من بهار را نه با تقویم
نه با آمدن شکوفه ها
نه با جوانهها
نه با آن هزار الوان سبز
نه با آن شاهکارِ مغزپستهای
نه با آن گلهای ریزِ چارپرِِ آبی
نه با آن تازه آویزهای مجنونِ بید
نه با جوانههای پشمالوی بیدمشک
نه با ...
............هیچ چیز باور نمیکنم
من بهار را با تو ...
اگر تو بگویی که بهار است...
تنها اگر تو بگویی که "بهار است"...
......................................
از بهارٍ بیتو چه بنویسم
تناقض های مختلفی وجود دارد در این جهان. از تناقض های نفرت انگیز تا تناقض های دوست داشتنی. از پارادوکس های خیره کننده ی ذهن تا پارادوکس های تیره کننده ی زبان. از پاردوکس های فیزیکی گرفته تا دروازه های متافیزیک. از تناقض های ادبی که گوش هایش در دست فلسفه است تا تناقض هایی که سردرد و سردرد و سردرد می آورند. از تناقضات درونی تا تناقضات بیرونی از تناقضات مهربان تا تناقضات کشنده. از اشکال ویرانگرش تا اشکال احیاگرش! بستگی دارد "کجا" باشی. به "مکان" من هایت بستگی دارد. همان قدر که تناقض در نور می تواند ظلمت بیاورد تناقض در ظلمت می تواند روشنایی باشد...
اما شیرین ترین تناقض ها که بیرون از دایره ی نامی فوق اند، تناقضات پرکرشمه اند! تناقضات معشوقانه...این ها با بازی زبانی فرق دارند. یک فرق ظریفی دارند که هرکسی هم درک نمی کند. یک قوه ی ادراک فوق بشری می خواهند اصلن...اصلن فوق بشری اند...در لباس انسان زیبا نیستند به آدمی زاد نمی آیند...و از آنجا که نویسنده ی این سطور هم انسان است باید بگویم خودم هم نمی فهمم! ولی کیف می کنم ازشان ..اصلن کن فیکون می کنند مرا..اصلن اگر یکی ازم بپرسد فلانی تو چه جوری از زیر دست زندگی جان سالم بدر بردی باید بگویم همین تناقضات اند که مرا زنده نگه داشته اند..این ها اگر نبودند زندگی واقعن نمی ارزید اصلن..من هم که آن قدرها جان سخت نبودم!...
مثلن این یکی را ببینید:
گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت
دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد
شاید خیال کنید تناقض در بیت است. در معشوق ی که می گذرد و می کُشد و احوال پرسی هم می کند. اما خیر. یک جو دقت کنید می فهمید تناقض اش را. تناقض حتی در آن کلمه ی دریغ هم نیست. اصل تناقض در آن "من" مصرع دوم است.
این هم تناقض باشکوه دیگری ست که .......که.....اریک فون دنیکن اگر یک حرف «قابل تامل» زده باشد همین است که «نامی که بتوان نامید نامی ابدی نیست» .......این تناقض را نتوانستم که بنامم.
وقتی با یوزِر پَس همیشگیام نتوانستم وارد وبلاگم شوم اول قدری متعجب شدم! فکر کردم شاید اشتباه وارد کردم! بعد قدری نگران شدم که شاید حک شده باشم!...این بهانهای شد تا....
جهان ماتریکسی در حقیقت جاییاست که ما در آن «خیال» می کنیم که هستیم. و این «خیال» آن چنان قوت میگیرد که سرانجام بر واقعیت غلبه میکند. با این تعریف نه کامپیوتر که در اصل سینما و تلویزیون نخستین ماتریکسیات بوده اند. جایی که در آن قهرمانها و هیروهای کوچک و بزرگ متولد می شوند، رشد داده می شوند، استفاده شده و دور انداخته می شوند. صفحات آنها روز به روز بزرگتر میشوند و ما در آنها به جای خواهش سنتیِ قهرمان شدن تنها با تماشای قهرمانان این نیاز ذاتی را ارضا می کنیم. پس ماتریکسیات تنها اعداد باینری کدگذاری شده نیستند. حتی صفحات نمایش هم نیستند. ماتریکسیات هرجایی در درون یا بیرون ماست که در آن ما «خیال» میکنیم که هستیم. در آن خودمان یا دیگری را بازی میکنیم. ماتریکسیات با انواع بازیهای رایانه ای در بین نسل جدید جاگرفت. اما کم کم این "بازی" جایگزین "جدی" شد. چرا که ما در این بازی در واقع زخمی هم میشویم و بدتر از آن اینکه زخمی هم میکنیم. این اولین پیام نگرانکنندهی فیلم ماتریکس است. بدون آن ماجرا می تواند به خوبی و خوشی تمام شود. اما تنها نکتهی واقعی فیلم که باعث میشود آنرا چون فیلم جومانجی از غالب افسانهای دور-که در آن هم آدمها زخمی میشدند- به خیالی نزدیک در آورد در این است که ماتریکس جهانی «کامل» است. در آن نیازی به بیرون از آن احساس نمیشود. برای اینکه حس کنید چیزهایی جای خودش نیست توضیح واضحی وجود ندارد جز «برگزیده بودن». هرکس که به جهان ماتریکسیات شک کند بی هیچ توضیحی یک برگزیده است. یا دست کم تا حدودی یک برگزیده است. یعنی شروط برگزیده بودن را دارد. خروج از ماتریکس تحقق اومانیسم است. با تظاهر بسیار به شکاکیت. اما تنها تظاهر. چرا که در اصل جهان متاثر از ماتریکس، جهان حیرت است و در انبوه حیرت برخواسته از آن فرصتی برای شک راستین به کسی داده نمیشود. تنها امدادی غیبی از کسانی که بهگونهای غریب به این ادراک رسیده اند به نئو کمک میکند تا حقیقت را دریابد. اما حقیقت به درستی چیست؟ نئو اگر بهراستی ذهن شکاکی داشت باید میپرسید چه دلیلی هست که عکس ماجرا درست نباشد؟ که مورفیوس اسمیت و اسمیت مورفیوس نباشد؟ اگر اسمیتها به اندازهی کافی هوشمند بودند میتوانستند به این شیوه برندهی جهان باشند. تنها با تغییر تعریف درون و بیرون. اما نئو به مورفیوس اعتماد میکند. چون بدون اعتماد نه هیچ جامعهای و نه حتی هیچ فیلمی ساخته نمیشود! همان اعتمادی که ما به نظردهندگان و خوانندگان وبلاگمان میکنیم. به نامهایی که نه نشانگر هویت که در واقع بیانگر بیهویتیاند. در درون هر یک از ما یک آنتی اسمیت نهفته است که روشنفکرانه فریاد میزند «مرگ بر آنکه واقعیت را بر من دگرگون جلوه میدهد». اما اگر به آهستگی از او بپرسیم واقعیت چیست؟ متاسفانه گیج خواهد شد! این همان گیجیاست که در جهان ماتریکس به خوبی به نمایش گذاشته میشود. عالمی که کاملن وهم نیست. چرا که شما در آن زخمی میشوید. پس نمیتوانید با نیشگون گرفتن خودتان خمیازهای بکشید و از خواب بیدار شوید. این خوابی است که بیداری ندارد.
ماتریکسیات جهان غیرواقع نیست. بلکه واقعیت آغشته به وهم است. در این سرزمین شما تنها از یک چیز فریب می خورید و آن ذهن خودتان است. و در این لحظه نزدیکترین ماتریکسیات به شما همین وبلاگیاست که پیش روی شماست! وبلاگ پرستشگاه شخصیاست. مکان مقدس یک اومانیسم است که در آن خویشتن را میپرستد. و یک بلاگر حرفهای کسیست که این پرستشرا به هر شیوه به سرحد کمال برساند. اشتباه نکنید! بلاگر حرفهای کسی نیست که تعداد خوانندهگان بیشتری دارد. بلکه برعکس چنانکه بلاگری یادآوری کرده بود «هرچه خوانندگان کمتری داشته باشم بیشتر به خود می بالم!» همچون خدای خدایان که بندگان کمتری به قرب او نائل میشوند!٭
اینها قوانین جهان ماتریکسیات است. همچون قوانین نیوتن در جهان واقع. همچنانکه هر سیبی به زمین سقوط میکند هر بلاگری هم در اومانیسم فرو خواهد رفت. شاید این حرفهای من جدید نیست. اما در فیلم ماتریکس تصویر کاملی از آن ترسیم شده بود. گرچه ماتریکس تنها یک فیلم نیست. بلکه ترجمان تصویری جهان وهم آلود ماست.
پنجرهی ظهور ذهن من بر شما این صفحه است. بازتاب ماتریکس در ذهن من مرا رو در روی یک آزمون قرار داد. آزمودن حس واقعیت عاری از خیال. ادراک این حس بدون اینکار برای من ممکن نبود. پس من این صفحه را نامرئی کردم. کاری که آن را جهش ماتریکسی می نامم. دوست ندارم فکر کنید اینکار فریب بود. من در واقع هیچ برنامهای در ذهن نداشتم. هرگز نیز آنچنان که کریس هجز میگوید مجوز آنرا از نهیلیسم اخلاقی نگرفتم. من تنها قصد داشتم آنچه را که حس کرده بودم تقسیم کنم. تجربهی جدایی خیال از واقع. تجربهی دیواری که روی آن نوشته شده«این وبلاگ به ثبت نرسیده است». حس شک. شاید پایان یک نئو! یا پایان حضوری که انگار هیچوقت واقعیت نداشته است. بدون هیچ توضیحی! دو نفر از شما همان روز اول زنگ زدید. اول گفتید که صفحه باز نمی شود. تایید کردم. پرسیدید که چرا؟ گفتم :«زماناش تمام شده بود!». گفتید که «تو باید بنویسی» تو می توانی پس «حتمن باید بنویسی». (روی این جمله که هردویتان گفتید خیلی فکر کردم!) و دیگرانی هم بودند که گفتند نمینویسی؟ چرا؟ و پرسشی در دل این سوال نبود. ماتریکسیات برای آنها جهان ممکنی بود نه لازم. با فراموشی خودخواستهی ایننکته که این جهان بدون حضور من یا شما همچنان ادامه خواهد داشت.
٭ از نظر من این فانکشن اصلیاست که پدیده ی وبلاگ برای آن طراحی شده است یا در واقع زاده ی آن است و تمام بلاگرها دانسته یا نادانسته بدان مشغولند. شاید فکر کنید به جز آنها که خبررسانی میکنند. من هم اول همین فکر را کردم. بعد اما دریافتم که آنها نیز از این قاعده مستثنی نیستند. چرا که هیچ خبری نیست که از فیلتر خبررسانش نگذرد. آیا راهی برای فرار از این غالب از پیش طراحی شده وجود دارد؟ البته من نباید به این سوال شما پاسخ بدهم اما اگر باز هم از من میپرسید میگویم وجود دارد. اما راه آسفالتی نیست!
بعدالتحریر: دیروز در حالی که داشتم توی این ماتریکس قدم می زدم یادم آمد از اسمیت ننوشتم! عجیب بود انگار این آگاهی برایم اصلن آگاهانه نبود! دیروز یادم آمد...اسمیت نماد بی هویتی است. کسی است که هیچ کس نیست. نام اسمیت در فارسی معادل "یک بابایی" است. کسی که هویتی ندارد یا هویت اش در عملش هیچ نقشی ایفا نمی کند. شخصیت اسمیت در ماتریکس هم نماد یک هیچ کس است. کسی که می تواند هر کسی باشد. هر لحظه در تن هر کسی که خواست فرو برود و مقابل نئو بایستد. اما این کسی که اسمیت در وجود او می رود و ظاهرن از تن او استفاده می کند بدون کوچک ترین نگرانی یا ناراحتی نویسنده و کارگردان به راحتی به قتل می رسد و بلافاصله اسمیت یا اسمیت ها در تن جدیدی فرو می روند. چون آن شخص هویت نداشته-بخوانید اومانیست نبوده- مرگش در فیلم کوچک ترین اهمیتی ندارد. اما اسمیت از تن نئو نمی تواند استفاده کند. چرا که اسمیت مقابل نئو است. مقابل اومانیسم. این فیلم بیشتر از آنچه حتی خودم فکرش را می کردم(!) توضیح یا توجیه روان شناسی و فلسفه ی مدرن است.
بعدالتحریر(٢): اسم سیستم عامل لینوکس من Ubuntu ، تازه امروز توجهم را جلب کرد:Ubuntu is an African word meaning 'Humanity to others', or 'I am what I am because of who we all are'. The Ubuntu distribution brings the spirit of Ubuntu to the software world.روح آبانتو در ماتریکس! وووه!
«از نظر آنان که ریشهی اصیل و واقعی در یکتاپرستی ندارند راه نجات قاطع روی آوری به یک «دینداری» اومانیستیک بدون مذهب، بدون اصول دین و موسسات مذهبیست، آیینی که از زمان بودا تا مارکس وسیلهی ادیان غیرخدایی آماده شدهاست. ما با انتخاب بین مادیگرایی خودبینانه و قبول مفهوم خداوند از نظر مسیحیت روبرو نیستیم. زندگی اجتماعی خود-در کلیهی جنبههای کار، فراغت و روابط شخصی-مبین جوهر «دین» خواهد بود و نیاز به دین جداگانهای نیست. این خواسته و تمایل به «دینداری» بیخدا و بدون موسسات مذهبی حمله به مذاهب موجود نیست. بلکه بدین معناست که کلیسای کاتولیک باید روح و جوهر انجیل را بهکار بندد، و آغاز این تحول تغییر در دیوانسالاری آن است. همچنین منظور این نیست که کشورهای سوسیالیستی باید غیر سوسیالیستی شوند، بلکه سوسیالیسم بدلی آنان باید به سوسیالیسم اصیل و انسانی مبدل شود.
راز شکوفایی فرهنگ قرون وسطی در ایمان و بصیرت مردم به «بهشت آسمانی» بود. جامعه مدرن پیشرفت کرد زیرا بصیرت به گسترش «بهشت خاکی پیشرفت» به مردم نیرو داد. اما در قرن ما این بصیرت مانند برج بابل روبه فروریختن و ویرانی گذاشته و در شرف نابودیست تا همه را زیر ویرانههای خود مدفون سازد. اگر بهشت آسمانی و بهشت خاکی تز و آنتی تز بودند تنها یک سنتز جدید جایگزین هرج و مرج و آشفتگی میشود: سنتز بین معنویت جهان اواخر قرون وسطی و تکامل و گسترش تفکر و علم از رونسانس تاکنون. این سنتز بهشت «بودن» است.»
آنچه در بالا آوردم صفحهی آخر کتاب «داشتن یا بودن؟» اثر اریک فروم است. این قسمت بیانگر کل تئوری و نظر نهایی فروم و خلاصهای از «راه حل» اوست. گرچه فروم در سراسر کتاب سعی میکند، در عین استفاده و کمک از فلسفه، از ورود به آن خودداری کند، اما در این قسمتِ نهایی گویا ناچار ابعاد فلسفی نظرات خود را نیز بیان کرده است.
فروم سرمایهداری و تمدن موجودی که در آن میزیسته را شکست خورده میداند و آمریکا را در آستانهی از هم گسیختگی. به طرزی که حتی در فصل آخر، «احتمال عقلی برای نجات» را بررسی میکند و باوجود آنکه احتمال را ضعیف می بیند بر آنست که بررسی احتمال برای اقدام به نجات، خود عملی سوداگرانه و ناشی از تسلط صنعت و سرمایه است و با مقایسهی تلاش پزشک برای نجات بیمار حتی با احتمال اندک، معتقد است باید به هر تقدیر حتی با احتمال اندک برای نجات جامعه اقدام کرد.
فروم همچنانکه فصل نخست کتاب خود را «وعده بزرگ، شکست آن و چارههای جدید» نامیده، معتقد است تمدن صنعتی در وعدههای خود شکست خورده و شعار او در اصل، «اقتصاد سالم برای انسان بیمار» بوده است و به زودی با فاجعهی اقتصادی ویران خواهد شد. تا اینجای کار که نفی مطلوبیت واقعیت موجود است من با فروم هم داستانام. اما آنچه را که فروم «چارههای جدید» مینامد به دلایل زیر ناشی از طرح نادرست مساله در ذهن او میدانم.
ابتدا میپرسم، آیا « یک «دینداری» اومانیستیک بدون مذهب، بدون اصول دین و موسسات مذهبی» بیش از حد انتزاعی و درونی نیست؟ آیا جدا انگاشتن مفهوم «دین» از «ماهیت و ذات» آن نیست؟ آیا چنین دینی قابل فرض است؟ آیا حتی بدون در نظر گرفتن تناقضات فلسفیِآن، به یک «دیوانسالاری اومانیستیک» نخواهد انجامید؟ فروم اومانیسم را جدای از سرمایهداری میداند حال آنکه پایهی فکری جامعهای که او از هم گسیختهگی اش را می نگارد بر اومانیسم بوده است. آنچنانکه پاپر میگوید:« انسان نقاد و آزاد از هرگونه قید آسمانی در حیات؛ انسانی که برای اداره زندگی جمعی، جز فردگرایی و سود انگاری مصلحت دیگری را نمینگرد و به منابع مشروعیت فراانسانی بیاعتناست، موضوع بحث دموکراسی است». فروم مینویسد «ما با انتخاب بین مادیگرایی خودبینانه و قبول مفهوم خداوند از نظر مسیحیت روبرو نیستیم» و این از منظر من همان نقطهای است که او در طرح صورت مساله به بیراهه رفته است. از نظر فروم «روح و جوهر» انجیل نجات دهندهاست. اما «روح و جوهر انجیل» چیست؟ اگر منظور او اخلاق است پس هر مصلح اجتماعی دیگری نیز باید چونان مسیح پسر مریم، دوست داشتنی، مقدس، موفق و اعجازگر میبود! اگر اخلاق بدون دین ممکن بود، اگر بخشش، اعتدال، عدالت، اقتصاد به مفهوم حقیقی(یعنی میانه روی و نه مال اندوزی و سودمداری) و دیگر مفاهیم انسانی در هر چارچوب فکری و فلسفی امکانپذیر بود پس مسیح دروغگویی بیش نبود!
اگر نگرش یکتاپرستی و الحاد هیچ نقشی در خوشبختی بشر نداشت، و انسان می توانست با الحاد مدرنِ خودمحوری و خویشخداانگاری و پرستش خواستههای جمعی در کسوت اومانیسم، به سعادت برسد و فروم در نقش پیامبرعصرجدید وعدهی خویش را در فرستادن همهی بشر-فارغ از آنچه که در دل میپرستند- به بهشتِ «بودن» عملی کند، پس مسیح که تنها یکتاپرستی را آیین نیکو مینامید و تنها آنرا نجاتبخش میشمرد مصلحی دروغگو بوده است و روح دین یک دروغگو هرگز نجاتبخش نخواهد بود! فروم میپندارد دین جدید او «حمله به مذاهب موجود نیست» حالآنکه نادانسته شمشیرش را به روی مسیح کشیده است.
از منظری دیگر که نگاه میکنم، حق با فروم است. تثلیث در نگاه نئومسیحیت، در نهایت به اومانیسم می انجامد و این اجتناب ناپذیر مینماید. پدر(خدا) در چهرهی انسان به زمین هبوط کرد تا به جای او رنج بکشد و تاوان گناه نخستین او را بدهد. پیام مسیح در تثلیث مرد. چرا در در این دید، پدر و روحالقدس برای انسان و در خدمت او هستند. خدا برای انسان. این الیناسیون پیام مسیح است. اما انسان برای؟
نقطهی اشتراک و جایگاهی که در آن تثلیث با دیگر مکاتب بشری دست دوستی میدهد، در پاسخ به سوال فوق است: انسان برای خودش! یا چنانکه فروم کتاب دیگرش را نام گذارده، «انسان برای خویشتن». برای هواها و مطامع شخصیاش و در نهایت-با وجود آنکه فروم (آنچنانکه اشاره میکند) از این جمله بسیار ناراحت خواهد شد، باید بگویم- برای آنچه همه میخواهند...
Art for art, science for science. و من از نیمهی محذوف این شعارِخوش برو و روست که میترسم: war for war, kill for kill. چرا که در جنگ و کشتن نیز گزارههایی از علم و هنر نهفته است.٭
مسالهی اصلی بر خلاف دعاوی فروم؛ نه در شیوهی زیستن انسان و نه در داشتن یا بودن اوست. بلکه مسالهی اصلی ایناست: انسان برای چه؟
٭این جمله را که مینوشتم ناگاه یاد تصاویری افتادم که در آن کودکان اسراییلی با شور و شعفی وصفناپذیر روی بمبهای ارسالی برای غزه نقاشی میکشیدند.
نظرات ()