه این ها فیلم بود و دروغ .... حرفم تموم نشده بود که دوستم با شعف گفت خدا کنه دروغ گفته باشه ....خدا کنه بچش مریض نباشه .... و این نگاه اون تا نگاه من چقدر متفاوت بود . و ای کاش بیشتر از این که به فکر خودمون باشیم و یا حتی انسانیت دیگران ، به فکر انسانیت خودمون باشیم .

زنده رود

من این ماجرایی که امیرحسین گفت درباره یه عارفی شنیده بودم.و چه خوب که حالا درباره یه آدم عادی میشنوم.این یعنی اخلاقیات کم کم دارن از حالت افسانه های فراموش شده به داخل زندگی روزمره ما تسری پیدا میکنند. خانم یگانه، ته رینگ قبلا اشغال شده.شما لطفا همون وسط بمونید و همچنان به مبارزه ادامه بدید :)

آینه

زمانی که نام وبلاک شما را دیدم یاد این شعر مولوی افتادم گر زلیخا بست درها هر طرف یافت یوسف هم ز جنبش منصرف باز شد قفل و در و شد ره پدید چون توکل کرد یوسف برجهید گر چه رخنه نیست عالم را پدید خیره یوسف‌وار می‌باید دوید تا گشاید قفل و در پیدا شود سوی بی‌جایی شما را جا شود واقعا خوشحال شدم من تا حالا با دختر خانم هایی این چنین برخورد نکردم که در هوای این مسائل باشند تا حالا با دو نفر آشنا شدم یکی زنده رود و یکی شما موفق باشید

الف شین

تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد اعتماد همون تکیه است. وقتی اعتماد می کنی تکیه گاهی می یابی در این تعلیق بی حد و حصر دنیایی... جایی از این شب تیره که بیاویزی قبای ژنده خود را....