جهت هفتم

«ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع / به شکر آن که چو شد اهرمن سروش آمد»

 
«بیرونی» که نمی دانستم
نویسنده : یگانه - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
 

 

دوست دارم حاشیه بنویسم بر «بیرونی»! اصلن شرط می­بندم برخی حاشیه­ها خیلی مهم­تر از متن­اند! متن خودش حاشیه­ای است بر اصل! حاشیه چیزی دارد که متن ندارد. و هرگز به نداشتن­اش واقف نخواهد شد. زندگی بیشتر توی «حاشیه­»هاست. توی افسانه­های دور بیشتر از به روز ترین مقاله­های علمی «حقیقت» هست. حاشیه­های زندگی یک آدم حتی اینکه به یک درخت چه­جوری نگاه می­کند یا صدای یک پرنده صبح چه حالی­اش می­کند مهم­تر است از آن چارچوب اصلی کارهای روزمره­اش. متن، خودِ «شدن» است و حاشیه «چگونه»­شدن. حاشیه نشان می­دهد که متن چقدر درست است. باید حاشیه بروم! آدم­های در متن همه کوتوله­هایی هستند بنده­ی شهرت و قدرت و مقام و ... و حتی هر آدمی در متنِ خودش، موجودی است محبوسِ «میل دردناکِ بقا». آدم­ها در «متن» سبک­سر و بی­خاصیت­اند! متن با آن همه وجهه­ی پر طمطراق و متنتن­اش در اصل پوچ و بی­هنر و پرمدعاست و محکوم به فنا. آنچه باقی می­ماند در حاشیه است. در حاشیه، آرام و سر به زیر و به دور از آن تکبر و گردن­کشیِ واقعیتِ زوال­پذیر، به کندی زیست می­کند. «به کندی». به دور از این ماراتونِ بی­پایانِ حیات. یا شاید هم حیاط! حاشیه هیچ­وقت عجله­ای ندارد، نمی­خواهد و در بند آن نیست که واقعیت­اش را اثبات کند، بروز دهد و به رخ بکشد. حاشیه «هست»، بی­هیچ تکلفی و تنها در پی آن­است که خود را «بگوید». بی­آنکه در پی گوشی باشد که او را بشنود. تنها در پی آن­است که خود را «بگوید». ساده. و بگذرد. … بگذریم.

می­خواهم حاشیه بنویسم بر «ابوریحان». با آنکه ممکن است بیش از حد جسورانه به نظر برسد! «ابوریحان»! این آدم علمی! این خداوندگار کنجکاوی! چه حاشیه­ای می­شود به­اش نوشت؟! آیا بهتر نیست که تیتر بزنم «ابوریحان، در جستجوی بی­پایان» و بعد یک متن سرد و ثقیل و کلیشه­ای، که این­جور شروع می­شود: «ابوریحان محمد بن فلان بهمان متولد فلان مکان به تاریخ 360 هجری شمسی » .... «او که به جمیع علوم زمان خویش وقوف داشت» ... «متفکری ذو ابعاد» ... «او که در لحظه­ی مرگ ...» و بعد یک سری القاب و اوصاف مبالغه­آمیز که خودم بلد نیستم و باید از روی دست کسی کپ بزنم و بعد یک لیست از کتب تالیفی و ترجمه­ای اش که عقل هر بشری را به برق سه فاز وصل می­کند و ابوریحان را می­برد به ان قله­ی قافی که هر آدم عاقل و چیز فهمی خیال فکرکردن­اش را هم از سر به در می­کند و با خودش می­گوید «چه ابرانسان­هایی بوده­اند این مردم هزاره­ی پیشینِ این سرزمین!‌ واقعن!» بعد سری تکان بدهد و برود به دنبال یک فکر "ممکن"­تر! و بعد برای علمی­سازی(!) مقاله یک سری فرمول­ها و شکل­های ریاضی و فیزیک قدیم را بگذارم و با جدیدی­ها مقایسه کنم تا ثابت کنم او حتی به اندازه­ی خیلی­های دیگر از مردم عصر جدید، عقل داشته توی سرش لابد! و بعد بگردم دنبال سند و مدرک که ثابت بکنم فلان پیش بینی علمی را ابوریحان هم مرتکب شده و بهمان فرمول را مثلن آن نویسنده­ی اروپایی بدون ارجاع از روی دست ابوریحان کپ زده و قس علی هذه! ته ته­اش می­شد نوشته­ای از این جنس درباره­ی «ابوریحانی که می­شناسید». مقاله­ای لوس و بی­حاصل و همایش­پُرکن که فقط به درد آن چارت احمقانه و مردانه ی آیین­نامه­ی ارتقای­ اعضای هیات علمی می­خورد که دور باد از من!

 از ان روزی که ایمیلی دریافت کردم به مناسبت ثبت جهانی کتاب «التفهیم» دارم به ابوریحان فکر می­کنم. حالا خیال ندارم از ابوریحانی بنویسم که می­شناسید. می­خواهم از «بیرونی» بنویسم که نمی­دانستم. شاید خیال کنید ابوریحان یک آدم بی­حاشیه است! اما اگر چنین بود من اصلن نمی­نوشتم ازش! می­دانید ما خودمان از حاشیه  است که به متن آدم­ها می­رویم. آن مقاله­های علمیِ به­روز چه لطفی دارد؟! همیشه یک  نفر می­رسد که آن محاسبه را دقیق­تر و کامل­تر انجام می­دهد! تو آن توابع بسل کروی را رو می­کنی و ...بعد آخر ارائه­ات کلی تشویق حضار ... و من می­ایم به­ات می­گویم یک مقاله روی نت دیده­ام که به­اش رفرنس ندادید و می­بینم که داری توی ذهن­ات ثبت می­کنی که بروی مقاله­ی فلان را ببینی تا کارت را کامل­تر کنی غافل از اینکه این «کامل­تر» هیچ پایانی ندارد... اما آنچه آدم­ها را در خاطر هم نگاه می­دارد «لحن حرف»ست، «لحنِ لحنِ حرف»... آن «لحنِ لحنِ لحنِ...» ... آن حاشیه­های کوچک و ظریف و «کند»ی که ... مثلن، آن استاد پیر را دیدی که اول سخنرانی­اش به دبیر گفت «پنج دقیقه مانده به آخر وقتم به­ام بگویید که بروم سر اصل مطلب!» حضار می­خندند که یعنی «متن» زمان را می­خواهد حاشیه برود! من اما به آن پنج دقیقه هم احتیاجی ندارم. می­خواهم کلن حاشیه بنویسم. ترجیح می­دهم به جای یک مقاله یک متن وبلاگی بنویسم از این آدمی که به­اش فکر کرده­ام: و فقط حاشیه­هایش در ذهنم مانده که می­نویسم، نمی­دانستم­هایم را. ابوریحان. ابوریحانِ «بیرونی». ابوریحانِ «حاشیه­ای»!

ابوریحان از مردم خارج محدوده­ی شهر خوارزم (در ترکمنستان فعلی) بوده، او را به اصطلاحی که در زمان او مابین خوارزمیان متداول بود «بیرونی» می­گفتند؛ یعنی که از اهالی حومه بیرون باروی شهر بوده نه از خود شهر [جلال الدین همایی، مقدمه التفهیم لاوائل الصناعه التنجیم]. جوانی ابوریحان مصادف است با زمانی که فردوسی شاهنامه را تمام کرده و شروع به بازنویسی­اش کرده­است.

ابوریحان را نخستین انسان­شناس (first anthropologist) دانسته­اند. او با کتاب ماللهند، نخستین هندشناس و پایه­گذار ادیان و فلسفه­ی تطبیقی (Comparative literature) محسوب می­شود. خود درباره­ی آموزش­اش در هند می­گوید مثل «دانش­آموزی» بر سر درس آنان نشستم. صداقت ابوریحان –با وجود غریبه­بودن­اش نسبت به آیین هندوان- به حدی بود که آنان به راحتی رازهایشان را با او در میان می­گذاشتند و او را از خود می­دیدند. کتاب پاتنجل (به انگلیسی­ یوگاسوترا، و این پرانتز یعنی نام انگلیسی­اش آشناتر است نه؟!) را از بودایی به عربی ترجمه می­کند و به ارمغان می­گذارد. جالب است که همین(!) ابوریحان کتاب «بت­های بابیان» و «وامق و عذرا» را نیز نوشته است.

بیرونی کتاب التفهیم را به دختری به نام "ریحانه" تقدیم می کند. بحث است که این جناب که بوده. «جلال الدین همایی ریحانه را شخصیتی واقعی می داند امّا پس از بررسی هایی می گوید هنوز این شخص را نشناخته ام. با این حال برخی معتقدند که اصلاً ریحانه وجود خارجی نداشته و یک دختر خیالی بیش نیست. دکتر چاووشی (استاد تاریخ علم شریف) در این خصوص می گوید: ریحانه بنت الحسین {=ریحانه دختر نیکی} یک دختر خیالی دوست­دار دانش و فلسفه است. {با توجه به آشنایی بیرونی با آیین هند و اینکه} دانشمندان هندی نیز پیش از بیرونی چنین تألیفاتی داشته‌اند و آن‌ها را به یک دختر خیالی تقدیم می‌کرده‌اند. بیرونی هم {که پایه گذار هندشناسی است} سال‌ها در هند زندگی کرده و با زبان هندی آشنا بوده و آداب و رسوم مردم این سرزمین را می‌دانسته است و بنابراین تألیف کتاب التفهیم و اهداء آن به یک دختر خیالی را قطعاً از دانشمندان هندی پیش از خود تبعیت کرده‌است…. (کتابی برای ریحانه، گفتگو با جعفر آقایانی چاوشی)». علاوه بر این من فکر می­کنم از آنجا که «ابوریحان» به معنای پدر"ریحان" باید باشد ، این "ریحانه"ی نمادین می­تواند اشاره ای به نام خودش باشد.

این نکات شگفت آور در مطالعه زندگی بیرونی برای من وجود داشت:

  • بیرونی مرکز چرخش سیارات و اجرام سماوی را لزومن زمین نمی­داند بلکه به نظرش ممکن است این مرکز نسبت به زمین انحراف داشته باشد. او با دایره فرض کردن این مرکز می­تواند مدار پیچیده­ی عطارد را به دورخورشید توصیف کند. 
  • بیرونی معتقد است ما با خط­کش­ و پرگار فقط قادر به رسم آن چند ضلعی­های منتظمی هستیم که در طبیعت وجود دارند. مثلن 7 یا 9 ضلعی را نمی­توانیم با خط­کش و پرگار رسم کنیم. او برای نخستین بار روش خاصی را برای رسم 9ضلعی منتظم ارائه می­دهد.  
  • بیرونی مخترع جیب مستقیم و جیب معکوس (سینوس و کسینوس) و ظل مستقیم و ظل معکوس (تانژانت و کتانژانت) است (در کتاب مقالید).  
  • بیرونی درباره­ی محمود غزنوی (سلطان اش یادم رفت!) می­گوید «همچون شیر درنده­ای بود که هنوز به شکاری نپرداخته به شکار دیگر پنجه می­انداخت». او همچنین استاد فلسفه­ی ابوریحان را به تهمت بددینی کشت... با این حال ابوریحان با زیرکی از فرصت به دست­آمده در زمان او استفاده کرد و به هند رفت و «مدت طولانی با هندیان که در اثر بی­رحمی­ها و قتل­ها و غارت­های محمود غزنوی از اسلام و مسلمان به کلی رمیده بودند، چنان با مهربانی و فروتنی رفتار کرد که اطمینان آنان را به خود جلب کرد.» [همایی] با وجود رابطه­ی بد اش با محمود غزنوی، ابوریحان با مسعود غزنوی رابطه­ی خوبی داشت و کتاب دانشنامه خود را به او تقدیم کرد، ولی هدیه او را که سه بار شتر سکه نقره بود نپذیرفت و به او نوشت که کتاب را به خاطر خدمت به دانش و گسترش آن نوشته‌است، نه پول.   
  • بیرونی، هم‌دوره­ی ابن سینا است و با هم مکاتبه و تبادل نظر فکری دارند. او در فلسفه پیرو روش متعارف عهد خود یعنی آن روش که به وسیله کِنِدی و فارابی و نظایر آنان تحکیم و تدوین شده نیست... جان مسلک و مرام او این است که همه­چیز را در بوته­ی انکار و تردید و شک می­گذارَد تا به­وسیله­ی برهان ریاضی یا تجربه­ی حسی و شهودی، حقیقت امر بر خود او مکشوف گردد؛ حال آنکه درباره­ی روش فکری ابن سینا، معروف­است که می­گفت: "هر چه را که می­شنوی در محل امکان بگذار تا وقتی که برهانی قاطع تو را از آن عقیده باز نداشته است." مسلک علمی ابوریحان با بوعلی سینا از این جهت نیز فرق دارد که مواریث گذشتگان و قدمای یونانی را چندان اهمیت و اعتبار نمی­داد و هر چیز را خود باید می­فهمید. روح نقاد دیرباور او گاه بعد از نقل بیست فقره از اقوال و آراء متقدمان و معاصرانش می­گفت: "چون حال براین منوال است که همه به اختلاف سخن رانده­اند و در هر امری جانب حق و صدق و امانت را رعایت باید کرد روح من جز با مشاهده­ و تجربه­ی شخصی آرام نگرفت"[التفهیم، ص62] 
  • ابوریحان در کتاب التفهیم در صفحه 156 می­نویسد که قطر زمین را 2163 و چهار دانگِ فرسنگ به دست آورده است که اگر هر فرسنگ را معادل 6.24 کیلومتر در نظر بگیریم، تقریب بسیار خوبی است و خطای نسبی او در روش به کار برده، کمتر از 6 درصد است.
  • او در کتاب «استیعاب الوجوه الممکنة فی صنعة الاسطرلاب» به وضوح از امکان گردش ِ زمین به دور ِ خودش سخن می­گوید و با زیرکی تمایز دو حرکت مفروض را به لحاظ شواهد تجربی (در آن زمان) ناممکن می­داند و لذا این امر را محتمل می­داند که زمین به دور خود می­چرخد: «از ابو سعید سجزی، اُسطرلابی از نوع واحد و بسیط دیدم که از شمالی و جنوبی مرکّب نبود و آن را اسطرلاب زورقی می‌نامید و او را به جهت اختراع آن اسطرلاب تحسین کردم چه اختراع آن متکی بر اصلی است قائم به ذات خود و مبنی بر عقیده­ی­­­­ مردمی است که زمین را متحرّک دانسته و حرکت یومی را به زمین نسبت می‌دهند و نه به کره­ی سماوی. بدون شک این شبهه‌ای است که تحلیلش در نهایت ِ دشواری {است}. و قولی است که رقع و ابطالش در کمال صعوبت است. مهندسان و علمای هیئت که اعتماد و استناد ایشان بر خطوط مساحیه(= مدارات و نصف النهارات و استوای فلکی و دایرةالبروج) است؛ در نقض ِ این شبهه و رد آن عقیدت، بسی ناچیز و تهی دست باشند و هرگز دفع آن شبهه را اقامت برهان و تقریر دلیلی نتوانند نمود. زیرا چه حرکت یومی را از زمین بدانند و چه آن را به کره­ی­ سماوی نسبت دهند در هر دو حالت به صناعت آنان زیانی نمی‌رسد و اگر نقض این اعتقاد و تحلیل این شبهه امکان پذیر باشد موکول به رای فلاسفه­ی طبیعی­دان است.»[ویکیپدیا] یعنی بیرونی هر دو امکان را قائل می­شود و هیچ­یک را با شواهد موجود مردود نمی­داند. این در حالی­است که گالیلئو گالیله، طبیعی­دان ایتالیایی، در سال ۱۶۱۰ میلادی (حدود 6 قرن بعد از ابوریحان) به دلیل انتشار یافته‌های علمی­اش در تائید نظریه کوپرنیک (که پنجاه سال پیش از گالیله ارائه شده بود) مبنی بر ثابت نبودن زمین و گردش آن به دور خورشید، از سوی کلیسا مورد بازجویی و تفتیش عقاید قرار گرفت و مجبور به امضای توبه نامه‌ای با این مضمون شد: " در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمده‌ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دست­های خود لمس می‌کنم توبه می‌کنم و ادعای واهی حرکت زمین را انکار می‌کنم و آنرا منفور و مطرود می‌نمایم"[ویکیپدیا]. 
  •  و آخر آن­که در نوشته­هایش به خواب صادقی اشاره می­کند که طبق نقل یکی از معاصران­اش بدین شرح بوده: در شصت و چند سالگی ... «بیماری­هایی داشتم که هر کدام برای کشتن یک انسان کافی بود ... شبی در پی رصد ماه بودم که از شدت ضعف بی­هوش شدم. در عالم بی­هوشی سروشی به من گفت: چرا این­قدر برای رصد این ماه خود را به رنج می­افکنی حال آنکه صد و هفتاد ماه دیگر را رصد خواهی کرد.» و گفته می­شود ماه­های باقی­مانده­ی عمرش، به تحقیق، در این شمار بود. (البته این را برای رویای صادقه اش کمتر نوشتم تا علاقه اش به رصد ماه، یعنی برای من این همه اشتیاق جالب تر بود از صداقت رویایش)

 
 
توی این شهر
نویسنده : یگانه - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
 

 

""از همان دریا که آسمان آسیمه را می­دانست

و از هر چه با من بود

و از هر چه از تو سخن می­گفت

نه

نامی نمانده­است ..."

 

 توی این شهر قدم می­زنم. شهری که آدم­هاش عبوس و گرفته و در خود راه می­روند. در حالی که جز جلوی پاشونو نمی­بینند. شهری پر از آدم­های اخمو و پکر و غم­زده. آدم­هایی همیشه در عجله. آدم­هایی که دیگه چندان آدم نیستند! مثل پیچ و مهره­هایی­اند که از بوق سحر تا بوق سگ مشغول­اند. کار می­کنند و با این حال هرگز «کافی» نیست. شهری پر از آدم­های ناراضی. آدم­هایی که به خاطر نمیارن آخرین باری که از ته دل لبخند زدند کی بود آخرین باری که فداکاری کردند که کسی رو به خودشون ترجیح دادند کی بود آخرین باری که حقیقتن و بی­حیله و ریا دوست داشتند آخرین باری که دست خدا رو روی شونشون حس کردند کی بود آخرین باری که از امید ـ آن هم در نهایت نامیدی- چشم­هاشون پر از اشک شده کی بود شهری که آدم­هاش ...کلن به خاطر نمیارن کی بود!

شهری که هر روز در­اش، نامی، کلمه­ای، زبانی، انسانی ... گم می­شود... توی این شهر قدم می­زنم و عمیقن به­اش احساس عدم تعلق می­کنم دلم برای آن «ناکجا» آن «نیست در جهان» تنگ می­شود خاطره­ای در من است خاطره­ای که بی­دار می­شود آرزوی یوتوپیا آن آرمان­شهری که تمام فیلسوفان اساسی تاریخ در جایی در قلب­شان افسانه­اش را بارور کرده­اند در سرزمین خیالم بال و پر می­گیرد همان اندیشه­ی بشری که فیلسوفانی برایش گریسته­اند و آدم­های عادی همیشه به آن خندیده­اند و از فرط تنگی عرصه­ی اندیشه و خیال به تمسخرش بسنده کرده­اند ...

توی این شهرِ مغموم قدم می­زنم و از خودم می­پرسم

ای گم­شده­ترین پیدایان!

آیا به راستی من توی این شهر به دنبال تو می­گردم

آیا به راستی من «توی این شهر»

 

"هی سبز کوچک غریب!

از کوچه­ها، از کلمات، از نام­ها،

نامی نمانده­ است ....

نشانی مرا در خلوت میله­ها زمزمه مکن

نشانی ترا در ازدحام دیوارها زمزمه نخواهم کرد"


 
 
ملاقات با خاطره ی اگرتَهَ
نویسنده : یگانه - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
 

 

یکی ازهم کلاسی ها نامم را برده است. میانه ی این ترم به کلاسش رسیدم. ذوق داشتم از بودن روبرویش اما. ساکت و آرام کلاس را می رفتم و می آمدم. به کسی هم آشنایی نمی­دادم. سرم حسابی توی لاک خودم بود و غرق سوال­های خودم. رفتن من به کلاس، لزومن بسان یک شاگرد نیست. اغلب می نشینم روبروی استادی و به صداهای درون خودم گوش می دهم. فکرهایی که در من رشد می­­کنند در مواجهه با کسی. اگر «من»­ام در مجاورت استادی یا دوستی «منِ دل­پذیری» باشد می­نشینم. وگرنه خیلی زود زحمت را کم می­کنم. بهترین راه مواجهه با یک فکر، بحث و دیالوگ نیست. چون موقع بحث کردن مجبوری حرف بزنی و موقع حرف زدن کمتر می توانی فکر کنی. بهترین راه وقتی است که او افکارش را با دیگری بیان می کند و تو می شنوی. اما مخاطب مستقیم هم نیستی که مجبور باشی همه ی انرژی ات را صرف شنیدن کنی. بلکه مخاطب غائبی! و من می رفتم سر کلاس هایش. مثل یک مخاطب غائب. بی صدا و آرام. با کمترین اندرکنشی با دیگری. بی اینکه مجبور باشم حضورم را در نظر بگیرم. مثل یک روح. سبک می رفتم. بی بحث حتی. فقط خودم را در آن فضا می گذاشتم. و بعد می رفتم می آوردم اش! کلاسش برایم مثل آهنگ جدیدی بود که فضا و مکان را رنگی دیگر می داد. اما همین که خودم را می آوردم آن موسیقی رنگ می باخت. من هنوز قادر نبودم آن موسیقی را باور کنم تا جهان را با آن بنگرم. هنوز نمی توانستم به آن واقعیت ببخشم. مرا نمی شناخت. یعنی انتظار نداشتم بشناسد. اما آن هم کلاسی گفت تا اسمت را گفتم شناخت. گفت منتظرت است. پس رفتم که ببینم اش.

از دور کفش هایش را دم در می بینم. بی درنگ کفش هایم را در می آورم. انگار مواجهه با امر غیر عادی برایم عادی­تر شده باشد از امر عادی! شاید همین غیرعادی بودن را با این جمله بیان می­کنم: چه اتاق قشنگی دارید! و شاید این کلمه­ی قشنگ را ناخودآگاه به این خاطر می­گویم تا از نفوذ غرابت اتاق در خودم بکاهم. اتاق ساده­ای ست. کف اتاق کف پوش نقش­داری پهن است روی میز و  صندلی­ها را ترمه­های ساده­ای پوشانده. شباهتی به یک اتاق کار ندارد. در عوض جای دنج و آرامی ست. حالا استاد با وجود سن و سال اش بلند شده است به خوشامدگویی... کتابی روی میز نیمه باز است که مشغول خواندن­اش بوده. صفحه ای که باز است مطلبی مربوط به نقوش معماری قزوین است.

«دکتر {} هم حمایت می کند از ترجمه­ی این کتاب». کتاب هایی را که می خواسته به من معرفی کند پیش می آورد. اما قبل آن کتابی مربوط به رمز شناسیِ هندسی. کتاب را ورق می زنم اما چیزی نمی­بینم. حواسم پرت است. دارم توی خودم دنبال چیزی می­گردم. کلمه­هایی از ذهنم بیرون می­کشم که انگار از جهان او دوراند و هر بار خودم را سرزنش می­کنم که نه، این نه، منظورت را نمی فهمد، این طوری نه... صدایم قدری گرفته است. خودم را می یابم (همان من مغروری را که همیشه مشغول اندازه­گیری دیگر هستی­ها و وجود­هاست که حالا بلافاصله دارد) خودش را اندازه می­گیرد. از این رام و آرام شدنِ این منِ سرکش و ناآرام، دلم خنک می­شود. چقدر دلم تنگ شده بود برای تحت تاثیر قرار گرفتن.

در سخن گفتن اش"«تحکم عقلا" نیست بلکه ملایمت دلنشینی ست حتی وقتی می­گوید باور کنید «باور کنید...باید این گنج­ها شناسانده شوند». آرامش خاصی در دلم احساس می­کنم. خاص و عجیب. تصویر ذهنی من از آهنگ سخن گفتن­اش، گویی صورت ذهنی آن «خدای مهربون خودم» را دوباره متصور می سازد. تصویری که هر آدمی پس از بلوغ عقل و به خصوص در این جهان معنازدایی شده برای تداعی­اش به تنهایی باید از هفت کوه سترگ فلسفه و هفت دریای عظیم عرفان و هفت هزار سال تاریخ بشری و اسطوره و عقل و هفت هزار کلمه­ی گم کننده­ی دیگر بگذرد ... آرامش عجیبی احساس می­کنم. آرامشی که اندکی بعد به آن قدری ترس اضافه می­شود. ترس از چیزی ناشناخته. از مواجهه با کلماتی که نمی­توانم دنباله­شان را حدس بزنم. کلماتی از زیست-جهانی دیگر که از منِ کنونی دور می­نماید. می­کوشم «من»ی از خودم را احضار کنم که مناسب باشد اما «من» مناسبی در خودم نمی­یابم. از خودم می پرسم این فیزیک دانِ سرگردان چگونه از اینجا سر در آورده است.

-خوب من قبلن مقدمه­ی شما رو بر کتاب {} دیده بودم و خیلی برام جالب بود. اما نمی دونستم شما...

چشم هایش پایین است و توی چشم هایم نگاه نمی­کند. اما برعکس از این کارش احساس بدی ندارم. حتی وقتی نگاهش پایین است تا من حرف بزنم قدری نفس راحتی می­کشم و فکر می­کنم.

توی اتاق اثری از کامپیوتر نیست. کارش تحقیق و مطالعه است در بین کتاب­هایی که پی­دی­اف اش پیدا نمی­شود. و بین صفحات نت هم هیچ وقت مطلب دست اولی نمی­شود درباره­شان یافت. ادا هم در نمی­آورد مثل خیلی­هایِ امروز که یک کامپیوتر ولو بی­استفاده باید توی اتاق­شان داشته باشند. و در جایی که دربان دمِ درش هم یک تلویزیون مدار بسته زیر دستش هست، اتاق­اش خالی است از این ضرورتِ قرن. و شاید این بی­تفاوتی­اش به ضرورت­های قرن است که به او ابهتی عجیب بخشیده است. اتاق او به نمازخانه­ای ساده می­ماند. لابلای حرف­هایش که گیرایی­شان راه اندکی برای سربه هواییِ همیشگی من باقی می­گذارد، چشم می­گردانم توی کتاب­های کتاب­خانه­اش. کتابی با نام «کنگ» روبه بیننده چیده شده و لابلایش کتاب فلسفه­ی سهروردی و عین القضات و شاهنامه و حافظ را می­بینم. باقی را با یک نگاه نمی­توانم بخوانم. روی نام «کنگ» بر می­گردم.

«کاش می­شد! کاش می­شد گفت این زندگی­ها ..این آدم­های ساده...آن روستایی یا مزرعه دار نجات پیدا می­کنند اما متاسفانه چنین نیست» می گوید «معرفت. این تنها نجات دهنده ازاین ویرانه­ی بی­فرهنگی ست که همه را می بلعد "معرفت" و هیچ جایگزینی هم ندارد ایران شناسی اسلام شناسی و غرب شناسی. بی این سه، راهی به گریزگاه آرامش و تعادلی نخواهد بود. نگاه کنید این نقشه­ی گلیم قشقایی ست. این موضوع کار جدید من است» قاب روی میز، تصویری از طرح یک گلیم است با زیرنویسی لاتین در کنار عکس. استاد درباره­ی کار گلیم می­گوید «گویی هر چه بی­ادعاتر و دورتر از دغدغه های روز، نزدیک­تر به حقیقت. این ستاره های هشت پر را می بینید. این رنگ ها را ببینید و این سه مقام را در طرح. رنگ شادِ زمینه را. و طرح کناره ها، دیالکتیک نور و ظلمت را می بینید؟ » می گویم انگار آن شخص در دل این نقش شهودش را نسبت به جهان به سال ها بعد منتقل کرده است.

لابلای حرف هایش بحث را می کشاند به تعادل « این ستاره های هشت پر نماد تعادل در ایران باستان است. این نقش گلیم را ببینید. مال 2500 سال پیش است. ستاره های هشت پر در مرکز قرار گرفته اند و 24 سوار از آن ها مراقبت می کنند. رمز عدالت و تعادل و اعتدال. این کلمات همیشه با هم می آیند. این طرحی که روی زمین پهن است را نگاه کنید. گرچه "نولید انبوه" است اما باز ستاره های هشت پر را می بینید. این ساختمان که  درش هستیم خیلی قدیمی ست. طرح سقف را ببنید. ستاره ی هشت پر» نگاهش به قاب روی میز برمی­گردد « نگاه کنید. ستاره های هشت پر در نقش این گلیم. این نماد تعادل است. این خود، ذکر است. نگاه کردن به این ستاره مثل گفتن ذکر آرامش بخش است. اگر ناراحتی ای داشته باشید آدم را آرام می کند.» یک آن در می یابم که شش جهت ام را این ستاره های هشت پر احاطه کرده اند. و من احساس نامانوسی دارم از این عبادتِ ناخواسته.

از انتظار می­گوید. «انتظار. این کلمه ای است به وسعت تاریخ» و خاطره ای از کُربن می گوید «نوشته شب­های نیمه­شعبان را می­آمده تهران و این شب را توی کوچه ها می­گشته». کار دوست داشتنیِ من! «حالا اما دیگر آدم ها با این واژه­ی انتظار نمی­توانند رابطه برقرار کنند». از عرفان های کاذبی که باب شده می­گوید. از تقلیدهای ناشیانه از غرب. و از خلاءهای وجودی انسان. گله­گی می­کند از دنیا. «مثل بدنی شده است بی سر». خدای من! چقدر این تعبیر را در ذهنم به کار برده ام! چقدر این تمثیل برایم گویاست! «روزنامه، مجله می­خونید؟» سوالش را از منِ درونم می پرسم، می گوید نه  به هیچ وجه. جواب درونم را قدری ملایم تر می کنم: «خوب خیلی به ندرت. وقت نمی­کنم» به سمت کیف اش می رود و ماهنامه­ی {} را می­گذارد جلویم. «نگاه کنید. اینجا» تمام صفحه به طور کامل عکس یک نظامی است. با داغی روی پیشانی­اش. نمی­توانم حدس بزنم موضوع چیست و چه می خواهد بگوید. قدری گیج می شوم. «این صفحه...» عنوان مقاله­ی صفحه­ی مقابل را می­خوانم. "...". مصاحبه به نظر می­رسد. مجله را می­بندم و از خودم دور می­کنم. مثل کسی که آن­قدر درد نوشیده باشد که یک جرعه­ی دیگر هم جا نداشته باشد. «ما را تکفیر کرده اند...ایشان گفته الکفر کلهم امه الواحده...این ها هم یک شعبه اش هستند. همین روزهاست که ما را دستگیر کنند! (لبخند) قبلن فقها تکفیر می­کردند. حالا گویا نظامی­ها! از چیزی که خلاف روال معمول باشد می­ترسند» این جملات را با نهایت ملایمت همیشگی اش می­گوید. و با خنده. موقع گفتن شان لحن اش هیچ تغییری نمی­کند. می ترسم برایش. می فهمم که نمی فهمندش. مردم چیزی را که نمی­فهمند به نزدیک­ترین چیزی که می­فهمند تقلیل می­دهند. و نزدیک­ترین چیز غیر عادی در فرهنگ عامه "کفر" است. شاید به همین خاطر است که تکفیر فقط توسط فقها انجام می­شده. -هرچند فقها هم اشتباهات تاریخی معروفی دارند- و اما حالا گویا دیگر نیازی به تخصص ندارد! "تکفیر". تعجبی ندارد. او متعلق به جهانی بیگانه است. جهانی که نمی­دانم چه بنامم­اش. (جهان ایجابی. جهان هنر.) جهانی که برای باورمندان دو چشم، واقعی نمی­نماید. عالم ناپیدا یا به قول خودش "جهان مینوی". با شوخی­ای که یعنی جدی بگیرید می­گویم ولی مواظب خودتون باشید دکتر. انگار جمله ام را نشنیده باشد. «اینها مرا نه تنها ناامید نمی­کند بلکه امیدوارتر می­کند. من اصلن "یاس" را نمی­شناسم این کلمه در واژه های من نیست. می­دانید که یاس جزء لشکر شیطان است»... «مجوز نشرمان را هم احتمالن به زودی باطل می­کنند» به! پس دارم ترجمه کتابی را قبول می کنم که احتمالن هرگز چاپ نخواهد شد. نمی دانم چرا من به هر جایی دل می بندم ویران می شود! من هم سفره­ی دلم را باز می­کنم و چند لقمه­ای می گیرم برایش از دردهایی همانند.

-می دونید هر روز باید به خودم و دیگران جواب بدم که چرا ... به نظر خیلی ها روش­ام یه جور کار جنون آمیزه... امید من به چند تا چراغیه که هنوز اینجا روشنه. چند نفری که مثل شما هنوز کار ارزشمند می­کنن

بحث را می کشاند به خاطرات دوستان و شاگردانش و بعد: «ببینید یک حکیم اثر گذاره نه اثرپذیر. مثلن امام خمینی توی نوفل لوشاتو غرب­زده نشد! زندگی شو بخونید ... یه وقت فکر نکنید این ها که برای شما اتفاق افتاده تقصیر امام خمینی­ست ها! نه. ایشان...» گویی زیاده­روی کرده باشم در درد دل! اما جمله­اش را قطع نمی­کنم. آن­قدر این ارادت بی­پیرایه و نازک او در این جهان بی­ارادتی­ها برایم جذاب است که می­گذارم جمله­اش را تمام کند. برایم جالب است این ارادت خالصانه­ی کسی که خودش هم زخم­خورده­ی شورهای بی­شعور است.  لبخند می­زنم و می گویم «البته که نه! من معتقدم دشمنِ اصلی ما جهل است در صورت های مختلف ....» تلفن دفترش زنگ می خورد. با خنده می­گوید «از نگهبانی است. به ام میگن می تونید تشریف ببرید!» دلم نمی خواهد اما خداحافظی می کنم. بیرون که می آیم سبکم. انگار کار سنگینی را انجام داده باشم.

 

برای اولین بار زود رسیده­ام! قبل از استاد! شاگردانش اطراف کلاس می­پلکند. کلاس چند دقیقه­ی دیگر شروع می­شود. می­بینم­اش که از سمتی از سالن می­رود به سمت پله­ها. با هیبت «وضو». آستین­های بالا زده و آب روی صورتش. یک دلِ سیر سِیرش می­کنم. بس که ندید پدیدام! ندیده­ام استادی را که نماز بخواند! توی آکادمیا ممنوع است! طبق قانونی نانوشته. مایه­ی تمسخر و استهزاست. اما او جرات اش را دارد. جرات انجام کاری را که با «reason» قابل توصیف نیست. «reasonable» نیست! عقل زمانه را اقناع نمی­کند. آدم­هایی که انجام­اش می­دهند روز به روز بیشتر به دیوانگان می­مانند. و من یک دل سیر این دیوانه را، این آخرین دیوانه را، سِیر می­کنم ...

 

 


 
 
عالی!
نویسنده : یگانه - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
 

باید اعتراف کنم که از شنیدن­اش شعف کوچک، اما عمیقی را در قلبم حس کردم. بعد از مدت­ها این نخستین باری بود که این کلمه را می­شنیدم. می­شنیدم و باور می­کردم. «عالی»! آن­قدر از شنیدن­اش شاد شدم که در بی­خودیِ خود به چند عابر تنه زدم. حواسم از راه­رفتن پرت شده بود....

کار که تمام شد، حس کسی را داشتم که فرشی بافته و حالا دارد تارهایش را قیچی می­کند. فرشی از کلمات. بهترینِ کلمه­ها را انتخاب کرده بودم. تقریبن بهترین کلمه­ها را انتخاب کرده بودم. (لعنت! هزار و یک لعنت و نفرین به این کلمه­ی "تقریبن" که باید برای دقیق گفتن، اول جمله بیاید و همه­ی لذت جمله­ی قبل را زایل ­کند. اما همچنان که از لعنت فرستادن به این کلمه­ی بیچاره دارم دندان­هایم را روی­هم فشار می­دهم باید اضافه کنم که در حدی که در این دنیا چیزی را بشود عالی نامید، تقریب به­کار رفته در آن جمله درست است. نه! نشد! کم­اش بود! باز هم باید لعنت بفرستم به «تقریب». به این فاصله­ی همیشگی سایه و اصل، واقع و مطلق، من و ...). و مگر خودم نمی­دانستم کار عالی است. اما گوش­هایم سهم خودش را می­خواست. کار را که فرستادم بی­صبرانه منتظر بودم دکتر زنگ بزند و نظرش را بگوید. یک هفته گذشت و این انتظار کوچک را بر خودم حرام نکردم. وقتی زنگ زد توی خیابان بودم. مردد بودم که جواب بدهم یا نه. می­ترسیدم انتظار ناچیز و سترگم را با سروصدای ماشین­ها و آدم­ها خراب کنم. آخرش برداشتم. گفتم خواندید؟ گفت «خیلی... عالی بود!». لغت «خیلی خوب» را به­کار نبرد. دقیقن گفت «عالی». مساله اصلن این نبود که کسی کار «مرا» عالی توصیف کرده بود. مساله این بود که این کلمه در خارج تحقق پیدا کرده­بود و من باورش کرده بودم. مساله این بود که «عالی» وجود یافته بود؛ نه اینکه من مسبب­اش بودم. «عالی»! وه که چقدر دلم برای این لغت تنگ شده بود. این کلمه­ی «مطلق» انگار. این توصیف­ِ بی­عیب و نقص. این لغت مست­کننده. نه هیچ چیز به اندازه­ی خودش نیست. هیچ لغتی جای خودش را نمی­گیرد. هیچ­چیز این قدر خودش نیست: «عالی». باید نوشیدش. باید جرعه جرعه نوشید. مزه مزه اش کرد این کلمه­ی کم­یاب را. وقتی در جای خودش به کار رفته باشد. وقتی در جای خودش ...

بار قبلی که شنیده­بودم، سر جلسه­ی دفاعیه­ دکترایم بود. نوشتند Excellent و یک کپی­اش را هم یواشکی دادند دستم. هیچ حسی در من برنیانگیخت. اصلن باورش نکردم. من بیشتر دوست داشتم Passable می­شدم. این­طوری خیلی بیشتر کیف می­کردم. من حتی آن لحظاتی که آن امضاهای اجق وجق را در صفحه­ی آخر دیدم و یا آن روز که مثل مصرترین آدم­ها وایستاده بودم بالای سر شابلون زن که صحافی را به­زور همان­روز ازش تحویل بگیرم، چنین حسی به آن کتاب­چه نداشتم. یا در واقع حسی که داشتم کوچک­ترین ربطی به این کلمه نداشت. حتی وقتی شنیدم دکتر ث، که گویا هرگز توی عمرش از کسی تعریف نکرده­بود، پشت­سرم از کارم تعریف کرده، گرچه شاخ در آوردم! اما هیچ حسی نداشتم. چون درواقع دیگر هرگز پشت­سرم را هم نگاه نکردم. بچه­ها می­گفتند توی عکس­ها با آن سبد گلِ دوستان، خنده­های قشنگ و سرشاری کردی. آن خنده­ها اما بیشتر بابت خلاصی بود. بابت پایان یک دردسر بزرگ …!

این­بار اما فرق داشت این کلمه. بعد سال­ها قلبم باورش داشت. کار کوچکی بود که فقط برای دل خودم انجامش داده بودم. کسی که بابت این کار به­ام تبریک می­گفت قلب خودم بود. کار بزرگی­ نبود اصلن. قابل مقایسه با یک تز که اصلن! یعنی اصلن از آن­کارهایی نبود که مردم در کل کار «عالی» می­نامند. مردم اغلب این کلمه را به جای «بزرگ» به کار می­برند. همین­جوری خرابش می­کنند. کار کوچکی بود. اما یک کلمه­ی مطلق و یک شادی واقعی دربرداشت.


 
 
وقتی تو 150 کیلووات ساعت برق هستی*
نویسنده : یگانه - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
 

 

حالم بد شد از خواندن این خبر. بعد دیدم حق دارم! چرا باید حالم خوب باشد وقتی توی دنیایی زندگی می­کنم که سه رکن اصلی اقتصادش این است: اسلحه، هروئین و قاچاق انسان (این تثلیث مقدس!) چرا باید حالم خوب باشد؟! به نظرم اگر آدمی بداند که در چه جهانی می­زید و حالش خوب باشد باید تعجب کرد!

چرا باید حالم خوب باشد وقتی توی دنیایی زندگی می­کنم که تعریف­اش از انسان این است: «150 کیلووات ساعت برق!» این مقدار قطعن آدم­های زیادی را از هر صنف به طمع می­اندازد. تا زنده­ای باید در خدمت ماشین­ها باشی بعد از مرگ هم جسدت باید ادای دین کند پس در این آیین سوزانده می­شود. «جسدسوزی برای تولید برق». آن صحنه­ی اثر گذار از ماتریکس را یادتان هست؟ وقتی هر انسان بدل به یک باتری شده است؟ شاید وقت تولید فیلم (2000) فکر می­کردیم بیش از حد بدبینانه باشد. حالا اما واقعیت دارد. و چرا نداشته باشد؟ چه نگرشی به جهان هست که در برابر این موضع دفاع کند؟ چه چیزی وجود دارد که جلوی قربانی شدن انسان برای ماشین را بگیرد؟ آن موضع­گیری مسخره­ای که بازخوانش نادرستی از مسیح است و منتظر است نئو خودش را برای ماشین قربانی کند؟ چه نگرش دیگری به جهان هست که در برابر این موضع از انسان دفاع کند؟ جالب اینجاست که حتی روزنامه­ی همشهری هم خبر را کماکان مثبت نوشته! :«این کار شاید از دید عده­ای مشمئزکننده به نظر برسد اما ...»! سهروردی کجاست ورژن جدید حکمت اشراق را ببیند که اگر برای او انسان نور داشت، حالا برق دارد!... دیگر چه دلیلی وجود دارد که انسان نباید تبدیل به برق شود؟ شاید اولش قدری ناخوشایند به نظر برسد. اما قول می­دهم اگر با این طرح قول تخفیف قیمت برق را بدهند خیلی ها کم کم راضی شوند و حتی چه بسا چند مقاله در دفاع ازش بنویسند! چون خوب می­دانم در دل تک تک آدم­ها ...خیلی ها ...دارد آن معانی متعالی شکست می­خورد و این معنی جدید از انسان جا می افتد. جالب این است که بدانید کسانی که این طرح را تصویب کردند و خواهند کرد هرگز نگران جسدهای خودشان نخواهند بود! چون این طرح شامل حال آن­ها نمی­شود. چه باک وقتی این طرح بهینه­سازی اقتصادی و صرفه­جویی به نفع ماشین­ها، گردن متمولانی را نمی­گیرد که قبرهای میلیونی­شان را از بدو تولد به نام زده­اند؛ بلکه گردن خیابان خواب­هایی را می­گیرد که نه صنفی دارند که نگران زنده/مرده­شان باشد، و نه جایی که حتی بعد مرگ تویش بخوابند.

 

*  خیلی متاسفم و دل خور که دیگر نمی­شود جلوی این جمله علامت تعجب گذاشت.


 
 
پول بهتر است یا ثروت؟! (پرسش تاتولوژیک)
نویسنده : یگانه - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

 

 

در سال­هایی که من دانشجوی کارشناسی بودم یادم هست بچه­ها برای آزمون تافل که مقدمه­ای برای apply و خروج از کشور بود، باید عازم کشورهایی چون ترکیه می­شدند. همان بحث تکراری «نشت نشا» و سکوی پرتاب و رشته­ها و پرسش­ها و موضوعات  تحقیقاتی که اساسن برای جای دیگری طرح شده بودند. دانشگاه­هایی که با هزینه­ی ملی برای مقاصدی غیر ملی دانشجو می­پرورد و هنوز هم می­پرورد. نتیجه چه شد؟ آیا اقدامی برای دل­خوش کردن این آدم­ها برای ماندن در ایران صورت گرفت؟ آیا تغییری در این روند ایجاد شد؟ بله البته! آزمون تافل ملی شد تا این افراد برای مقدمات سفرشان مجبور نباشند طی مسیرهای طولانی کنند! همین­جا آزمون بدهند و همین­جا احتیاجات سفرشان را مهیا کنند تا پول از کشور خارج نشود. یعنی مساله «پول» بود. (و خوب همیشه هست. در نظام سرمایه­داری پول تنها چیزی­ست که-مثل هر امر مقدسی- زمان ندارد! مثلن دیدم اعلام کرده­اند فرار مغزها 50 میلیارد تومان در سال خسارت می­زند. یعنی مغز=پول و لاغیر!...) البته عرضه باید مطابق تقاضا باشد. حالا که دیگرانی دارند از این آب گل­آلودِ تقاضای خروج از کشور ماهی ..ببخشید «پول» صید می­کنند چرا سر خود مسئولان بی­کلاه بماند؟ این شد که آخرین مرحله­ی پرورش دانشجویانِ داخل برای خارج نیز بومی شد! و این­است معنای بومی سازی در ادبیات دولتی! اخیرن هم که کلاس های آزاد طراحی شده که حتی غیر دانشجوها هم می توانند بیایند آزادانه(!) پول بدهند واحدهای مورد نظر را بگذرانند، بعد مدرک واحدهای گذرانده را بگیرند و به راحتی ببرند آن ور آب.

مسلمن ماجرا به همین­جا ختم نمی­شود. نشده و نخواهد شد. همه که در حد تافل و اینها نیستند. پس مساله­ی «پول»ِ باقی را کیسه کردن..ببخشید آموزش علم به باقی افراد چه می­شود؟ عرض می­کنم خدمت­تان! مسابقه­ی دیگری در نظام سرمایه­داری وجود دارد که بر پایه­ی تساویِ افراد بنا شده. برگه­ی شرکت در این مسابقه را باید در ایمیل­هایتان دریافت کرده باشید. با عناوین انگلیسی­ای که ترجمه­اش می­شود: «آیا اصلن وقت درس خواندن ندارید؟ پس بیایید مدرک بگیرید!» روز به روز هم به روش­های ساده­تر و ناچار بی­کیفیت تر. اساس این نظام را باید توزیع یکسان مدرک نامید! ببخشید «علم»! روندش جهانی­است و مختص نظام سرمایه­داری. روشش­اش طبق گفته­ی خودشان این است: «چگونه خنگ­ترین افراد را وارد دانشگاه کنیم». توی ایران این جریان از «ایجاد نیاز» کارمندان دولتی برای «ارتقا مدرک»...ببخشید سواد، ایجاد شد. و حالا وزیر فلان می­گوید چرا باید بگذاریم ارز از کشور خارج شود. به این افراد همین­جا مدرک بدهیم. و نتیجه­ی این نگرشِ کاملن کاپیتالایز شده چیزی نیست جز افزایش بی­حساب دانشجویان فوق و دکترا. البته افزایش کمی. که باز هم البته در یک جهان کمی­سازی شده دیگر همان مفهوم عرف «افزایش» را  دارد بی­هیچ پسوندی.

حالا از آن­جا که من هم در همین مختصات لعنتی (نخیر منظورم مختصات جغرافیایی نیست، منظورم مختصات نظام سرمایه­داری­ست) زیست می­کنم (زندگی که چه عرض کنم!) پیشنهاد رئیس روئسا را دریافت کرده­ام مبنی بر افزایش دانشجویان! حالا چند تا؟! نه یکی نه دو تا! این جناب مرغ ما سالی شصت­ت­­ت­ت تا تخم میذاره! ایستاده­ام در برابر این پیشنهاد که پس کیفیت آموزش چه می­شود. درباره­ام می­گویند فلانی از پول بدش میاد! بعد هم یکی از دوستان­ِ خیرخواه­ نصیحتم می­کند که «ببین! تو زیر بار نری میزارنت کنار یکی دیگه رو میارن که با سیستم کنار بیاد!» البته من در این مورد هیچ شخص حقیقی را مقصر نمی­دانم. این خود «سیستم» است که با هرگونه «کیفیت»ی بالاتر از میانه می­جنگد. حتی شخص عامل در حذف ممکن است ته دلش به این کار راضی نباشد. افراد دراین نظام همه پیچ و مهره­ی سیستم­اند. سیستمی که کم­کم دارد همه­ی سوال­ها و دغدغه­های قدیم انسانی را مانند «علم بهتر است یا ثروت؟»، به پرسش­های تاتولوژیک تبدیل می­کند.


 
 
فرآیند نفتی شدن سلیقه!
نویسنده : یگانه - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠
 

 

-چرا اینا رو اینجوری می سازن آخه!

وقتی فروشنده می­گوید که سخت می­گیرم، برایش توضیح می­دهم که این چهارمین کفشی­است که می­خواهم بخرم و سه تای قبلی را اصلن نتوانستم بپوشم. حالا سه جفت کفش شیک و به بی­فایده مانده روی دستم! اولی کفش کِرِم قشنگی بود که دوستش داشتم و مثل همیشه خیلی راحت انتخابش کردم. اما وقتی باهاش راه رفتم فهمیدم طراحی­اش افتزاح است و هیچ userfriendly نیست! آدم قاعدتن وقتی کفش را می­خرد نمی­داند وقتی چند ساعت باهاش راه برود چه حالی پیدا می­کند!

سومی را همین دیروزش خریدم. گفتم کفش طبی لابد خوب است! و حالا از درد کف و پشت پا به سختی می­توانم راه بروم! توی مغازه که پوشیدم هیچ مشکلی نداشت. اما درست بعد نصف روز راه رفتن باهاش، وسط خیابان درش آوردم و همان کفش­های عمونوروز خودم را ترجیح دادم. رفتم و به فروشنده گفتم این­ها را نصف روز پوشیده­ام و پیشنهاد کردم هرچه به نظرش لازم است به عنوان خسارت کم کند و اگر می­شود پسش بگیرد چون من هیچ کاریش نمی­توانم بکنم. فروشنده به جای نه گفتن شروع می­کند به حرف هایی درباره­ی "لرزیدن توی گور" و اینکه هفتاد و شش سالش است و ... با آخرت مردِ پیر درگیر نمی­شوم! دیالوگی بین ما شکل نمی­گیرد و فرض می­کنم به عنوان خریدار هیچ حقی ندارم، کفش­ها را بر می­دارم و می­آیم بیرون و سعی می­­کنم به خاطر نیاورم که یکی از سرگرمی­های بعضی دوستانم آن­ور آب تعویض جنس بعد شش ماه به بهانه­های واهی است... می­روم مغازه­ی کناری دنبال کفش جدید!

کفش­های چهارم، یک جفت کتانی-کفش جدید است که طراحی­اش مناسب است. وقتی فروشنده کفش­ها را می­گذارد توی کارتون­اش، تازه با دیدن خط اجق وجق رویش به عمق فاجعه پی می­برم. در حالت دیگر ممکن بود به روی فروشنده بیاورم و لااقل حرفی بزنم اما حالا دیگر هیچ حرفی ندارم. با خودم می­گویم تا همین حالا هم به اندازه­ی کافی وقتم هدر رفته. پاکت را می­گیرم دستم و حتی حس می­کنم دیگر از اینکه یک پاکت با خطوط و مارک­های چینی گرفته­ام دستم و توی خیابان راه افتاده­ام نباید خجالت کشید. گرچه می­دانم خانه که برسم مامان با دیدن آن خطوط اخم­هایش توی هم می­رود و باز غصه­ی "بیکاری جوون ها" را خواهد خورد.

درباره­ی تیتر: با جریان داشتن پول نفت، سازندگان و تولید کنندگان هیچ دلیلی برای گرفتن فیدبک از خریدار احساس نمی­کنند. دلیلی برای بهبود تولید داخلی وجود ندارد، وقتی با پول نفت می­شود بهتر و به صرفه­ترش را وارد کرد. فکرکنید اگر خریدار توی ایران حق داشت و جنسی که خراب بود یا بهینه نبود به کارخانه پس فرستاده می­شد، مسلمن ضرر در یک دوره باعث تصحیح در دور بعد می­شد و با گذر زمان کارخانه­ها مجبور می­شدند نظر مخاطب را جلب کنند. حالا اما این خریداران اند که مجبور می­شوند سلیقه­شان را مخاطب جنسی که از خرید و فروش نفت رد و بدل می­شود تغییر بدهند: سلیقه­ی نفتی شده!

---

 پ.ن: اوضاع کتابناک را که دیدم متاسف شدم. نوشته اند با نفری 100 تومان کمک مشکل شان حل می شود. لطفن اطلاع رسانی کنید. 


 
 
"از این کوچه گذر کردی برایْ چه"
نویسنده : یگانه - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
 


 

توی کوله­ ام که گذاشته­ ام روی طاقچه پر است از دردهای مدرن از غم­ های پیشرفته از نگرانی­ های روز از غصه­ های ورژن جدید...

همه را گذاشته ­ام روی طاقچه­ ی آن اتاق کنار آن صندوقی که رویای دست­ نیافتنی کودکی­ هایم بود، پر از شیرینی­ های جورواجور و قره قوروت و سماق...

همه­ ی آن کوله­ بار خالی را چپانده ­ام کنار آن صندوقی که رویش قرآن کاهی قدیمی ای بود که اسکناس­ های ده تومانی و بیست تومانی عیدی را می­ گذاشتی لایش

آن همه آموختنی از زندگی، آن همه تجربه­ های سخت و پیچیده­ ی  بی حاصل را -که سال­ های سال بود از سنگینیِ این کوله­ ی خالی پشتم به رنج بود- برای لختی گذاشتم روی آن طاقچه­ ای که تو چارتخم و داروهای سینه­ ات را می­ گذاشتی

آمده­ ام نشسته­ ام زیر این کرسی قدیمی تا مگر زغال گرسانده را بدمی و بگذاری بر منقل که صدای زوزه­ ی باد امشب بدجوری غوغا کرده ­است

آمده ­ام

لحاف را کشیده ­ام تا زیر چانه­ ام تا مگر گرمای این کرسی بتواند سرمای سالیان تنهایی را اندکی از عضله­ های خسته­ ام بزداید

آمده ­ام و منتظرم همچنان که زوزه­ ی باد به کلومب در می­ زند و سرش را به شیشه می­ کوبد برایم بار دیگر داستان آن شب تاریکی را بگویی که در بیابان گم­ شدی در زمستان و نه راه پس داشتی و نه راه پیش، آن سفری که  پارچه و ادویه بار کرده بودی

گفتی در بیابان سرد و تاریکی گم شده بودی و ... به نهایت ناامیدی که رسیدی پیرمردی را ناگهان دیدی که راه را نشانت داد و بعد هرچه نگاه کردی دیگر ندیدی­ اش

آمده­ ام اینجا تا بعد از این همه باورکردنی­ های بی­ قصه و یافته­ های سرد و خنک و بی­ معنا، آن قصه­ ای را که در تمام سال­ های کودکی­ ام باور نکرده بودم دوباره بشنوم

آمده ­ام و دلم تنگ است برای آن قصه، آن قصه­ ی باورنکردنی

آمده ­ام امشب و می­ خواهم زندگی را هرچند دیر اما دوباره از تو بیاموزم

که چگونه میان مهلت سرفه­ هایت می­ توانی مرا به حیرت بیاوری

تا باور کنم که باور نکردنی­ ها هنوز در قلب تو وجود دارند

آمده ­ام و آنچنان گم­شده ­ام در زمان

که این گوشه ­ی کرسی

آخرین نقطه­ ی زمین است برای من

آمده ­ام اما تو

سال­هاست که رفته­ ای


 
 
برای مصطفای روشن
نویسنده : یگانه - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
 

 

من «این» خاک ها را می شناسم

خوب

 

دوستم –با لبخندی از«آن» جنس- می گوید: "چه ساده اند این ها! انرژی هسته ای ماییم! این آتش آسمانی که در سینه ی ماست. این نوری که خاموشی ندارد."


 
 
بار دیگر شهری که...
نویسنده : یگانه - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
 

 

﴿إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا﴾

 

«شما بیش از آن حدی که آدمی را از هر دام و بلایی برهاند می­دانید و این خطری­ست بس بزرگ»....«« تبعید یعنی «بودن» در جایی و «زندگی‌کردن» در جایی دیگر. مدام فکرکردن به جایی دیگر. یعنی حضورداشتن در جایی که متعلق به آن نیستی»...« دلم خوش است که در غربت وطن بودم»... «تبعید ربطی به جغرافیا ندارد. تبعید صرفن یک موقعیت وجودی است»...منم که در وطن خویشتن غریبم وزان»... «بودن در عینِ نبودن، مدام آن‌جا بودن»...« نیلوفری شده ایم روییده بر مرداب در سرزمین مسلمانان»...«ما را از این شهر رانده­اند...بی­آنکه اجازه داده­ باشند، به جایی معین برویم...ما را به لامکان تبعید کرده اند»...«غریب­تر که هم از من غریب­تر وطنم»...

 

می­دانی رفیق! ما از اولش هم زیادی می­فهمیدیم. همین وبال گردن­مان شد. حالا وقتی مرا می­خوانی که برویم کوه می­فهمم که باز حالت خراب است. کمتر توی چشمهایت نگاه می­کنم. می­دانی که چند وقتی­ست کمتر توی چشم­های آدم­ها نگاه می­کنم. آدم­ها طاقت این نگاه چشم به چشم را ندارند. وقتی توی چشم­های کسی نگاه می­کنی، به عمق چشم­ها، خیلی چیزها که ممکن است هرگز نخواهد به تو بگوید توی چشم­هایش می­بینی. آدم­ها عذاب می­کشند. نمی­توانند دروغ بگویند نگاه نمی­کنم حس می­کنم بی­رحمی­ست حقارت کسی را به رویش بیاوری. به من بگو! به من بگو چند جفت چشم می­توان یافت توی این شهر-مثل چشم­های تو-که بشود تا ته­...تا ته­ته اش...فقط زلالی انسان ببینی. نگاه نمی­کنم...اما دلیل آنکه به چشم­های تو نگاه نمی­کنم چیز دیگری­ست. نمی­خواهم پرآب ببینم­شان. می­فهمم که باز بوی گریه می­دهی

وقتی مرا می­خوانی که «برویم کوه» یاد لنی می­افتم که می­گفت زیر ارتفاع دو هزارمتر.......و ما که می­خواندیم می­خندیدیم و می­گفتیم....بگذریم! انگار تمام خنده­هایِ آن روزها حالا بوی گریه می­دهد...

به پایین نگاه می­کنی و من سکوت سنگین­ات را نمی­شکنم خیره شده ای به شهر. شهری که می­دانم حالا توی تک تک خیابان­ها و کوچه­هایش غریبه­ای. فکر کن چه زندگی­های عادی­ای آن پایین انتظار ما را می­کشید! دراز و کم عمق و بی دردسر. چرا شیرجه زدیم در این عمق چه شوق جنون آمیزی بود در ما که هرچه میوه­ی ممنوعه بود خوردیم و بر در هر سرای خطری -خوانده یا ناخوانده- رفتیم. به همه­ی راحتی­ها پشت کردیم و پا در سخت­ترین راه­ها گذاشتیم

همسالِگان تو مرغان خانگی خوبی شدند! اینک ترا چه شد که هوس کردی عقاب تیزپرواز قاف­ترین قله­ها شوی. نه آنچه هست «آنچه باید» بود و نه آنچه باید بود تن به مذلت هست شدن می­داد و زندگی ما در این برزخ گذشت. جدال بی­پایان دندان­های واقعیت و چشم­های­ خیال. جنگ همیشگی ارتفاع­های پست و پستی­های مرتفع. گریزهمیشگی از خزیدن و لولیدن خفت­وار در انتظار. رانده­شده از شهر و گم­شده بی­شهر. طردشده­ از «آن­ها» که هیچ جمعی جمع ما نبود. شهر کانستنت­های آلترایبل!‌ شهر ارواح پارامتریک و هرمنوتیک و پارالیتیک ... اشباح انبوه­سازی شده در انواع سایزها و بسته­بندی­ها...رنگ­بندی هم دارند! تن دادن به تحمل تماشای لبخندهای تهوع­آورِ به ظاهردوستانه که نغمه­ی ناجوربودن تو در نهایت پنهان­کاری دورتر از برق دندان­های زیر لب­های خندان­شان نمی­رفت. رفیق! ما ساز ناسازگاری بودیم که بودن­مان -بی­هیچ گناهی- کوس ناسازی سازداران را می­نواخت...

نفس عمیقی می­کشی نگاهت را به سوی من می­گردانی سکوتت را سر انجام می­شکنی و می­گویی «می­دانی فقط با توست که هنوز می­توانم نفس بزنم» سرم را بالا می­آورم  دستم را می­گذارم بر شانه­ات. من شهر توام رفیق! بیا! در من بگرد!


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →