جهت هفتم

«ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع / به شکر آن که چو شد اهرمن سروش آمد»

 
تهمت!
نویسنده : یگانه - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧
 

«در انسان خوار خواریست که اگر صد هزار عالم ببیند نیاساید. این خلق به تفصیل در هر بیشه و صنعتی تلاش می کند و هیچ آرام نگیرد. زیرا آنچه مقصود است به دست نیامده است. آخر معشوق را دلارام گویند که دل بدان آرام گیرد و این دل به غیر چگونه آرام گیرد؟»-مولانا
 
می شنوی؟‌ دارند درباره ی تو صحبت می کنند! درباره ی تو من. می گویند من از کودکی ترا دوست داشتم! این تهمت با شکوهیست! من ؟ ترا؟ نمی دانم!‌ شاید! ولی نمی توانم!‌ نه! نمی توانسته ام! گمانم چیزی را در ذهنم جای تو نشانده بودم! سبحانه و تعالی عما یصفون علوا کبیرا. تو برتری جویی. علوا. بالا رونده ای. و بالابرنده. بالا. و من؟ پایین. خیلی پایین. پست. کم تر از «کوچک». اما زندگی؟ زندگی من و ترا به وضوح به سمت یک دیالوگ دو طرفه می برد. که در آن دیگری نیست. هیچ چیز نیست. من این زندگی را دوست دارم. این زندگی را وقتی دوطرفه می شود دوست دارم! دیروز فهمیدم...رساندی...تقلب رساندی..گفتی رابطه ی ما مثل قطره و دریاست. من هیجان زده شدم. من در تو محو می شوم. «نا»بود نمی شوم. نیست نمی شوم. محو می شوم. نبود می شوم. اما نیست نمی شوم! از این نیستی نجات پیدا می کنم. از این تنهایی. از هستی. از آدمها، رابطه ها، کلمه ها، از کلمه ها نجات پیدا می کنم. وقتی در تو ناپیدا شوم.

این شعر نیست. فیزیک نیست. فلسفه نیست. جادو نیست. جنون نیست. عرفان نیست. افسانه نیست. قصه نیست. چرا! چرا. قصه است. قصه ی من و تو. یا شاید قصه ی تو از زبان من.
شوق تو مرا دیوانه می کند. شاعر می کند. فیزیکدان می کند. فیلسوف می کند. عارف می کند. جادوگر می کند. شهرزاد قصه گو می کند.
ولی من..دیوانه نیستم شاعر نیستم فیزیکدان نیستم فیلسوف نیستم عارف نیستم جادوگر نیستم  نویسنده نیستم شهرزاد قصه گو نیستم من نیستم من «نیست»‌ام نیست ام

«یک نیستی به هست آلوده»

یک آلودگی. یک آلودگی بر دامن کبریایی تو. یک توجه از غرور عظیم تو . یک عصیان بر جبار آسمان ها. اناالذی عصیت جبارالسما.


دوست؟!!!دوستی؟!!! نه! مرا چه دوستی ایست با تو! دوستی اینجا واژه ی گنگیست. میان قطره و دریا واژه ی نارساییست. قطره با دریا دوست نمی شود. قطره «از» دریاست. قطره مشتاق دریاست. قطره تشنه ی دریاست. قطره دیوانه ی دریاست. قطره بی دریا هیچ است. تنهاست. غریب است. ناشناخته است. ناگوار است. نافهمیدنی ایست. ناجنس است. ناملموس است. سرگشته است. آواره است. ویرانه است. هیچ است. هیچ !


دریا! این هیچ را بی هیچ کن! از هیچی برهان!
 


«ما نعره زنان که آن شکارت ماییم
او خنده کنان که ما ترا می جوییم»

۲۲ بهمن ۸۶


 
 
 
نویسنده : یگانه - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧
 


 
 
 
نویسنده : یگانه - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧
 

«به کسی چه مربوط که من از میان همه ی جامها

هلاهل لا علاج خویش را بر گزیده ام»


 
 
برداشت آزاد از بشر دوستی ایالات متحده!
نویسنده : یگانه - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٧
 
 این متن نامه ی ادیتور یکی از ژورنال های معروف آمریکاست برای یکی از اساتید:
Title: {....}
Authors: {....}

Dear Dr. {...}:

Thank you for your courtesy in applying for a waiver in connection with this
submitted manuscript. However, there is really no need to do so. Due to US federal
regulations, the journals of the American Astronomical Society, including The
{...} Journal, are unable to ask for page charges for articles written by
citizens of Iran. We publish such papers for free, provided that they pass through
the refereeing process.

There is some humor in this, and I imagine there are astronomers around the world
who wish their governments had similarly bad relations with the US.

Sincerely yours,


{....}, Editor-in-Chief
The {...} Journal
 من که واقعن تحت تاثیر تعثیر(!) قرلر گرفتم! به خصوص از پاراگراف دوم!!!

 
 
 
نویسنده : یگانه - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧
 

   «هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود بر نخواست که من

   به زندگی نشسته ام»-شاملو


 
نشسته ام تا شاید چیزی به رنگ مقدس فیروزه


فاصله های نا مقدس تا همه جا بی نهایت را پر کند


نشسته ام و می دانم


زمان تمامی ر نگ ها را


سفید خواهد کرد


 
 
از قعر جهنم بی نظمی!
نویسنده : یگانه - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧
 

«سینما را تر جیح می دهم.

گربه ها را ترجیح می دهم.

درختان بلوط کنار رود ورتا را ترجیح می دهم.

دیکتر{؟} را بر داستایوفسکی ترجیح می دهم.

خودم که آدم ها را دوست دارد بر خودم که بشریت را دوست دارد، ترجیح می دهم.

 

ترجیح  می دهم نخ و سوزن آماده دم دستم باشد.

رنگ سبز را ترجیح می دهم.

ترجیح می دهم نگویم که:

همه اش تقصیر عقل است.

استثناها را ترجیح می دهم.

ترجیح می دهم زودتر بیرون بروم.

ترجیح می دهم با پزشکان درباره ی  چیزهای دیگر صحبت کنم.

تصاویر قدیمی راه راه را ترجیح می دهم.

خنده دار بودن شعر گفتن را،

بر خنده دار بودن شعر نگفتن ترجیح می دهم.

...سالگردهای غیر رُند را ترجیح می دهم...

اخلاق گرایانی را ترجیح می دهم،

که هیچ وعده ای نمی دهند(!)

خوبی های هشیارانه را بر خوبی های بیش از حد زودباورانه ترجیح می دهم.

 

منطقه ی غیر نظامی را ترجیح می دهم.

کشورهای تسخیر شده را بر کشورهای تسخر کننده ترجیح می دهم.

ترجیح می دهم به چیزی ایراد بگیرم.

جهنم بی نظمی را بر جهنم نظم ترجیح می دهم.

قصه های برادران گریم{؟} را بر اولین صفحه ی روزنامه ها ترجیح می دهم.

برگ های بی گل را بر گل های بی برگ ترجیح می دهم.

سگ هایی را که دمشان بریده نشده ترجیح می دهم.* 

چشم های روشن را ترجیح می دهم، چرا که چشم های من تیره است.

کشو ها را ترجیح می دهم.

 

چیزهای زیادی را که اینجا از آنها نام نبرده ام ،

بر چیزهای زیادی که اینجا از آنها نامی برده نشده ترجیح می دهم.

صفرهای آزاد را بر صفرهای به صف شده برای عدد شدن ترجیح می دهم.

ترجیح می دهم بزنم به تخته!

ترجیح می دهم نپرسم تا کِی، و کِی.

 ترجیح می دهم حتی این امکان را در نظر بگیرم که وجود هم حقی دارد.»

 
آدمها روی پل-ویسکا واشیمبورسکا

+

کتاب های غیر درسی را بر کتاب های درسی ترجیح می دهم.

کتاب هایی را که می خرم بر کتاب هایی که می نویسم ترجیح می دهم.( و کتاب هایی را که هدیه می گیرم بر هر دو :دی)

تعطیلات اول سال را بر کل روزهای غیر تعطیل سال ترجیح می دهم.

خوب، ‌حالا شما هم می توانید بر این سیاهه بیفزایید!

*طبق بحث های کارشناسی و بالاتر، سگ هایی که دمشان بریده می شود برای نگهبانی بکار می روند!

-کتاب مزخرف «مثل آب برای شکلات» لورا اسکوییول را خواندم -که اگر هدیه نبود چنین خبطی نمی کردم! نویسنده مکزیکی است اما به نظرم فضای رمان بیشتر سرخ پوستی است و به طرز لوسی سعی دارد قهرمان هایش را اسطوره کند! من که با دیدن اتیکت «چاپ هفتم » به عقل جمعی آدمها شک کردم! بیشتر از این از آن نگویم بهتر است، جز نقل تنها جمله ای از آن-از اواخر کتاب- که برایم جالب بود:«مرگ او در اثر...چه فرقی می کند. بلاخره او مرد» -که البته بیانگر شدت عصبانیت نویسنده از شخصیت خودساخته اش نیز هست! 

-و کتاب «عاشق شدن در دی ماه مردن به وقت شهریور» -سید علی صالحی که بسی سر شوق آورد مرا!(آن مجموعه ی معروف ری را مال اوست. اسمش؟)  و چند مجموعه از اشعار شاملو...حالا هی میگم اینقدر به من کتاب ندید من ظرفیت اش رو ندارم! به استادم بگویید بیاید مرا دریابد وگرنه پاک از دست می روم!

-آنهایی که نمی نویسند و  کامنت های ما را هم تحویل نمی گیرند خودشان با زبان خوش -یه جورایی که انرا دیگر به اختیار خودشان می گذاریم- توضیح بدهند وگرنه...

-اما بحث نیمه کاره ی سلف سرویس: 

اون(پشت کنکوری دکترا در  نفی خودش!): آدم اگر هیچ کاری نکند بهتر از آن است که کاری راکه می داند غلط است انجام دهد.

من: آدم اگر غلط بکند بهتر از این است که هیچ کار ی نکند.( که به دلیل پایان غذا این بحث خیلی اترکتیو نیمه کاره ماند!)

-و اما همه ی حال سرخوشانه ی امروز ما ظاهرن به دلیل دیدن استادمان است که به گفته ی دوستان ما امروز نه عادی بلکه با «شوق»(!!!) با او احوال پرسی کردیم  و لذا از عنوان totaly lost به totaly replaced ارتقا یافتیم!

  ب.ت: «المنته للله که چو ما بیدل و دین بود/ آنرا که خرد پرور و فرزانه نهادیم!»

 

 


 
 
سکوت
نویسنده : یگانه - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧
 

مرا خطاب کردی
میان جهانی که پر از صدا بود و هیچ صدایی نمی آمد
مرا خطاب کردی
و چه غوغایی بود در عالم


و آنگاه که سراپا گوش شدم
سکوت کردی
و اکنون
چه سکوتیست در عالم