جهت هفتم

«ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع / به شکر آن که چو شد اهرمن سروش آمد»

 
السلام علی مظلوم بلاناصر...
نویسنده : یگانه - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

 

صبح فردا امام حسین از خانه خارج شد. در راه مروان را دید. مروان گفت: «یا ابا عبدالله! من خیر تو را می خواهم. اگر پیرو من باشی نجات می یابی.»

امام گفت « آن چیست؟ بازگو تا بشنوم.»

مروان گفت:‌« من تو را به بیعت با یزید بن معاویه می خوانم که خیر دنیا و آخرت تو در آن است.»

امام گفت:‌« إِنَّا لِلَّـهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ. ...»

لهوف-سیدابن طاووس/ صفحه ی۴۶

«تاریخ بعد از آن محرم بود»...

 

عکس: تنها جایی از این حوالی که برایم بوی عاشورا می دهد...


 
 
توهم توطئه ی ویروس ها!
نویسنده : یگانه - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

 

گمانم از چند تا کلمه ی ممنوع توی چت تصویری شروع شد. مثل "هسته ای" و "اسرائیل" که توی شوخی های دوستانه مان بچه ها می پراندند. بعدش ناگهان چت قطع شد و به طرز مسخره ای با وجود سرعت بالای نت هر ثانیه قطع و وصل می شد. گذشت. اما از طرف من چت دیگر درست نشد که نشد! چند روزی ویندوزم ریپل می زد و جدی نمی گرفتم. تا اینکه ناگهان شروع شد. دیدم ویروس ها چنان که در باند فرودگاه، دارند روی لب تابم فرود می آیند. ویروس یاب هم از کار افتاده بود. به شیوه ی همیشگی که خودم مستقیم می روم به جنگ ویروس ها عمل کردم. یعنی فرض کردم که خیلی عادی کامپیوترم ویروسی شده و به شیوه ی همیشگی شروع کردم به مطالعه توی نت و شناختن ویروس ها و تلاش برای حذف شان. شیوه ای که همیشه کار می کرد. 

اما این بار هر چه جلوتر می رفتم بیشتر قضیه برایم عجیب می شد! ویروس ها، ویروس های معمولی نبودند. اکثرن کی روت بودند و در واقع کامپیوتر مرا هک کرده بودند و داشتند از حافظه اش استفاده می کردند. این را میشل مسئول کامپیوتر به ام گفت وقتی که از خلاصی از ویروس ها به شیوه ی همیشگی ام ناامید شده بودم و رفتم که ازش کمک بگیرم. کاری نتوانست بکند و ویندوزم مرحوم شد! (البته شانس آوردم که سیستم عامل اوبانتو را هم روی لب تابم داشتم وگرنه که باید خر می آوردم و ویروس بار می کردم!)

لیست ویروس ها را ذخیره کرده بودم و توی نت می گشتم به دنبال راه حل هر یک و دست آخر هم بعد فوت ویندوز یکی یکی از توی اوبنتو می گشتم که پاک شان کنم از روی سیستم که به موارد جالبی برخوردم. مثلن یکی اش ویروس استوکس نت A بود که در نت خواندم این ورژن ویروس فقط برای ایران نوشته شده و اصلن توی اروپا پیدایش نمی شود!

خودتان مشاهده کنید: (+ و +)

یکی دیگر از ویروس هایی که یافتم nircmd.exe بود. زیر عنوان origion را ببینید.

به علاوه ی یک منوی متنوع از spywareها و virous downloaderها و غیره!

امیدوارم جناب صادق زیباکلام در جلد دوم کتاب توهم توطئه به این پست من استناد نکنند! :دی! من فقط مشاهداتم را بیان کردم.

------------

این پیش نویس مال دو سه ماه پیش است. دیدم جایی باز این فحش تکراری "توهم توطئه" را نثار بی گناهی کرده بودند، تصمیم گرفتم منتشرش کنم.


 
 
اخلاق خوب آکادمیای اینجا
نویسنده : یگانه - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
 

 

خواستید درباره ی ویژگی های نظام آموزشی آلمان بنویسم. راستش من هیچ وقت در زندگی ام "فرمایشی" ننوشتم. پس از کنار خواسته تان با لبخندی گذشتم. اما الان که داشتم با دوستی حرف می زدم ویژگی ای به ذهنم آمد که دیدم نوشتن اش خالی از لطف نیست.

روی من در این نوشته شاید بیشتر با دوستان شریفم باشد! متاسفانه توی شریف یا مرکز ما را خیلی انتقادی، خودخواه و تک رو بار آورده اند. نمی دانم اساتید ما در آنجا و البته در دانشگاه های دیگر -خیلی فرق ندارد- که همه شان در غرب تحصیل کرده اند چرا این اخلاق خوب را هیچ گاه یاد نگرفته اند و منتقل نکرده اند. هنوز یادم نرفته در کنفرانس سالیانه فیزیک سال ٨٠ بود گمانم. دوستی از کرمان شاه آمده بود و کنفرانسی داد که به لحاظ علمی تعبیرات درستی نداشت. بلافاصله بعد او رئیس کنفرانس که رئیس دانشکده هم بود آن وقت، پشت میکروفون رفت و با چنان عباراتی او را بمباران کرد که من با وجودی که طرف را نمی شناختم بسیار دلم سوخت و متاسف شدم. بگذریم از اینکه خود این جناب رئیس _که شخص بسیار معروفی هم هست_ وظیفه داشت و باید مقاله ها را قبل کنفرانس می خواند و مقالات سبک را حذف می کرد که کوتاهی کرده بود...

 اخلاق جالبی که اینجا دیدم و بسیار به لحاظ روانی به نظرم موثر و جالب است این است که در پایان سمینار، کسانی که می خواهند نظر بدهند کاملن مرسوم است که ابتدا با نکات مثبت شروع کنند. این رسم توی معرفی دانشگاه که بدو ورود به دانشجویان دکترا می دهند هم قید شده است. کسانی که در پایان سمینارها نظر می دهند معمولن چه بسا ١٠-١۵ سال از دانشجوی مربوطه در آن زمینه خبره ترند. اما ابتدا با ذکر نکات مثبت و جالب کار شروع می کنند و در آخر سوال شان را با عبارتی مثل "این نکته برای من واضح نبود"، "این قسمت را متوجه نشدم"، "بسیار کنجکاوم که بدانم" شروع می کنند. جوری که برای کسی که در بدو امر به این رسم و سنت آشنا نباشد به نظر می رسد که شخص اظهار نظر کننده واقعن در آن رابطه نمی داند! 

این جور سوال کردن به لحاظ روانی وضعیت را و جو را بسیار دوستانه می کند و شخص به هیچ وجه احساس توهین یا تحقیر یا نادانی نمی کند بلکه بالعکس هرکس که کاری انجام می دهد مشتاق است سمیناری بدهد و نظرات دیگران را راجع به اش بداند.

در ایران هیچ گاه یاد ندارم پایان سمیناری استادی با عبارتی از کاری تعریف کرده باشد. بلکه اغلب اظهار نظرها به شیوه ای است که اولن می شود حدس زد دکتر فلانی حتمن اظهار نظر می کند! دومن اظهار نظرها بیشتر به این شکل است که انگار طرف می خواهد دانسته هایش را به رخ بکشد یا اظهار وجود کند. دوستی در این باره گفت ممکن است دلیل اش ناامنی شغلی یا عدم اطمینان شخص از جایگاه اش باشد. اما من این را دلیل خوبی نمی دانم چرا که اتفاقن جایگاه های دائمی (permanent positions) در ایران از اینجا بیشتر است. و اینجا اتفاقن به جز رئیس و چند استاد، باقی ثابت نیستند. بنابراین این تفاوت برخورد به نظرم بیشتر ریشه ی روانی دارد.

---------

خوب حالا برای اینکه تمرین کرده باشید می توانید با نام بردن صفات مثبت دوستان تان شروع کنید!:دی


 
 
راز و نیاز دکتر سروش*
نویسنده : یگانه - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
 

 

امروز این مقاله ی "راز و نیاز علوم انسانی"  حالم را قدری جا آورد! یعنی به نظرم یک نوشته ی نسبتن منصفانه و خوب بود. دکتر سروش در این نوشته بعد از مدت ها قدری "فحاشی های طنازانه" را کنار گذاشته اند. مخالفان شان را به رسمیت شناخته اند والبته قدری از بالا نگاه کرده و دست به نصیحت بردند، که حتی از آن نصایح هم خوشم آمد! و به نظرم مفید و مهم اند. (گر چه همچنان جایگاهی که برای "دین" می شناسند و به کار می برند را کماکان در بیشتر جملات قبول ندارم.)

(در کنار نقد جدی افکار سروش من یک جمله ی فوق العاده از ایشان را هیچ گاه نمی توانم فراموش کنم ...که همان یک جمله مرا در برابر قدرت ادارک اش به هیجان آورد.......)

خوب به نظرم چه بسا ایشان هم به مخالفان شان بیشتر مدیون اند! چون گمان می کنم مخالفان شان بیشتر نوشته های شان را می خوانند تا موافقان شان;)

جایی دکتر بوالخاری می گفتند که دکتر سروش در جمعی به ایشان گفته اند "من اگر هیچ کاری نکرده باشم دست کم حوزه را به تکاپو انداختم" که به نظرم حرف پر بیراهی نیست. (البته دکتر بوالخاری هم پاسخ داده بودند که شما حوزه را نه از "درون" که از بیرون به تکاپو انداختید. بنابراین وقتی از آرا پوپر دفاع می کنید باید منتظر باشید که با افکار حلقه ی وین هم جواب تان را بدهند! که البته این هم جواب کاملن در خوری بود.)

اینجا هم می توانید نقدی بر آن نوشته ببینید.

* قبول دارم خوب! یه کم شیطنت کردم در انتخاب این تیتر;)

------

بعدالتحریر: الان که این گفتار دکتر سروش را خواندم تازه فهمیدم حسن ظن من در موقع خواندن آن مقاله ی "رازو نیاز علوم انسانی" دست و بالم را گرفته است! حالا این دو مقاله را که کنار هم می گذارم می بینم وقتی هم که می گوید هرچه دارید بیاورید...یعنی وقتی هم که لااقل هماورد می طلبد در میان مدعیان مخالف اش..هنوز در نمی یابد که این علمی که مخالفان اش می گویند از ریشه و بن متفاوت است و هنوز آن را حداکثر به شکل "یک جور روش تحقیق" دیگر می بیند...
برداشت سروش از دین سراسر یک مقوله صرفن "فرهنگی" و حتی "ساختگی" است! متاسفانه او اصلن نسبتی عملی بین دین و حقیقت قائل نیست و البته این تفاوت اصلی او و دکتر شریعتی ای است که در هر سخن اش حتمن چند تا فحش هم نثارش می کند! شریعتی کماکان برای دین موضوعیت حقیقت قائل بود و فرهنگ را برساخته ی دین می دانست نه بالعکس.


 
 
...
نویسنده : یگانه - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩
 


چه بی رحم بودی که بستی دو چشم

به روی همه مهر و آیین من

دریغا که بر باد رفت آنچه بود

به کین تو این مهر بی کین من

شب و روز یادت ز یادم نرفت

ولی رفته از یاد تو یاد من

نمی آیی از خویش یک دم برون

نه زان پیش کاید برون جان من

ترا  گر که عاشق بمیرد چه غم

کزین خیل در بار تو بی شمار

نیاید به چشم تو یک عاشقی

که رفتست از چشم یاران غار

نپرسیدی از غربتم از دلم

که خون می خورد روز و شب در نهان

چه سود استت از خویشتن دوستی

که شامت شده ضجه ی دوستان

چه بودست گناهم به جز مهر تو

چه سخت است در آیین تو کیفرم

ترا آن دم آید به دل رحم من

که بینی به گرداب خون پیکرم

چه دارم به جز چار پاره ترا

که ریزم به پایت به انذار دل

ولی خون نقد است چاره ترا

که مرغ دلم را نگویی بهل

چه سودست این کشتن دوستان

در این عالم سر به سر پر دروغ

به جز صدق با تو چه گفتم بگو

که خواندی کلام دلم را دروغ

نه نیرنگ باز قدر مکر کرد

نه نرگس به کار دلت یک زمان

نمی بینی از آتش دل چه رفت

به یغمای این خانه ی بی نشان

کنون بشکنم این دل هرزه را

قلم را و نی را و این کوزه را

نمی بینم از آب در وی نشان

تمام اش کنم بیت در یوزه را

چه بسیار گفتم حدیث تو را

هدر رفت خون قلم  باز هم

ولی از زمان بی زمان را چه باک

نه پایان بماند و نه آغاز هم

گمانی به جز مهر بر من مبر

خدایت گواه است بر هر چه بود

نه در دل مرا کینه ای بوده است

نه حرجی بر آنکه دلم را ربود

خدایا بر آیین مهرش بیار

دل سنگ و سخت و جسدوار او

هزار ار برنجد دلم از دلش

مکن عزم یک دم به آزار او


بعدالتحریر: از ابراز لطفی که درباره ی این شعر کردید ممنونم. راستش خیلی وقت بود در این وزن و سبک چیزی ننوشته بودم. دوستی از من شعری خواست من هم فی البداهه -به قول شعرا- طبع آزمایی کردم;)


 
 
فیل و هندوستان، هندو و ترک هم زبان و قانون هفتم نیوتن!
نویسنده : یگانه - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
 

 

پشت ویترین کتاب فروشی سرگرم تماشا و خواندن تیتر کتاب های ماکس وبر و گاندی و کتب مربوط به مذاهب شرق و غیره بودم (سرگرمی همیشگی ام)...که عبور این گروه توجهم را جلب کرد...

جلو رفتم و پرسیدم. با لبخند گفتند یک حرکت اعتراضی است به مالیات افزوده و حقوق بازنشستگان و افراد بی کار و غیره...بیشتر به بازی و تفریح روز شنبه (تعطیل) می ماند..جز من و یکی دو نفر که عکس می گرفتند هم کسی جمع نشد...

فیل ام یاد هندوستان کرد! حسرتی از دلم گذشت که چقدر در کشور من جای این جور اعتراضات مهربانانه (و البته به همان نسبت مهربانی با معترضین) خالی ست... اما بعد یادم آمد که کشور من "فرق" می کند! که نه کشور من که کل "خاورمیانه" فرق می کند. که هرگز نشده که در آن جغرافیا اتفاقی و اعتراضی و اختلافی بشود و قدری بعد کل ماجرا از دفتر خاطرات یکی آن طرف دنیا سر در نیاورد. که نشده اختلافی بشود که به خونریزی نکشد. که اصلن نشده که بشود یک غلطی بکنند که کسی دخالت نکند. یادم آمد در اعتراضات انتخاباتی که مردم من دور هم جمع شده بودند و از این با هم بودن به هیجان آمده بودند و فکر می کردند اعتراضی بی خشونت خواهند داشت که فقط انگشت هایشان را به نشانه ی اعتراض بلند کرده اند...ناگاه عضو بنیاد سوروس را لابلای جمعیت پیدا می کنند!!!...هی تاریخ! هی جبر جغرافیایی! هی دل خون.....

مطلب بالا مال شنبه ای در چند وقت پیش است!

-----------------------------------------------------

 

توی راه پنی مارکت با تیلای هم مسیر شدم و

تیلای تنها عضو سیاه پوست گروه کوچک ما (در موسسه) است. اهل اتیوپی ست. برای دکترا اینجا بوده و حالا برای پست داک راهی میشیگان یا آریزوناست. بار اول وقتی توجهم را جلب کرد که از رفتارش توی جمع فهمیدم به آیین مسلمانان آشناست. تیلای که همیشه توی گروه، بسیار کم حرف به نظر می رسید این بار حرف های بسیار و متفاوتی زد.

از صحبت درباره ی آب و هوا و برف و سرما شروع شد و دیدم لازم نیست برای تیلای هم توضیح بدهم که برف ندیده نیستم و ایران همه اش بیابان نیست و بعضی جاها حتی خیابان هم دارد! او می دانست. پرسیدم چطور؟ گفت از اینکه همسایه ی افغانستان اید. گفتم مگر آنجا بوده؟ با لبخند زیرکانه ای گفت لزومی ندارد، مدیا شب و روز از آنجا گزارش می دهد. چون آمریکا آنجاست و لذا همه ی خبرهایش تحت پوشش است. بعد پرسید شیعه ام یا سنی. و من هم پرسیدم که مسیحی ست و مطمئن شدم. بحث را کشاند به عربستان و گفت هیچ از عربستان سعودی خوشش نمی آید. گفت به نظرش آن ها مسلمان نیستند، چون پادشاه شان منافع آمریکا را تامین می کند. گفتم برای من شخصن جالب است که هیچ وقت هیچ خبری از عربستان نمی شنوم. انگار اصلن آنجا خبری نیست! یک جامعه ی ساکت! گفت دلیلش این است که آن ها با آمریکا اند. خبرها فقط مربوط به آن هایی ست که با آمریکا نیستند، مثلن هروقت سی ان ان یا هر شبکه ای را که می گیرد همه اش "ایران".."ایران".."ایران".. خندیدم. گفتم من که اخبار این شبکه ها را می بینم و در آنجا زندگی کرده ام تعجب می کنم. تصویری که این ها از ایران می سازند خیلی وحشتناک است. تایید کرد و گفت مساله این است که دولت ایران منافع آمریکا را تامین نمی کند و به دنبال منافع مردم خودش است. آمریکا این را تحمل نمی کند. حرف از دموکراسی شد. چهره اش در هم رفت و گفت که هیچ از دموکراسی غربی خوشش نمی آید. من هم گفتم ولی غرب نمی پذیرد که کسی شیوه ی حکومتی آن ها را نپذیرد، برای مثال ما در ایران دموکراسی را بازتولید دینی کردیم ولی غربی ها هیچ خوششان نمی آید و مدلی غیر از مدل حکومتی خودشان را به رسمیت نمی پذیرند. بعد خواستم چند جمله از استوارت میل ضمیمه کنم که چطور هر حکومتی که دموکراسی غربی را نپذیرد "عقب افتاده" می خواند، اما بی خیال شدم و خواستم بیشتر او حرف بزند. گفت دراتیوپی هفتاد درصد مسیحی اند که ریشه ی تاریخی دو هزار ساله دارد و باقی مسلمان. بعد برایم داستان نجاشی را تعریف کرد و ماجرای ورود اسلام را به اتیوپی (یادم نبود اتیوپی همان حبشه است). گفت کلیسا ها و مسجدها در اتیوپی در کنار یکدیگرند و روابط شان با مسلمانان بسیار دوستانه است (که به روح جعفر طیار درود فرستادم ;) ). بعد گفت که در جنگ با سومالی (کشور همسایه شان، که مسلمان اند) آمریکا به دولت اتیوپی پول داد و دولت اتیوپی هم سربازان اش را به جنگ با سومالی ها فرستاد. در حالی که از این بابت متاسف بود و می گفت سومالی ها در اتیوپی زیادند و مردم با آن ها روابط دوستانه ای دارند. گفتم ولی آمریکا چرا با سومالی وارد جنگ شد؟ همان لبخند را زد و گفت خوب به خاطر مسلمان بودن شان. می ترسید دولت اسلامی شکل بگیرد. گفتم ولی بهانه اش چه بود؟ با خنده گفت "بن لادن"! گفتم توی سومالی؟!!! با خنده ادامه داد که "بن لادن" می تواند هر جایی باشد و هیچ نباید تعجب کنم اگر فردا دیده شده باشد که توی خیابانی در تهران راه می رفته! بعد به ماجرای عراق و سلاح هسته ای که هرگز یافت نشد اشاره کرد. من هم گفتم که ماجرای ایران این نیست و ما به سوخت نیاز داشتیم و من شخصن از رئاکتور اتمی ایران دیدن کردم و در حالی که استفاده ی پزشکی داشته (در آزمایشات سرطان و غیره)  و سوخت اش را آلمان تامین می کرده، زمان جنگ آلمان سوخت را نمی فروشد و رئاکتور سال ها می خوابد. بعدش ماجرای ویزا را گفتم و اینکه دانشجویان دکترای ایران باید اثبات کنند کارشان ربطی به هسته ای ندارد و استقبال گرم! در فرودگاه فرانکفورت را گفتم. او گفت فکر می کند زمانی کسی می تواند بگوید سلاح ات را زمین بگذار که خودش سلاح اش را زمین بگذارد.

و شهرام ناظری دارد می خواند «ای بسا هندو و ترک هم زبان»...

و قانون هفتم نیوتن که حین ناهار کشف کردم: فریز کردن نان هیچ کمکی به کپک نزدن اش نمی کند! :دی


 
 
...
نویسنده : یگانه - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩
 


امشب شب ولایت است. شب عید است. ساعت نزدیک دو است. و من نشسته ام. دلم خیلی گرفته


امشب شب ولایت است. یادم می آید که قبلن نوشته بودم دوست پایین ترین مقام ولی در کنار خانه ی دل آدمی ست. یادت هست آفرین گفتی؟ باید برگردم خطش بزنم. بنویسم دوست مرتبه ای از ولی در کنار خانه ی دل آدمی ست. این دقیق تر است.


امشب شب ولایت است. ولایت را قرن هاست که دزدیده اند.


امشب شب ولایت است. نوشته ی مرا با نام "ولی" دزدیده اند. سارق توی وبلاگش عکس عید ولایت گذاشته است. آخرش بعد همه ی اعتراض های من اولش اضافه کرده "این نوشته ی یک دوست است". من با این سارق هیچ دوستی ای ندارم.


امشب شب ولایت است. نیلدا همه ی عیدهای مسلمانان را به هم یادآوری می کرد. این بار نگفت. حواسم نبود اول فکر کردم شاید یادش رفته است. بعد تازه یادم آمد یک فراموشی تاریخی ست.


امشب شب ولایت است. نوشته ی مرا با نام "ولی" دزدیده اند. این چهارمین نوشته ای است که این مدعی ولایت از من دزدیده است. به اش گفتم حیف از نام هایی آن چنان پاک که کنار وبلاگ یک دزد باشند. گفتم وای به روزی که نام ها نان آور شوند. گفت شما دنبال نام اید یا تکلیف؟!!! گفتم شما دنبال چه هستید؟


امشب شب ولایت است. ولایت را قرن هاست که دزدیده اند


امشب شب ولایت است... و چشم هایم غرق شده اند. انگار که غدیر خواب محرم دیده باشد


مال دی شب است

"گاهی به آسمان نگاه کن" را دیدم

آنجا که همه ی نوشته هایش را آتش می زد...