حریف

 

این کلمه در فارسی دو معنای متقابل به هم داره. در هر دو معنا هم به کار می ره. اما الان به نظرم میاد هر دو معنا در واقع یکی هستند. یکی معنای عامیانه تری ه که در واقع در واژه های عرفی به کار میره. مثله فلانی حریف توئه. یا هیشکی حریفت نمیشه. که اینجا به معنای کسیه که به اندازه ی تو قدرت داره و می تونه مقابلت بایسته. در عین اینکه دربست با تو موافق نیست اما خووب از پس ات بر میاد. خم و چم بازی تو رو خوب بلده. همون جوری که شطرنج فقط با یه حریفِ قدرِ حسابی حال میده و اگه حریفت ضعیف باشه بازی لوس و حوصله سربری میشه، بازیِ زندگی هم بدون حریف بی مزه س.

یه معنای دیگه ش به معنای همراهِ هم اندازه (!) یا همچین چیزیه. لزومن به معنای "دوست" نیست. نه "دوست"، نه "هوادار"، نه "موافق"، نه "همراه"، نه "همدل"، نه "هم عقیده"، نه "هم­سر"، نه "هم­سفر"، نه "هم کیش" نه هیچ چیز دیگه نیس.

این جور که تو کتابا خوندم، قدیما وقتی یه کسی همه­ی فنون کشتی رو یاد می گرفت، تازه راه میافتاد توی این شهر و اون شهر دنبال حریف می­گشت. یکی که بتونه و بیارزه همه­ی فنونو تو بازی باهاش به نمایش بذاری. یه بازیِ حسابی. و حتا حریفِ به خاطر موندنی اونی بود که باعث میشد باهاش اون آخرین آخرین فنی رو که بلد بودی هم به کار ببری. و همه­ی امکانات و نبوغ و خلاقیت­تو هم به خاطرش رو کنی. حتا توانایی­هایی از خودتو که از خاطر بردی به خاطرت می­آوورد. در واقع اونه که قصه رو می­سازه و باعث میشه قصه­ای باشه.

گاهی حتی پیش اومده که دو قطب مخالف، مثه دزد و پاسبان حریف هم شدند. بعد یکی که رفته، اون یکی دیگه زندگیش معنایی نداشته (یاد اون صحنه ای از فیلم زندان زنان افتادم که زنِ زندانی داره با زندان­بانش خداحافظی می­کنه).

این حریف یک رفیقه خاصیه. یکی که هم­اندازه ی توئه. میتونی باهاش بازی کنی بی اینکه دلت براش بسوزه. میتونی باهاش مچ بندازی بی اینکه نگران شکستن مچ دست اش باشی. میتونی همه­ی تبحرتو به کار ببری، لشکر پیاده و سواره و اسب و رخ ذهن ات رو بفرستی به عرصه­ی خیال و فکر و حضورش و نگران هیچ چیز نباشی. نه نگران بردن اش که غرور برش داره و فکر کنه با یه بار بردن میتونه بهت مسلط شه و تا همیشه از بالا نگات کنه، نه نگران باختن اش که فکر کنی غرور و عزت نفس و اعتماد به نفس شو از دست میده. میتونی باهاش به تمامی خودت باشی بی اونکه مجبور باشی ضعف ها یا قوت هاتو بپوشونی. مجبور نباشی وقتی باهاشی هیچ خودتو سانسور کنی، یا مچاله کنی یا کفش پاشنه بلند پای روح ات کنی یا خم شی یا ... . یه نفس راحت بکشی از حس حضور کامل خودت در حضورش. شجاعت هاتو، ترس هاتو، شادی هاتو، غم هاتو، بی نظیری­هاتو، نقص­هاتو باهاش در میون بذاری بی اینکه نگران این باشی که از اونا سو استفاده کنه (شبیه خدا شد، نه؟ آره. «حریف» خدایِ جهان حریفشه). باهاش حسابی کل کل کنی و بعد تو گود که از نفس افتادی و نه بردی، نه باختی –چون اون حریفته- بیای بیرونِ گود و در حالی که نفس نفس می زنی لیوان آبو ازش بگیری و سرتو بذاری رو شونه­ش و به ضعف­هاش توی گود بخندی و حتا به ضعف­های خودت جلوی اون، اونم با صدای بلند. و خیالت راحت باشه که هیشکیِ هیشکی تو این دنیا ضعف و قوت هاتو بیشتر از اون نمیدونه و لازم نیست هیچوخ خودتو براش توضیح بدی. خلاصه که "حریف" یه چیزه دیگه­س. اینه که آدم ممکنه دوست داشته باشه، رفیق، همراه، هم­فکر، هم­سفر، هم­سر، هم...همه­چی ... همه­چی داشته باشه ولی حریف نداشته باشه و اونقدر این جای خالیِ بزرگ رو حس کنه که بسرایه که :

 

«عرصه ­ی بزمگاه خالی ماند

از حریفان و رطل مالامال»

/ 6 نظر / 31 بازدید
netresident

بهتر بود عنوان متنو عوض کنی بذاری ننننننننننففففففففسسسسسسسس کشششششششششش! حریف می طلبم! ولی این آخریا که کار به لیوان آب و شونه و این چیزا رسید یاد فیلم هندی افتادم!

زنده رود

و این حتما یک بعد ناشناخته دیگه از تنهاییه گفتم که رفیق.هرچی بیشتر بفهمی، تنها تری. شاید تنهاتری درست نباشه.چون شاید اونی که نمیفهمه هم قدر تو تنها باشه.موضوع اینکه تنهاتری چون اون ابعاد ناشناخته تنهاییتو فهم میکنی. بفرما. فی المثل همین قصه "حریف".آخه چرا هی بعد جدید تنهایی کشف میکنی ای هفتمین سوی؟؟ :)

حجت

زندان زنان چقدر فیلم خوش ساخت و بدی بود خیلی در موردش گفتم و نوشتم پلان به پلان و سکانس به سکانسش معنی داشت فیلم دروغی بود بگذریم در بین آدم ها حریف و دوست ندارم رقیب رو هم دوست ندارم من همیشه طرفدار تعاون و همکاریم همیشه رفیق رو دوست دارم ما رفیق دل قوی و نه رفیق بزدل که ترس عین ویروسه

netresident

درباره ی این:http://broujerdi.org/content/view/1178/137/ تاحالا چیزی شنیدید؟ اصی میشه عایا؟ من فک میکنم یه کم فضایی موضوع!

حمیدرضا

مولانا هم شمس را حربف می خواند... یکی مثل این؛ تا تو حريف من شدي اي مه دلستان من همچو چراغ مي جهد نور دل از دهان من بوبر هم از مفهوم تو همین را مراد می کند ... گابریل مارسل هم به همین می رسد اما از یم راه دیگر ... با همین مفهوم می شود استدلال کرد که انسان در خلاء بوعلی و من استعلایی دکارت مزخرف محض اند و منشا شناخت نیستند...

مسیر

همسایه سلام: دست به قلم می شوید آیا؟ هر جنس ایرانی خوب و فروشگاهی که می شناسید معرفی کنید. یک مجموعه از اجناس خوب و خوش قیمت و با کیفیت و حتا شیک! که امتحانش را پس داده، برای آن ها که رگ گردنشان برای حتا بیکار نشدن یک کارگر، شب عیدی می تپد! و یا هر تجربه ای از خرید کالای ایرانی، ورشکستگی و بیکار شدن کارگران یک تولیدی داخلی دارید و یا هر چیزی که شب عیدی بتواند بازار اجناس ترک و چینی و کره ای و هر دیار دیگری و برندهای معروف خارجی را کساد کند و در عوض چشم فرزندان کارگران به تعلیق درآمده ایرانی را به شادی نگاه پدر و مادر روشن کند، بنویسید. علی یارتان!