جهت هفتم

«ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع / به شکر آن که چو شد اهرمن سروش آمد»

 
از بهارِ بی ­تو چه بنویسم...
نویسنده : یگانه - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
 

 

من بهار را نه با تقویم

نه با آمدن شکوفه ها

نه با جوانه­ها

نه با آن هزار الوان سبز

نه با آن شاه­کارِ مغزپسته­ای

نه با آن گل­های ریزِ چارپرِِ آبی

نه با آن تازه آویزهای مجنونِ بید

نه با جوانه­های پشمالوی بیدمشک

نه با ...

............هیچ چیز باور نمی­کنم

من بهار را با تو ...

اگر تو بگویی که بهار است...

تنها اگر تو بگویی که "بهار است"...

......................................

از بهارٍ بی­تو چه بنویسم

 


 
 
تناقضات معشوقانه
نویسنده : یگانه - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
 



تناقض های مختلفی وجود دارد در این جهان. از تناقض های نفرت انگیز تا تناقض های دوست داشتنی. از پارادوکس های خیره کننده ی ذهن تا پارادوکس های تیره کننده ی زبان. از پاردوکس های فیزیکی گرفته تا دروازه های متافیزیک. از تناقض های ادبی که گوش هایش در دست فلسفه است تا تناقض هایی که سردرد و سردرد و سردرد می آورند. از تناقضات درونی تا تناقضات بیرونی از تناقضات مهربان تا تناقضات کشنده. از اشکال ویرانگرش تا اشکال احیاگرش! بستگی دارد "کجا" باشی. به "مکان" من هایت بستگی دارد. همان قدر که تناقض در نور می تواند ظلمت بیاورد تناقض در ظلمت می تواند روشنایی باشد...

اما شیرین ترین تناقض ها که بیرون از دایره ی نامی فوق اند، تناقضات پرکرشمه اند! تناقضات معشوقانه...این ها با بازی زبانی فرق دارند. یک فرق ظریفی دارند که هرکسی هم درک نمی کند. یک قوه ی ادراک فوق بشری می خواهند اصلن...اصلن فوق بشری اند...در لباس انسان زیبا نیستند به آدمی زاد نمی آیند...و از آنجا که نویسنده ی این سطور هم انسان است باید بگویم خودم هم نمی فهمم! ولی کیف می کنم ازشان ..اصلن کن فیکون می کنند مرا..اصلن اگر یکی ازم بپرسد فلانی تو چه جوری از زیر دست زندگی جان سالم بدر بردی باید بگویم همین تناقضات اند که مرا زنده نگه داشته اند..این ها اگر نبودند زندگی واقعن نمی ارزید اصلن..من هم که آن قدرها جان سخت نبودم!...

مثلن این یکی را ببینید:


گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت

دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد


شاید خیال کنید تناقض در بیت است. در معشوق ی که می گذرد و می کُشد و احوال پرسی هم می کند. اما خیر. یک جو دقت کنید می فهمید تناقض اش را. تناقض حتی در آن کلمه ی دریغ هم نیست. اصل تناقض در آن "من" مصرع دوم است.



این هم تناقض باشکوه دیگری ست که .......که.....اریک فون دنیکن اگر یک حرف «قابل تامل» زده باشد همین است که «نامی که بتوان نامید نامی ابدی نیست» .......این تناقض را نتوانستم که بنامم.



 


 
 
جهش ماتریکسی و آنتی اسمیتیسم!
نویسنده : یگانه - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸
 

 

 

وقتی با یوزِر پَس همیشگی­ام نتوانستم وارد وبلاگم شوم اول قدری متعجب شدم! فکر کردم شاید اشتباه وارد کردم! بعد قدری نگران شدم که شاید حک شده باشم!...این بهانه­ای شد تا....

جهان ماتریکسی در حقیقت جایی­است که ما در آن «خیال» می کنیم که هستیم. و این «خیال» آن چنان قوت می­گیرد که سرانجام بر واقعیت غلبه می­کند. با این تعریف نه کامپیوتر که در اصل سینما و تلویزیون نخستین ماتریکسیات بوده اند. جایی که در آن قهرمان­ها و هیروهای کوچک و بزرگ متولد می شوند، رشد داده می شوند، استفاده شده و دور انداخته می شوند. صفحات آن­ها روز به روز بزرگ­تر می­شوند و ما در آن­ها به جای خواهش سنتیِ قهرمان شدن تنها با تماشای قهرمانان این نیاز ذاتی را ارضا می کنیم. پس ماتریکسیات تنها اعداد باینری کدگذاری شده نیستند. حتی صفحات نمایش هم نیستند. ماتریکسیات هرجایی در درون یا بیرون ماست که در آن ما «خیال» می­کنیم که هستیم. در آن خودمان یا دیگری را بازی می­کنیم. ماتریکسیات با انواع بازی­های رایانه ای در بین نسل جدید جاگرفت. اما کم کم این "بازی" جایگزین "جدی" شد. چرا که ما در این بازی در واقع زخمی هم می­شویم و بدتر از آن اینکه زخمی هم می­کنیم. این اولین پیام نگران­کننده­ی فیلم ماتریکس است. بدون آن ماجرا می تواند به خوبی و خوشی تمام شود. اما تنها نکته­ی واقعی فیلم که باعث می­شود آن­را چون فیلم جومانجی از غالب افسانه­ای دور-که در آن هم آدم­ها زخمی می­شدند- به خیالی نزدیک در آورد در این است که ماتریکس جهانی «کامل» است. در آن نیازی به بیرون از آن احساس نمی­شود. برای اینکه حس کنید چیزهایی جای خودش نیست توضیح واضحی وجود ندارد جز «برگزیده بودن». هرکس که به جهان ماتریکسیات شک کند بی هیچ توضیحی یک برگزیده است. یا دست کم تا حدودی یک برگزیده است. یعنی شروط برگزیده بودن را دارد. خروج از ماتریکس تحقق اومانیسم است. با تظاهر بسیار به شکاکیت. اما تنها تظاهر. چرا که در اصل جهان متاثر از ماتریکس، جهان حیرت است و در انبوه حیرت برخواسته از آن فرصتی برای شک راستین به کسی داده نمی­شود. تنها امدادی غیبی از کسانی که به­گونه­ای غریب به این ادراک رسیده اند به نئو کمک می­کند تا حقیقت را دریابد. اما حقیقت به درستی چیست؟ نئو اگر به­راستی ذهن شکاکی داشت باید می­پرسید چه دلیلی هست که عکس ماجرا درست نباشد؟ که مورفیوس اسمیت و اسمیت مورفیوس نباشد؟ اگر اسمیت­ها به اندازه­ی کافی هوشمند بودند می­توانستند به این شیوه برنده­ی جهان باشند. تنها با تغییر تعریف درون و بیرون. اما نئو به مورفیوس اعتماد می­کند. چون بدون اعتماد نه هیچ جامعه­ای و نه حتی هیچ فیلمی ساخته نمی­شود! همان اعتمادی که ما به نظردهند­گان و خوانندگان وبلاگمان می­کنیم. به نام­هایی که نه نشانگر هویت که در واقع بیانگر بی­هویتی­اند. در درون هر یک از ما یک آنتی اسمیت نهفته است که روشنفکرانه فریاد می­زند «مرگ بر ­آن­که واقعیت را بر من دگرگون جلوه می­دهد». اما اگر به آهستگی از او بپرسیم واقعیت چیست؟ متاسفانه گیج خواهد شد! این همان گیجی­است که در جهان ماتریکس به خوبی به نمایش گذاشته می­شود. عالمی که کاملن وهم نیست. چرا که شما در آن زخمی می­شوید. پس نمی­توانید با نیشگون گرفتن خودتان خمیازه­ای بکشید و از خواب بیدار شوید. این خوابی است که بیداری ندارد.

ماتریکسیات جهان غیرواقع نیست. بلکه واقعیت آغشته به وهم است. در این سرزمین شما تنها از یک چیز فریب می خورید و آن ذهن خودتان است. و در این لحظه نزدیک­ترین ماتریکسیات به شما همین وبلاگی­است که پیش روی شماست! وبلاگ پرستشگاه شخصی­است. مکان مقدس یک اومانیسم است که در آن خویش­تن را می­پرستد. و یک بلاگر حرفه­ای کسی­ست که این پرستش­را به هر شیوه به سرحد کمال برساند. اشتباه نکنید! بلاگر حرفه­ای کسی نیست که تعداد خواننده­گان بیشتری دارد. بلکه برعکس چنان­که بلاگری یادآوری کرده بود «هرچه خوانندگان کمتری داشته باشم بیشتر به خود می بالم!» همچون خدای خدایان که بندگان کمتری به قرب او نائل می­شوند!٭

این­ها قوانین جهان ماتریکسیات است. همچون قوانین نیوتن در جهان واقع. هم­چنان­که هر سیبی به زمین سقوط می­کند هر بلاگری هم در اومانیسم فرو خواهد رفت. شاید این­ حرف­های من جدید نیست. اما در فیلم ماتریکس تصویر کاملی از آن ترسیم شده بود. گرچه ماتریکس تنها یک فیلم نیست. بلکه ترجمان تصویری جهان وهم آلود ماست.

پنجره­ی ظهور ذهن من بر شما این صفحه است. بازتاب ماتریکس در ذهن من مرا رو در روی یک آزمون قرار داد. آزمودن حس واقعیت عاری از خیال. ادراک این حس بدون این­کار برای من ممکن نبود. پس من این صفحه را نامرئی کردم. کاری که آن را جهش ماتریکسی می نامم. دوست ندارم فکر کنید این­کار فریب بود. من در واقع هیچ برنامه­ای در ذهن نداشتم. هرگز نیز آن­چنان که کریس هجز می­گوید مجوز آن­را از نهیلیسم اخلاقی نگرفتم. من تنها قصد داشتم آن­چه را که حس کرده بودم تقسیم کنم. تجربه­ی جدایی خیال از واقع. تجربه­ی دیواری که روی آن نوشته شده«این وبلاگ به ثبت نرسیده است». حس شک. شاید پایان یک نئو! یا پایان حضوری که انگار هیچ­وقت واقعیت نداشته است. بدون هیچ توضیحی! دو نفر از شما همان روز اول زنگ زدید. اول گفتید که صفحه باز نمی شود. تایید کردم. پرسیدید که چرا؟ گفتم :«زمان­اش تمام شده بود!». گفتید که «تو باید بنویسی» تو می توانی پس «حتمن باید بنویسی». (روی این جمله که هردوی­تان گفتید خیلی فکر کردم!) و دیگرانی هم بودند که گفتند نمی­نویسی؟ چرا؟ و پرسشی در دل این سوال نبود. ماتریکسیات برای آن­ها جهان ممکنی بود نه لازم. با فراموشی خودخواسته­ی این­نکته که این جهان بدون حضور من یا شما همچنان ادامه خواهد داشت.

 

٭ از نظر من این فانکشن اصلی­است که پدیده ی وبلاگ برای آن طراحی شده است یا در واقع زاده ی آن است و تمام بلاگرها دانسته یا نادانسته بدان مشغولند. شاید فکر کنید به جز آن­ها که خبررسانی می­کنند. من هم اول همین فکر را کردم. بعد اما دریافتم که آن­ها نیز از این قاعده مستثنی نیستند. چرا که هیچ خبری نیست که از فیلتر خبررسانش نگذرد. آیا راهی برای فرار از این غالب از پیش طراحی شده وجود دارد؟ البته من نباید به این سوال شما پاسخ بدهم اما اگر باز هم از من می­پرسید می­گویم وجود دارد. اما راه آسفالتی نیست!

بعدالتحریر: دیروز در حالی که داشتم توی این ماتریکس قدم می زدم یادم آمد از اسمیت ننوشتم! عجیب بود انگار این آگاهی برایم اصلن آگاهانه نبود! دیروز یادم آمد...اسمیت نماد بی هویتی است. کسی است که هیچ کس نیست. نام اسمیت در فارسی معادل "یک بابایی" است. کسی که هویتی ندارد یا هویت اش در عملش هیچ نقشی ایفا نمی کند. شخصیت اسمیت در ماتریکس هم نماد یک هیچ کس است. کسی که می تواند هر کسی باشد. هر لحظه در تن هر کسی که خواست فرو برود و مقابل نئو بایستد. اما این کسی که اسمیت در وجود او می رود و ظاهرن از تن او استفاده می کند بدون کوچک ترین نگرانی یا ناراحتی نویسنده و کارگردان به راحتی به قتل می رسد و بلافاصله اسمیت یا اسمیت ها در تن جدیدی فرو می روند. چون آن شخص هویت نداشته-بخوانید اومانیست نبوده- مرگش در فیلم کوچک ترین اهمیتی ندارد.  اما اسمیت از تن نئو نمی تواند استفاده کند. چرا که اسمیت مقابل نئو است. مقابل اومانیسم. این فیلم بیشتر از آنچه حتی خودم فکرش را می کردم(!) توضیح یا توجیه روان شناسی و فلسفه ی مدرن است.

بعدالتحریر(٢): اسم سیستم عامل لینوکس من Ubuntu ، تازه امروز توجهم را جلب کرد:Ubuntu is an African word meaning 'Humanity to others', or 'I am what I am because of who we all are'. The Ubuntu distribution brings the spirit of Ubuntu to the software world.روح آبانتو در ماتریکس! وووه!

 

 


 
 
داشتن یا بودن؟ مساله این نیست
نویسنده : یگانه - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
 

«از نظر آنان که ریشه­ی اصیل و واقعی در یکتاپرستی ندارند راه نجات قاطع روی آوری به یک «دین­داری» اومانیستیک بدون مذهب، بدون اصول دین و موسسات مذهبی­ست، آیینی که از زمان بودا تا مارکس وسیله­ی ادیان غیرخدایی آماده شده­است. ما با انتخاب بین مادی­گرایی خودبینانه و قبول مفهوم خداوند از نظر مسیحیت روبرو نیستیم. زندگی اجتماعی خود-در کلیه­ی جنبه­های کار، فراغت و روابط شخصی-مبین جوهر «دین» خواهد بود و نیاز به دین جداگانه­ای نیست. این خواسته و تمایل به «دین­داری» بی­خدا و بدون موسسات مذهبی حمله به مذاهب موجود نیست. بلکه بدین معناست که کلیسای کاتولیک باید روح و جوهر انجیل را به­کار بندد، و آغاز این تحول تغییر در دیوان­سالاری­ آن است. همچنین منظور این نیست که کشورهای سوسیالیستی باید غیر سوسیالیستی شوند، بلکه سوسیالیسم بدلی آنان باید به سوسیالیسم اصیل و انسانی مبدل شود.

راز شکوفایی فرهنگ قرون وسطی در ایمان و بصیرت مردم به «بهشت آسمانی» بود. جامعه مدرن پیشرفت کرد زیرا بصیرت به گسترش «بهشت خاکی پیشرفت» به مردم نیرو داد. اما در قرن ما این بصیرت مانند برج بابل روبه فروریختن و ویرانی گذاشته و در شرف نابودی­ست تا همه را زیر ویرانه­های خود مدفون سازد. اگر بهشت آسمانی و بهشت خاکی تز و آنتی تز بودند تنها یک سنتز جدید جایگزین هرج و مرج و آشفتگی می­شود: سنتز بین معنویت جهان اواخر قرون وسطی و تکامل و گسترش تفکر و علم از رونسانس تاکنون. این سنتز بهشت «بودن» است.»

آنچه در بالا آوردم صفحه­ی آخر کتاب «داشتن یا بودن؟» اثر اریک فروم است. این قسمت بیانگر کل تئوری و نظر نهایی فروم و خلاصه­ای از «راه حل» اوست. گرچه فروم در سراسر کتاب سعی می­کند، در عین استفاده و کمک از فلسفه، از ورود به آن خودداری کند، اما در این قسمتِ نهایی گویا ناچار ابعاد فلسفی نظرات خود را نیز بیان کرده است.

فروم سرمایه­داری و تمدن موجودی که در آن می­زیسته را شکست خورده می­داند و آمریکا را در آستانه­ی از هم گسیختگی. به طرزی که حتی در فصل آخر، «احتمال عقلی برای نجات» را بررسی می­کند و باوجود آنکه احتمال را ضعیف می بیند بر آنست که بررسی احتمال برای اقدام به نجات، خود عملی سوداگرانه و ناشی از تسلط صنعت و سرمایه است و با مقایسه­ی تلاش پزشک برای نجات بیمار حتی با احتمال اندک، معتقد است باید به هر تقدیر حتی با احتمال اندک برای نجات جامعه اقدام کرد.

 فروم همچنان­که فصل نخست کتاب خود را «وعده بزرگ، شکست آن و چاره­های جدید»  نامیده، معتقد است تمدن صنعتی در وعده­های خود شکست خورده و شعار او در اصل، «اقتصاد سالم برای انسان بیمار» بوده است و به زودی با فاجعه­ی اقتصادی ویران خواهد شد. تا این­جای کار که نفی مطلوبیت واقعیت موجود است من با فروم هم داستان­ام. اما آنچه را که فروم «چاره­های جدید» می­نامد به دلایل زیر ناشی از طرح نادرست مساله­ در ذهن او می­دانم.

ابتدا می­پرسم، آیا « یک «دین­داری» اومانیستیک بدون مذهب، بدون اصول دین و موسسات مذهبی­» بیش از حد انتزاعی و درونی نیست؟ آیا جدا انگاشتن مفهوم «دین» از «ماهیت و ذات» آن نیست؟ آیا چنین دینی قابل فرض است؟ آیا حتی بدون در نظر گرفتن تناقضات فلسفیِ­آن، به یک «دیوان­سالاری اومانیستیک» نخواهد انجامید؟ فروم اومانیسم را جدای از سرمایه­داری می­داند حال آنکه پایه­ی فکری جامعه­ای که او از هم گسیخته­گی اش را می نگارد بر اومانیسم بوده است. آن­چنان­که پاپر می­گوید:« انسان نقاد و آزاد از هرگونه قید آسمانی در حیات؛ انسانی که برای اداره زندگی جمعی، جز فردگرایی و سود انگاری مصلحت دیگری را نمی­نگرد و به منابع مشروعیت فراانسانی بی­اعتناست، موضوع بحث دموکراسی است». فروم می­نویسد «ما با انتخاب بین مادی­گرایی خودبینانه و قبول مفهوم خداوند از نظر مسیحیت روبرو نیستیم» و این از منظر من همان نقطه­ای است که او در طرح صورت مساله به بی­راهه رفته است. از نظر فروم «روح و جوهر» انجیل نجات دهنده­است. اما «روح و جوهر انجیل» چیست؟ اگر منظور او اخلاق است پس هر مصلح اجتماعی دیگری نیز باید چونان مسیح پسر مریم، دوست داشتنی، مقدس، موفق و اعجازگر می­بود! اگر اخلاق بدون دین ممکن بود، اگر بخشش، اعتدال، عدالت، اقتصاد به مفهوم حقیقی(یعنی میانه روی و نه مال اندوزی و سودمداری) و دیگر مفاهیم انسانی در هر چارچوب فکری و فلسفی امکان­پذیر بود پس مسیح دروغگویی بیش نبود!

اگر نگرش یکتاپرستی و الحاد هیچ نقشی در خوشبختی بشر نداشت، و انسان می توانست با الحاد مدرنِ خودمحوری و خویش­خداانگاری و پرستش خواسته­های جمعی در کسوت اومانیسم، به سعادت برسد و فروم در نقش پیامبرعصرجدید وعده­ی خویش را در فرستادن همه­ی بشر-فارغ از آنچه که در دل می­پرستند- به بهشتِ «بودن» عملی کند، پس مسیح که تنها یکتاپرستی را آیین نیکو می­نامید و تنها آن­را نجات­بخش می­شمرد مصلحی دروغگو بوده است و روح دین یک دروغگو هرگز نجات­بخش نخواهد بود! فروم می­پندارد دین جدید او «حمله به مذاهب موجود نیست» حال­آنکه نادانسته شمشیرش را به روی مسیح کشیده است.

از منظری دیگر که نگاه می­کنم، حق با فروم است. تثلیث در نگاه نئومسیحیت، در نهایت به اومانیسم می انجامد و این اجتناب ناپذیر می­نماید. پدر(خدا) در چهره­ی انسان به زمین هبوط کرد تا به جای او رنج بکشد و تاوان گناه نخستین او را بدهد. پیام مسیح در تثلیث مرد. چرا در در این دید، پدر و روح­القدس برای انسان و در خدمت او هستند. خدا برای انسان. این الیناسیون پیام مسیح است. اما انسان برای؟ 

نقطه­ی اشتراک و جایگاهی که در آن تثلیث با دیگر مکاتب بشری دست دوستی می­دهد، در پاسخ به سوال فوق است: انسان برای خودش! یا چنان­که فروم کتاب دیگرش را نام گذارده، «انسان برای خویشتن». برای هواها و مطامع شخصی­اش و در نهایت-با وجود آنکه فروم (آن­چنان­که اشاره می­کند) از این جمله بسیار ناراحت خواهد شد، باید بگویم- برای آن­چه همه می­خواهند...

 Art for art, science for science. و من از نیمه­ی محذوف این شعارِخوش برو و روست که می­ترسم: war for war, kill for kill. چرا که در جنگ و کشتن نیز گزاره­هایی از علم و هنر نهفته است.٭

مساله­ی اصلی بر خلاف دعاوی فروم؛ نه در شیوه­ی زیستن انسان و نه در داشتن یا بودن اوست. بلکه مساله­ی اصلی این­است: انسان برای چه؟

 

٭این جمله را که می­نوشتم ناگاه یاد تصاویری افتادم که در آن کودکان اسراییلی با شور و شعفی وصف­ناپذیر روی بمب­های ارسالی برای غزه نقاشی می­کشیدند.   

لینک این متن در باشگاه