جهت هفتم

«ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع / به شکر آن که چو شد اهرمن سروش آمد»

 
بهارهای بی بار
نویسنده : یگانه - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧
 

فروردین، اردی بهشت، خرداد، تیر، مرداد، شهریور، مهر، آبان، آذر، دی، بهمن، اسفند

از دست این ماه ها دیگر کاری بر نمی آید 

روزها هفته ها فصل ها سال ها

خودشان می دانند! از دست آنها دیگر کاری بر نمی آید

دیگر هیچ یک زادگاه امید انسان نیستند

سال هاست که سال ها از سال ها تهی شده اند، همچنانکه روزها از نور روزی ندارند و شب ها از راز، رمزی

بهارها هر سال کمرنگ تر و بی جلوه تر می شوند

و او که از ابتدای آفرینش خویش پای بر عصیان نهاده بود، هرروز بیشتر می دود و کمتر می یابد

او که رفاه خویش را خوشبختی اش دانسته بود، هرآنگاه که از دویدن های شبانه روزی خویش به نفس زدن می افتد، از خویش می پرسد "آیا من خوشبختم؟" و این پرسش در صدای کرکننده ی چرخ های تکنولوژی گم می شود

او خوشبخت است تا زمانیکه به بدبختی خویش آگاه نیست و تا آن زمان که ندای درونش بر او چیره نشود او خوشبخت است تا آن زمان که کر است کور است و پرسش های بی پاسخ خویش را در بازار پرفریب فکرهاو اندیشه ها می فروشد

او، این انسان برآمده از قرون و درنوردیده ی تاریخ انسانی خویش که اینک باتکیه بر شعور نیاکانش، اندک اندک انگشت خود را از سراب دسترنج ظلمانی خویش بیرون می کشدو با حیرت به برهوت سرد و بی مهر و بی نور پیرامون اش، به بهشت زمینی خویش،‌می نگرد

واین آگاهی جدید او نقطه ی تقعرتاریخ بشری را رقم می زند او اینک به قهقرای تاریخ بشری به اوج بلاهت و رنج خویش و به تاریکنای پروحشت خودِ بی خدا در غلتیده است و همچنانکه اوج صعود آغاز سقوط است، اوج سقوط نیز سرآغاز صعود خواهد بود

از دست ماه ها و فصل ها و سال ها دیگر کاری بر نمی آید

ای انسان!

ای آنکه "می توانی"

برخیز و به بزرگداشت خویش بایست

به او قیام کن

و از خمودگی این قیامت به خویش

خود را نجات بخش!


در انتظارِ بهارِ انسانم

و فردا خورشید طلوع خواهد کرد

حتی اگر ما نباشیم

یا محول الحول و الاحوال

یا مدبرالیل و النهار

...

*************************************************

آن پستی که قبلن قولش را داده بودم، درباره ی رنه گنون گذاشتم اینجا.

«دنیا علامت می دهد» از دکتر محمد علی اسلامی ندوشن،
خواندنی ست و مرتبط:
http://bashgah.net/pages-29746.html

http://bashgah.net/pages-29748.html

http://bashgah.net/pages-29749.html


 
 
خودگیری اومانیستی!
نویسنده : یگانه - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
 

نوشته: " عشق یک خودخواهی پیش رفته‌ی خوش‌آیند است"

برای من غلط بودن این جمله محرز است، حتی بدون هیچ وقفه ای! اما راز عقل تحلیل گر برتراندراسلی در این است که تا تحلیل اش نکنی نمی توانی از آن عبور کنی! چاره ای نیست! پس بیایید این جمله را تحلیل کنیم!

(توی پرانتز بگویم که اگر نویسنده می نوشت "بسیاری از عشق ها  یک خودخواهی پیش رفته‌ی خوش‌آیند هستند" من هم با  او موافق بودم)

پیش از شروع باید بگویم برای منی که یکعمر- حالا کمابیش-است که دارم از افکارم اومانیسم زدایی می کنم، این جور خودگیری های اومانیستی بسیار جذاب است. وقتیکه  می بینم اومانیسم ناآگاهانه خودش را نفی می کند.

برای اینکه بدانید این جمله و چنین نگرشی جدید نیست، باید شما را به کتاب "سقوط" کامو ارجاع بدهم. کامو در این کتاب در نقش قاضی ای ظاهر می شود که به قضاوت گذشته ی خویش می نشیند. قاضی خود را "قاضی تائب" ی می نامد که  از گذشته ی پیشین خویش توبه کرده است. گذشته ای که در آن، وکالت نیازمندان را بدون دستمزد انجام می داده است، دائمن به خیر و نیکی می شتافته، نابینایان را از خیابان عبور می داده  و الی آخر.

او (قاضی تائب) یک روز در می یابد که تمامی این کارها را به خاطر "خود"ش می کرده است. بدین خاطر که از این خوب بودن احساس رضایت درونی داشته است. "سقوط" کامو ماجرای سقوط انسانی ست از نگرش نخستین خویش، یک مسیحی معتقد(دست کم از منظرکامو)، به چاه عمیق اومانیسم. و من اسمش را می گذارم سقوط "خود پیوسته" به "خود گسسته".

چرا که او به گمان خویش در می یابد که تمامی اعمالی را که "نیک"می  دانسته و به انجام اش می شتافته از سر خودخواهی، یا بگوییم خودخواهی ای پیشرفته، انجام می داده است. در کل این کتاب، انسان مدرنی که در کسوت اومانیست ظاهرشده، انسان سنتی-یا "خود" پیشین خویش را به "خود" خواهی متهم می کند. حتی "عبادت" او نیز آنچنان که روشنفکری سکولار می گوید، و البته از یک واژه ی مذهبی سواستفاده می کند، "عبادت تجار" است. او کارنیک را به سودای بهشت یا رضایت پروردگار و یا حتی رضایت درونی خود انجام می دهد و از کار بد به خاطر عذاب جهنم یا خلل در رستگاری جاوید است که دوری می کند.

بیایید برای چند دقیقه هم که شده در جایگاه این قاضی تائب تازه اومانیست شده بنشینیم و از دید او به کارهای آدمیان بنگریم.

آیا حق با او نیست؟ آیا انسان پیشین یک خودخواه واقعی نبوده که تنها موضوع خودخواهی اش متفاوت بوده است؟ آیا چنین نبوده که او سودای بهشت را معامله ی پرسودی یافته و همچون تجار برای خریدش زر عبادت را بکار می گرفته است؟ آیا تمامی اعمال انسان ها، ترجیحات شان، انتخاب ها و برنامه ریزی شان بر اساس سودوزیان نبوده و نیست؟! و ازآن بالاتر آیا عشق چیزی غیراز یک خودخواهی پیشرفته و گسترش یافته است؟

گیج کننده به نظر می رسد این طور نیست؟

یک راه خوب و سریع برای انکارآنچه که می خواهید و در دل دارید طرح غلط یک سوال است و این شیوه ایست که ایسم های مختلفی که من دیده ام به خصوص اومانیسم و اگزیستانسیالیسم که از همه جذاب تر و حراف ترند، به خوبی رعایت می کنند. کافی ست سوال را جوری طرح کنید که به انکارموردنظر شما و البته تایید حرف شما بیانجامد. همچنانکه طرح درست سوال پنجاه درصد حل آن است، طرح نادرست آن نیز راه را برای حل آن-به خصوص به سوی ذهن های سطحی ونادقیق و سوال پرست و شیفته ی اومانیسم می بندد.

اما راستش را بخواهید اومانیسم اینجایش را دیگر اشتباه کرده است! نباید تا اینجا پیش می رفت! اینجا دیگر دارد خودش را نفی می کند! چرا که خودپرستی و انسان محوری را زیر وسال برده و تیشه به ریشه ی خودش زده است!

و اما جواب این مساله!

خوب! من درست وقتی که می خواهم جواب سوالی را بدهم اومانیسم بازی ام گل می کند! و دوست دارم بنویسم "هرکس باید خودش جواب والش را بیابد" و "اگر تا به حال لذت یافتن جواب سوالی را تجربه کرده بودید" و از این حرف ها...!

اما ناچار ،در راستای اومانیسم زدایی افکارم، باید پاسخ بدهم!

در واقع پاسخ آن قدر ها هم که به نظر می رسد دشوار نیست. دردید اومانیسم "خود" یک من تنهاست و هرچیزی که برای این خود خواسته شود، قبیح است حتی اگر ملکوت آسمان ها باشد! اگر "خود" آن چیزی باشد که اومانیسم تعریف می کند، کاملن حق با اوست! و همه ی اعمال انسانی حتی اعمال نیکویش و حتی عشق ورزیدن و پرستش نیز-که ظاهرن در رابطه با موجودی دیگر معنا می یابد- زاده ی خودخواهی پس رفته یا پیش رفته ی اوست و لاغیر!

اما اگر اومانیسم در تعریف "خود" دچاراشتباه شده باشد و "خود" هرگز بدان معنای منزوی و مستقل به خود و جدا از غیر نباشد، اگر "وجود" ها واقعیت نداشته باشند بلکه "وجود" در کل تجلی یک واحد باشد و همه ی ما از یک نفس واحد آفریده شده باشیم، ("خلقکم من نفس واحدة"189اعراف) و "خود" نه یک موجود گسسته ی بیچاره ی قائم به ذات "سنگ تیپاخورده ی مهجورو کلوخ پست آفرینش نغمه ی ناجور" و رها شده میان زمین و آسمان

بلکه یک پیوستار تا خدا باشد و علت آنکه به کمک به غیر و دوست داشته شدن  دیگران فراخوانده شده ایم نه این باشد که آنها "غیر" اندو واسطه ی ثواب و پاداش و ارضای خودخواهی های ما، بلکه به این دلیل باشد که "غیری وجود ندارد" ونه این چنین باشد که با دوست د اشتن دیگران بخواهیم بود مرزهای وجودمان را انکار کنیم، بلکه با این کار نبود ن این مرزها را لمس کنیم ...آنگاه باید بگویم که اومانیسم و پیروانش به تاریکی های دوری رفته اند..

ریشه ی پاسخ به این مساله، در این است که پیش از آن به این سوال پاسخ دهیم که

"خود چیست؟"


"دوستی پیوند عاشقانه ایست میان دوکس که در پی کشف اسرار جمال خویش در آیینه ی صافی یکدیگر می نگرند تا هم خود را ببینند و هم بنمایند" با این تعریف دوست داشتن، خود نوعی "خود" شناسی ست، شناخت"خود" است و دریافت این واقعیت که "خود" محدودی که می شناختیم نیستیم. پس دوستی حقیقی نه یک "خود" خواهی پیشرفته بلکه خواستن یک پیشرفت و برون رفت از خود است به هرآنچه که به عبث بیرون از خود می پنداشتیم

 


 
 
جان عریان
نویسنده : یگانه - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧
 

 

صلای عشق شیرین در جهان داد

زمین با یاد او بوسید و جان داد

منظومه خسرو وشیرین-نظامی گنجوی

باب جان دادن فرهاد

اگر با چشم یک منکر بخواهی ببنی اش نمی توانی

چشم منکر قادر به دیدن او نیست

تا نخواهی اش نمی بینی اش

آن وقت است -بعد از خواستن و دیدن- که به یقین می رسی

"واعبد ربک حتی یاتیک الیقین"١

"آن کس که مرا طلب کند می یابد"٢

تا طلب در دلت نباشد کوری

وگرنه خدا دیدنی ست

چه کسی گفته نیست

"اظهر من کل شی"٣ است

اگر "ظاهر تر از همه چیز" برای تو غایب است، کوری

وچه سخت است دیدن همه چیز و نادیدن او

"عزیز علی ان اری الخلق و لا اریک"۴


"این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم"


-" ای عزیز! به خدا رسیدن فَرَض است و هرچیز که به واسطه ی آن به خدا رسند" و این است بزرگ ترینِ فریضه{واجب}

-پدر نرجس هم شهید شد...و شهید یعنی "گواه" یعنی گواهی دیگر بر اینکه "خدا هست" و عالم شهادت بر وجود غیب است که شهادت می دهد...

شهیدگواهی می دهد که گرچه دراین عالم کثرت، به باطل، خواستنی ها و دوست داشتنی ها گوناگونند اما در آن عالم وحدت، به حق، خواستنی و دوست داشتنی و الهه ای جز آن ذات یگانه نیست: اشهد ان لا اله الاالله

١-99-حجر

٢-حدیث قدسی

و این: "کسیکه در جستجوی چیزی باشد تمام یا مقداری از آن را بدست می آورد-امام علی"

٣-یا من اظهر من کل شی-امام حسین

۴-این جمله از دعای ندبه خیلی ...خیلی ست!

ب.ت:"گر بود عمر به میخانه روم بار دگر"...