روش کلی شناخت انسان قیاسی است. طبق بررسی های شبکه های عصبی، تمام شناخت های ریزو درشت انسان از روی قیاس (Comparison) و تشخیص الگوها (Pattern recognition) انجام می شود. بنابراین روش کلی زیستن انسان نیز قیاسی است. یعنی انسان به طور مداوم در حال مقایسه ی خود با انسان های دیگر یا الگوها و فکرهای دیگر است و گویی تنها در نسبت با این «دیگری» ها تعریف می شود. اما این «دیگر»ی ها نیز به هر شکل توسط انسان ها یا اذهان دیگر طرح ریزی شده اند. بنابراین به شکل کلی می توان این طور گفت که همواره یک «دیگر»ی وجود دارد که زندگی من(نوعی) در تقابل، اشتراک، تفاوت... یا به طور کلی اندرکنش یا «تعامل» با او تعریف می شود. «دیگر»های یک فرد، نوع آن ها-انسان بودن یا نبودن- و چگونه بودن آن ها بستگی به شخصیت فرد، حول او یا در ذهن او شکل می گیرند. این قیاس همواره قیاسی ساده و آگاهانه نیست بلکه ممکن است تا مدت ها حتی بر خود شخص مخفی بماند.
دیگری ها من هایِ ممکن ما هستند. دیگریِ کودک برادر، خواهر، دوست، مادر یا پدر اوست. کودک با دیدن «منِ ممکن شده ی دیگری» که راه می رود، این کار را ممکن می بیند و به آن اقدام می کند. بدون احتمالِ ممکن بودن، او قادر به آغاز کردن نیست. اولین قدم برای قیاس، امکان است. به تدریج هر چه بزرگ تر می شود خودش را، سطح نیازها، مدل زندگی و در کل ساختار مغزش را با آن دیگری اندازه می گیرد و خودش را در نسبت با آن کوچک تر یا بزرگ تر می بیند. خودش را با «دیگر»ی ها مقایسه می کند و اندازه می گیرد و باز تعریف می کند و از هرکدام که بزرگ تر می شود، نقش دیگری بودنِ آن، از دست می رود. بعدها آن چه که می پسندد و هر شخصیتی که دوست می دارد جای دیگری های برابر یا عبورکرده را می گیرد. و این روند یافت «دیگر»ان و عبور از آنان ادامه دارد تا اینکه...
به نظر من اینجا نقطه ی عطفی ست که آدم ها در آن دسته بندی می شوند. برای بعضی ها این «دیگر»ها همواره «دیگر» اند. یا دست کم دیگری هایی وجود دارند، که به شکل عیان یا نهان، هیچ وقت خودشان را در عبور از آن ها و جهان آن ها نمی یابند. دیگر هایی که همیشه در جای گاه دیگری می مانند. انبوه آدم بزرگ هایی که در هنگام سختی یا مصیبت یا واقعه ای ناگهانی (که زمان بازگشت به من اصیل و دور ریختن «من نداشته ها» و «به خود بستن ها»ست) ناگهان جملاتی خرافاتی یا سخیف بیان می دارند که مثلن از کسی مثل پدر یا مادر بزرگ شان شنیده اند. یا آدم بزرگی که هنگام دیدن کابوس فریاد می زند «مامان»! این افراد هرگز به راستی از «دیگر»های ذهنی خود عبور نکرده اند و حتی اگر از آن ها تحصیل کرده تر یا جامعه پسندتر و به روزتر هم باشند در درون ذهن شان نیرویی ناشناخته را به آن «دیگر»ی های عبور نشده نسبت می دهند که خود را فاقد آن می دانند. برای مثال الان فیلم «هامون» را به خاطر آوردم. هامون که خود را در برابر قدرت زبون می دید ریشه هایش را در دیگری های قَدَری می جست که در ذهن اش همیشه جولان می دادند و او خود را در برابر آن ها عمیقن کودک حس می کرد. یا چند وقت پیش خاطرات یکی از سران معروف نهضت آزادی را می خواندم که نویسنده ی به نامی هم هست. او در برابر زندان بان که جای دانشجویش بود خود را در برابر معلم مدرسه اش حس می کرد! دیگری ای که هرگز از آن عبور نکرده بود.
متاسفانه آدم هایی که از دسته ی اول فراتر می روند-یعنی حتی از دیگری های اولیه شان عبور می کنند-اشخاص معدودی هستند. اما این افراد معدود که می توانند دیگری های اولیه و جبری را کنار بزنند و سپس از دیگری های خودخواسته و اختیاری خویش نیز عبور کنند، ناگهان به یک خلا می رسند. ناگهان به نقطه ای می رسند که در آن دیگر «دیگر»ی بزرگ تری وجود ندارد. یعنی همه ی قهرمان های واقعی و عینی شان از آن ها جا می مانند. در این نقطه، فردی که خودش را در تعامل با «دیگر»ی بازتعریف می کرد، ناگهان بدون تعریف می ماند، موقوف المعانی می شود! و از آنجایی که «حرکت» با قیاس ممکن است، این نقطه ای ست که بسیاری در آن هراسان و ایستا می مانند و به سکون می رسند. سال های سال. و یا به خود فراموشی دست می زنند یا از روش کبک استفاده می کنند. این نقطه ای ست که پاهای بسیاری در آن به لرزه در می آیند.
راه، تا اینجا شاید شبیه یک بازی با شور و هیجان مربوط به آن بود. با همه ی تنش ها و درگیری هایش. اینجا اما خط پایان این بازی ست. از این نقطه به بعد یک خلاء کامل است. هیچ انسانی که بشناسیم در چارچوب زمانی ما به آن پا نگذاشته است. این دیگر بازی نیست. راهی است که هیچ نشانی ندارد. هیچ خبر و علامتی از آن نیست. هیچ کس به آن پا نگذاشته است. راه اش آسفالت نیست! یک راه غریب و ناشناخته و پر خطر و باریک و تاریک و دور است و اگر از من بپرسید تازه آغاز راه راستین یک انسان. یک انسان بدون «دیگر»ی. اما جمله ی اول متن را اگر به خاطر بیاورید گفتم که «قیاس» اساس ساختار ذهنی انسان است. پس یک انسان بدون دیگری چه معنایی می تواند داشته باشد؟ آیا ساختار ذهنی اش به هم نمی ریزد؟ درحالی که انسان همواره از قیاس ناگزیر است و بدون قیاس حرکتی برایش متصور نیست. این نقطه ای است که از نظر من زیستن در محال آغاز می شود. زیستن در محال یعنی زیستن بدون دیگریِ ممکن شده. یعنی زیستن بدون قیاسِ با دیگری. اما از آنجا که انسان بدونِ دیگری ممکن نیست، انسان پس از خط پایان نیز همواره در حال مقایسه است. در حال مقایسه ی خودش با خودش. و این محال است. چرا که انسان از خودش بزرگ تر یا کوچک تر نیست. انسانی که تا اینجا همواره خودش را با دیگری «ممکن شده» و محصور در زمان مقایسه می کرد، برای حرکت از این نقطه به بعد دیگر راهی نخواهد داشت چرا که بال قیاسش شکسته است و پای چوبین استدلال نیز یاری گرش نخواهد بود.
انسان از این نقطه به بعد ناچار است که خودِممکن اش را با خودِناممکن اش مقایسه کند و این قیاس محال است. پس هیچ انسانی قادر نخواهد بود از این نقطه پا فراتر بگذارد. مگر به مدد شناخت خود ممکن نشده یا ناممکن اش. یعنی شناخت از آن چه که ممکن نشده است. اما چگونه یک انسان می تواند حد ناممکن امکان خودش را بشناسد و خودِناممکن خویش را با خودِممکن اش قیاس کند؟ قیاس خویش با خویش، زیستن در محال چگونه ممکن است؟
یک بار دیگر به خاطر می آورم که انسان برای رسیدن به این نقطه باید از تمامی دیگری های ممکن شده ی زمانی اش عبورکرده باشد. این عبور لزومن به معنای به دست آوردن همه ی تفاوت های ظاهری آن ها مثل قدرت یا ثروت یا شهرت نیست. (گرچه این خلا را برای کسانی که در این امور ظاهری از باقی هم عصران خود پیشی گرفته اند می بینیم. برای مثال شما را ارجاع می دهم به زندگی ده میلیاردر اول جهان.) اما این عبور یک عبور باطنی ست. از آنجا که رفتن بدون قیاس ممکن نیست، از این نقطه به بعد اکثر افراد متوقف می شوند. توقفی خطرناک در خلا. تا پیش از آن این بازی برایشان سرگرمی خوبی بود. اینک اما رو درروی یک بازی تمام شده قرار گرفته اند. یک خط پایان که دیگر کسی نه به بازی و نه به جدی در آن همراهی شان نخواهد کرد. یک تنهایی که به هیچ وجه اجتماعی نیست. حتی ناشی از ضعف ابزارهای ارتباطی انسانی، گفتار، شنیدار یا غیر آن نیست. یک تنهایی که فقط و فقط به چیستیِ زمانی آن ها بر می گردد. در اینجا شخص به مرز تمامی عادات اجتماعی می رسد. چرا که همه ی عادات اجتماعی نیز بر اساس قیاس بنیان نهاده شده. اساسی که همینک ویران است. من فکر می کنم به همین دلیل است که افراد نابغه اغلب بی نظم اند و به هیچ عادت اجتماعی یا عرفی گردن نمی نهند. آن ها بر لبه ی مرزهای عادات اجتماعی قرار دارند. روی مرزهای هستی و نیستی. روی مرزهای ممکن و محال. روی مرزهای زمان.
اما عبور ازین مرز ممکن نیست مگر با بالی دیگر. با قیاسی دیگر. با خودی دیگر.
ما تنها زمانی می توانیم خودمان را با خودِناممکن یا –اگر بخواهم با عبارت فلاسفه بگویم- حقیقت وجود مان مقایسه کنیم که با حقیقت وجود ارتباط داشته باشیم و او را بشناسیم. این منِ برتر یا حقیقت یا بگذارید بگویم «دیگری حقیقی»، همان تنها «دیگر»ای ست که اندک عابران مرز ممکن و ناممکن، زیندگان در محال، «برزمانان»، خویش را با او قیاس می کنند و از همه جالب تر اینکه این همان دیگری ست که تنهایان فوق در هنگام سختی یا واقعه ای ناگهانی (که زمان بازگشت به من اصیل و دور ریختن «من نداشته ها» و «به خود بستن ها»ست) تنها او را به خاطر می آورند و وتنها رسیدن به او را در ذهن دارند و تنها و تنها نسبت او را با خویش تن بر زبان تن و زبان جان می رانند: الذین اذا اصابتهم مصیبة قالو انا لله و انا الیه راجعون.
اینجا هم گذاشتم.
درست است که آدم درخت نیست ولی ریشه دارد. یادت هست آن وقتها چقدر بحث کردیم سر این استعارهی درخت و رود. و من آن وقت ها احساس میکردم تو درخت را دست کم گرفتهای. تا اینکه فهمیدی. و من هم فهمیدم رود را دست کم گرفته بودم...
رود...
حالا این خداحافظی باز مرا یاد درخت میاندازد. دکتر که گفت :"پس کی گودبای پارتی؟" گیج بودم هنوز. گفتم "چی"؟! حالا این ها را مینویسم تا تو که نیستی بخوانی و خودم که "نیستم". دارم خودم را مرور میکنم. همیشه این جور وقتها این طوری میشوم. قبل از هر خداحافظیای. اصلن نمیدانم چرا اما میدانم کارهایی که برای مردم خیلی عادی است برای من خیلی غیرعادی است همان طور که آنچه برای دیگران غیرعادی است برای من خیلی عادی ست! حالا دوباره دارم خودم را مرور میکنم. نمیتوانم مثل خیلیها یک لبخند بزنم و یک شام و تمام. باید قبل هر خداحافظیای خودم را خوب مرور کنم. انگار قرار است از همهی خودم امتحان بدهم یا انگارمیترسم خودم را پیش از رفتن جا بگذارم یا مبادا تمام و کمال نبرمش و چیزی ایش بماند. گرچه همیشه ...چیزیش میماند...
یاد سال آخر کارشناسی می افتم، وقتی که...ماندم. بعدش هرکس میپرسید «تو دیگر چرا ایران ماندی» یک جوری از زیر حرفش و پاسخش و نگاه تعجب برانگیزی که میرفت عاقل اندر سفیه شود میگریختم که «سوالهای سخت نپرس» که یعنی چگونه بگویم؟ چه بگویم؟ که دلم...دلم...دلم...دلم چه؟!...لابد میگفتند"آها! دلت گیر است؟! لابد عاشق شدهای! ..نکند که..چی؟ نه!؟ پس چی؟ پس دلت چی؟!!!" و من میماندم که پس دلم چی؟! و بهشان حق میدادم که نگاه عاقل اندر سفیه بکنند. تحمل نگاهشان راحت تر از توضیح دادن بود...
و یا یاد آن روزی میافتم که تصمیم گرفتم انصراف بدهم. فرماش را هم پرینت گرفتم. گذاشتم جلویم و بعد..منصرف شدم از انصراف! اما دلیل اصلی ..دلیل اصلی...امان از دلیل اصلی..دیدم باید کتاب بنویسم در توضیح اش...امان از دلیل اصلی آن هم برای من وتویی که روزهای خوبمان وقتی بود که بی فلسفه آب نمیتوانستیم بخوریم و این روزها «علیل» شدهایم چرا که بیفکرکردن «راهرفتن» هم نمیتوانیم....
حالا دارم خودم را مرور میکنم. و میبینم آدم اگرچه درخت نیست اما ریشه دارد. ریشه دارد در دل آنهایی که برای رفتناش دل نگران میشوند و آرزوی دیدن اش را دارند...در بعضی مکانهای خاصی که روحش آنجاها رفته هواخوری!...
یا ریشه دارد در دل ترانهها...
نشستهام و میخوانم
....بود
مرا
در دل شب تااااااااار
آاااارزوی {بسیار}....
Prison gates won't open up for me…..
Well I'm terrified of these four walls
These iron bars can't hold my soul in……..
show me what is like
to be the last one standing……
And I'll leave this life behind me….
و چه «ارزشمند» میشوند این ترانههای «دو زاری»!
دارم خودم را مرور میکنم و جمع و جور میکنم ریشههایم را از همهی مکانها و زمانها....
نظرات ()