غروب نوشت

خسته­ام. خسته­گی ای که راست یا ناراست حس مقدسی به­اش دارم. "اوج خستگی" را دوست دارم. شاید همان­قدر که دیگر مردم اوج لذت را! درس دو روز را توی یک روز گرفته­ام. و الان ساعت پنج عصر روز دوم است! این کار را کردم تا برای خودم فراغت بیشتری فراهم کنم. وقت بیشتری برای با خود بودن. برای خودم! بس که خاطر خودم را می­خواهم این­کار را کرده­ام! از فرط خودخواهی خودم را به این خستگی رسانده­ام! این را هم اضافه کنم به آن پارادوکس­های دیگرِ انسان بودن.

خودم را کشانده­ام تا زیر آلاچیق وسط سبزه­ها. دانشجوها رفته­اند. حالا آلاچیق خالی­ست. چرا نباید زیر آلاچیق دانشجوها نشست؟ چرا هیچ­وقت هیچ استادی را ندیدم که این کار را بکند؟ چرا ناراحتم که کارمندها اینجا ببینندم! بی­خیال! خودم را می­گذارم روی نیمکتی زیر آلاچیق پشت به دانشگاه و رو به کوه­ها. و رها می­کنمش تا برای خودش در خیالِ سبزِ سبزه­ها بچرخد. باید یادم باشد جا نگذارم­اش اینجا. یادم باشد وقت رفتن ببرم­اش.

ساعت پنج غروب روز دوم است و من منتظر کسی هستم. همیشه غروب­ها انگار منتظر کسی، چیزی، هستم. غروب­های خستگی به خصوص. انگار یک چیزی که از صبح به خاطرش این همه دویده­ام حالا باید برسد. حالا که وقت رفتن است. حالا که دیگر نای دویدن ندارم. حالا که هر چه در توان داشته­ام رفته­ام. انگار وقت­اش است که همه­ی آنچه را که روز به دست آورده­ام، در پایان روز، پیش از آمدن شب، به کسی ببخشم، برای لبخندی قربانی کنم. به زیبایی ای هدیه کنم. به خاک بریزم... همه­ی وجودم این­را می­خواهد. مثل نیازِ به دادن که کم از نیاز ِ به گرفتن نیست...ولی در واقع منتظر هیچ­کس نیستم. منتظر هیچ­چیز. مدرنیته خوب به من آموخته همه­چیز در درون خودم است. پس لابد منتظر خودم هستم. منتظر خودم که از راه برسد بیاید مرا ببرد از اینجا. آخر خسته­ام و پای رفتنم نیست.

اما نه!‌ انگار هنوز منتظر کسی هستم! انگار هر آدمی هر چقدر هم که لای آسیاب مدرنیته ساییده شود، یک نیم- اسطوره­ای در­اش می­ماند. این اسطوره یک جایی زنده­گی می­کند برای خودش. و وقت خستگی وقتی که نمی­توانی روی پاهای آن من­ات بایستی می­اید سراغ­ات. یک چیزی انگار در هر آدمی هست که دلش می­خواهد باور کند واقعیت، "این واقعیت زمخت و خشن" ... اوه! نمی­دانم چرا این کلمه برای من شده عین یک نوحه­ی راستین! یعنی تا شبحِ عنوان­اش از خاطرِ خیال­ام می­گذارد اشک حلقه می­زند توی چشم­هام

شاید هم برای خستگی­ست. موقع خستگی می­توانم حتی به یک خبر خوش گریه کنم! یعنی وقت خستگی خوشحال­کننده ترین خبرهای دنیا برایم بی­ارزش است. می­شنوم و با خودم می­گویم نه!‌ ارزش­اش را نداشت! بیشتر از بهایش پرداختی...حالا این همه ارزش­مندی برای چه؟ آن "برای چه­ها" خود برای چه؟...

به کوه­ها نگاه می­کنم و یاد جمله­ای می­افتم که صبح موقع دیدن­شان از ذهنم بیرون کشیده­ام. نگاهی به خود انداختم و نگاهی به کوه­ها و با غرور در دل به­شان گفتم: برای آنکه ایمان دارد کوه­ها چه عمارت­های حقیری به نظر می­رسند.

حالا اما "عمارت­های حقیر" برایشان واژه­ی مناسبی نیست! حالا به نظرم "زیبا" کلمه­ی درست است. توی این ساعت وقت غروب "زیبا" تنها چیزی­ست که به آن­ها می­ماند. چقدر طعم کلمه­ها در صبح و عصر متفاوت­اند!‌ چقدر کوه با کوه، کوه با خودش... فرق می­کند... فرق می­کند در من..در زمانِ من...

"زیبا". زیبایی هرجا که باشد ممدوح من است! فرصت را غنیمت می­شمارم و تا آمدن "هیچ­کس" تمامی وجودِ خیال­ام را چون غباری در پای این زیبایی به خاک می­اندازم. چون سجده­ای بی­دلیل و بی­اراده. چقدر دلم تنگ شده بود برای سجده­ی بی­اراده. چقدر نیاز داشتم به این زیبایی. چقدر می­نوازد وجود خسته­ی مرا. برای یک لحظه دلم می­خواهد "هیچ­کس" هرگز نرسد و من تا ابد محو این زیبایی ابدی باقی بمانم. آرزو می­کنم همه­ی وجودم غباری شود تا بتواند روی کوه­ها بنشیند و هستی­اش را به این زیبایی پیوند زند.

یاد دریا می­افتم. بار اول این حس را توی دریا و میان شن­ریزه­های کفِ ساحل زیر اشعه­ی طلایی خورشید تجربه کردم. توی آب ایستاده بودم و شن­ریزه­های گرم را گرفته بودم توی دست­هام. نرم بود. خورشید می­نشست توی چشم­هام. آب دائم موج بر می­داشت توی دهنم. شور بود و تلخ. مقاومت نکردم در برابرش. شن­ها را در دستم فشردم و. جزئی از ساحل شدم. جزئی از شن­ها. جزئی از کف دریا. مست شدم. شاید هرگز این­چنین مست نبوده بودم ...

فیثاغورث می­گفت جهان در حال اجرای یک موسیقی­ست. هستی یک نت عظیم است که نواخته می­شود. چرخش کرات نیز بیرون از این دور میفاسولاسی نیست. موسیقی­ای عظیم که گوش­ها از شنیدن­اش عاجزند. فیثاغورث اولین کسی بود که نت هستی را کشف کرد. فیثاغورث اولین کاشف علم موسیقی­ست. پدر ریاضیات!‌ کی فکرش را می­کرد...

حالا همان­قدر که در جهانِ واقع موسیقی از ریاضیات دور به نظر می­رسد همان­قدر جهان از شنیدن نتی که می­نواخته باز مانده­است .مبهوت چیزی­ شاید ...

و من فکر می­کنم اگر موسیقی هست پس حتمن باید رقص هم باشد. یک مجلس رقص. یک ضیافتِ تام ...که حالا انگار خراب شده­است. انگار من به خرابه­هاش رسیده باشم. بعضی­ها انگار بدمستی کرده باشند در­اش. بعضی­ها بد رقصی. بعضی­ها انگار سجده نکرده باشند به زیبایی ...انگار نبوسیده باشند خاکِ آن شکوفه­ی بهار ازلی را ...یکی­اش خودِ من

حالا همه­ی سعی من این است که آن نت از دست رفته را بازسازی کنم. نه اینکه همه­ی این خرابه را بخواهم بسازم، نه، کار من نیست شاید فقط  یک تکه­ی کوچک از آن آهنگ ...یک صحنه­ی رقص حقیقی یک جرعه از آن شراب..یک داستان از آن هزار قصه...یک لبخند از آن لبخندهای نخستین...یک...

اوه! باز رفتم توی کوه. توی دریا. توی هستی. آفتاب پایین آمد. وقت رفتن است. یادم باشد خودم را زیر آن آلاچیق جا نگذارم ...

/ 9 نظر / 19 بازدید
آشنا

سلام حالا که اینجام به نظرم بعد از ظهر خستگی قبل از غروب لذت بخش ترین کارها خوردن بستنیه و بعد از نیم ساعت پیاده روی گرم رفتن به یه اسخر خیلی تمیز و کم تعداد خیلی حال می داده تازه بعد از غروب هم می شه با یه کودک سه تا هفت ساله نشست و براش شعر و داستان خوند و گفت و شنود کرد و از شیرین زبونیش حسابی حظ برد تا وقت مونده به خواب که دل هوای خوندن یه رمان یا دیدن یه فیلم یا مستند عالی کنه ... البته اگه شیراز یا مشهد بودم برنامه دیگری می ریختم .

م.ه.م

دو قسمت از قرآن هست به این معانی " تسبیح خدا می‌کنند آنچه در آسمانها و زمین است" و قسمت دیگر " دل های شما حقیقت را دید اما شما آن را انکار کردید" . توی لحظات اینچنینی که آدم مست می‌شود، به نظر "م" برای آن است که آدم به دلش نزدیک تر است و از انکارش دورتر، و زمزمه تسبیح خداوند موسیقی قشنگیست. موفق باشید سلام

یاس

همان ساعت پنج غروب روز دوم و خستگی را بگذار زیر درختهای بهار نارنج زیر شکوفه های آلو کنار شیپوری های تازه در آمده بعد بیا گوش کن به موسیقی طبیعت به آوازی که میخواند به ذکری که میگوید...

But It's not a complaint that you hear tonight It's not the laughter of someone who claims to have seen the light- it's a cold and it's a very lonely Hallelujah

امیر

ببین راه گریزی نداری خودت هم اینو خوب میدونی که اگه بخوای تو این تنهایی خودساخته بمونی تنها هدیه ات از ایام خستگی هایی خواهد بود که روز به روز تو رو از لذت رها بودن دور میکنه، بزار یه راه رو بهت پیشنهاد کنم، وقتی میخای از یه ارتفاع ترس آور شیرجه بزنی تو آب و ترس رو به لذت برسونی، باید به قول خودمون ... بشی، چشاتو ببندی و با یه فریاد بپری... ب پ ر . . .

الفشین

هستم کما اینکه خستم[چشمک] اوج "بعضی" خستگی ها واقعا اوجند و دست آدمو می رسونن به یک شیرینی آرام... آدمی بیشترین لدت را از درک "بودن" می کند. بودن خودش و بودن "هست"ی که در هست خودش درآمیخته است... درکی که شاید شبی با یک نسیم بهاری به سراغت بیاید...

مصطفی

انگار تمامِ این شعر را، به نثر نوشته باشی: برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می‌آید نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او مرا از فرط عشق او ز شادی عار می‌آید مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید که کفر از شرم یار من مسلمان وار می‌آید برو ای شکر کاین نعمت ز حد شکر بیرون شد نخواهم صبر گر چه او گهی هم کار می‌آید روید ای جمله صورت‌ها که صورت‌های نو آمد علم هاتان نگون گردد که آن بسیار می‌آید در و دیوار این سینه همی‌درد ز انبوهی که اندر در نمی‌گنجد پس از دیوار می‌آید... عالی بودی؛ خیلی هم خوب اصن :)

gandolf

چقدر لطیف مینویسید. خجالت کشیدم که آدرس سایتم رو دادم. لطف کنید اگه تاحالا بهش نیم نگاهی مینداختید دیگه نرید! :)

آینه

در بلا هم می چشم لذات او/مات اویم مات اویم مات او خدا توفیق دهد مثل اباعبدالله بلا جو شویم.