جهت هفتم

«ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع / به شکر آن که چو شد اهرمن سروش آمد»

 
سر اومد زمستون...
نویسنده : یگانه - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦
 

شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و
شب شد گریزون

عکس از وبلاگ wave

 
 
درد
نویسنده : یگانه - ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦
 

ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا.(نساء-۷۵)

چشمانم را می بندم. چشمانم را می بندم و سعی می کنم به بهار فکر کنم. چشمانم را به روی ویرانه ای که می بینم می بندم. به روی خرابه ای که از هر سویش فغانی به آسمان است. چشمانم را می بندم و سعی می کنم به بهار فکر کنم. به اینکه بهاری در راه است. می خواهم دست کم برای لحظاتی فکرم را از این ویرانه دور کنم و سبکبارانه آواز «وطنم وطنم وطنم» سر دهم. اما تصویر بهار بیش از حد پرشکوه است! متصور نمی شود...

من رای می دهم یا نه؟ من نمی دانم. در این ویرانه که من جز نخبگانش محسوب می شوم برای من وقتی برای این سوال نمانده است.
شکایت من تنها از دولت نیست. از ملت هم هست. از همه و همه. کسی حق مرا خورده است! کاملن قانونی. این توطئه نیست. این حق کشیست. 
با حساب من اکنون باید فصل برداشت باشد. اما زمینی که من تمام زندگی ام را وقف حاصلش کرده ام اکنون خالیست. خالی. چون شوره زار بی حاصلی که گویی هرگز جنبده ای در آن نبوده است.
کسی حق مرا خورده است! اینجا کسی مرا نمی خواهد. حتی کسی زبان مرا هم نمی فهمد. هم پالگی هایم نیستند. همه رفتند. من اما ماندم. گفتم در زمین بیگانه نمی کارم. گفتم با ناخن شخم خواهم زد و با خون آبیاری خواهم کرد. امروز اما با حساب من زمان برداشت است. زمان آواز خواندن گنجشک ها.
اما هرچه می نگرم برهوتیست لم یزرع. از این سالها هیچ چیز نمانده است جز رنج سنگین آن بر شانه های خسته ام.

من رای می دهم یا نه؟ نمی دانم. من وقتی برای فکر کردن به این سوال ندارم. یابد برای زمستان سختی که در راه است تدبیری بیاندیشم. باید راه چاره ای پیدا کنم. من وقتی برای فکر کردن به این سوال ندارم.

چشمانم را می بندم و به پاییز فکر می کنم. به فصل هجرت، کوچ، یا گریز. گریز.


 
 
ای روشنی پاک روز!
نویسنده : یگانه - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦
 

 اینسان که من دراین سیاهه ی شب
                                     

                      بی تابِ بی قرار توام ای روز
                                   

                                 دردا که هیچ نمی دانی
            

                    دردا که در کلام پر تپش ام

                       اندوه را

                               هیچ نمی خوانی
 
                                    من در تمام بادیه های شب

                                            صبح سپید را

                                     من در تمام ثانیه های سخت

                                              امید و عید را

                                   فریاد کرده ام!

افسوس! ای روشنی پاک روز!

آگاه نیستی

زینسان که من دراین سیاهه ی شب

بی تابِ بی قرار توام

 

-حالم خیلی بد باید باشد وقتی که حتی شعر هم... 

 -گاهی احساس می کنم بیش از حد خوبم! بیش از حد تحملم!       

 -من کماکان هنوز هم معتقدم دانستن بزرگ ترین رنج است...

-کاش می توانستم ‹‹عصر››م را عوض کنم. وقتی قادر به ‹‹نبودن›› نباشی این خواهش زیادیست؟

-‹‹تقویم {باز هم‍} به گور پدرش می خندد››

-‹‹باغ حسرتناک بارانیست

   چون دل من در هوای گریه ی سیری...››

-حالم خوب است.


 
 
New Dimensions and Extended logic!
نویسنده : یگانه - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦
 

...استاد توضیح می دهد که :‹‹برای هر کهکشان با جرم مشخص، بر اساس اثر گرانشی آن، جرمی را به صورت هاله ی تاریک در اطراف آن در نظر می گیرند››

کسی می پرسد:‹‹اگر دو کهکشان مختلف داشته باشیم و یک کهکشان دیگر با جرم مجموع آنها، آیا جرم ماده ی تاریک کهکشان مذکور برابر جمع ماده ی تاریک دو کهکشان اول است؟››

سوال به نظر بدیهی می رسد، اما پاسخ این است:

‹‹در جایی می توانیم جمع را تعریف کنیم که روابط و نسبت ها خطی باشند. در اینجا چنین چیزی قابل تعریف نیست. بنابراین جواب منفی است››

با خودم فکر می کنم چه بسا که در ابعاد کامل تر و منطق برتری تمامی حساب و کتاب های ابعاد ما نادرست و غیر قابل تعریف باشند، جوری که در ساده بینانه ترین تقریب نیز صحیح نباشند...


 
 
حاتمی کیا به عنوان یک نویسنده/کارگردان
نویسنده : یگانه - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦
 

حاتمی کیا در فیلم هایش یک انسان شناس واقعیست. به نظر من باید به او دکترای افتخاری انسان شناسی بدهند. اما این هنر اصلی او نیست. در قصه ی او شخصیت ها هر یک در جایگاه درست اجتماعی خود قرار گرفته اند. بی آنکه در این جایگاه بی قرار، نا آرام، درگیر یا  ناراضی باشند. شخصیت ها از جایگاه داستانی خود راضی هستند بدون اینکه خود از این رضایت آگاه باشند. و این از آن جهت است که تمام شخصیت های داستان از ایمان دانای کل برخوردارند و بی آنکه این ایمان چون یک جبر خارجی به چشم بخورد، در دل داستان جای گرفته اند. با اینکه دانای کل هیچگاه دانایی اش را به رخ بیننده(خواننده ی اسبق!) نمی کشد، اما بیننده به وجود او به عنوان غیب داستان ایمان می آوَرَد و این نقطه ی اوج هنر اوست. او بیننده را به نقطه ای می رسانَد که در درک هنری خود به وجود غائب داستان اقرار کند. اگر این عنوان شبه بر انگیز و نارسا نبود، دوست می داشتم او را یک نویسنده ی پساپساپست مدرن بخوانم.


اینکه دست به ساختن سریال برده نیز برایم جالب است. جذاب ساختن یک سریال باید به مراتب از یک فیلم-تک نمایش- دشوارتر باشد و در عین حال در یک سریال بهتر می توان تغییر و تحول را نشان داد- البته برای بیینده ی علاقمه مند و پیگیر!-و از طرفی سریال بسیار راحتتر می رود به سمت اینکه عامه پسند و در سطح هوش زیر متوسط باشد.
باید اعتراف کنم که حتی اگر نمی دانستم کارگردان فیلم کیست، در همان قسمت اول، از تکنیک و زوایای خاص نگاه دوربین می شناختمش. اما آنچه بیننده ای مثل مرا خیره می کند به هیچ وجه تکنیک نیست! آنچه مرا از صندلی آخر راه آهن* به صندلی اول می کشاند، شخصیت نویسنده است! چیزی مختص، ویژه، تیز، با تدبیر، رِند، زیرک، قدرتمند....
نه!‌نه! نه! هیچکدام این ها! هیچیک! همه ی اینها در آدمهای دیگر نیز پیدا می شود! من شیفته ی یک چیز دراین مردام!
او توانایی به تصویر کشیدن چیزی را دارد که من توانایی نوشتنش را ندارم! او وجودش را که به شعوری بینهایت اتصال یافته در کارش متجلی می سازد.


حلقه ی سبز روایتی سبز از مرگ بود. مرگی سبزتر از زندگی صاحبانش. و قاصدک در چشم من نماد سبکی بود. زندگی ای که در رویش سبز مرگ آنقدر سبک شده که می تواند به پرواز در آید.

در زندگی خط خطی ام خط عشق را پاک فراموش کرده بودم! این فیلم بار دیگر با یادم آورد وجود حسی را که می تواند این زندگی سنگین را به رقص در آوَرَد.

*بعضی قسمت ها و به خصوص قسمت اول را توی راه آهن دیدم!


 
 
مرض!
نویسنده : یگانه - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦
 

وقتی کمافی السابق یک دنیا کار داشته باشی و حالت هم گرفته باشد از چنین
پیشنهاد سرحال آورنده ای نمی شود گذشت!

 ی سرگیجه داشت و البته از نظر من، برای کسی که از 8 صبح تا 10 شب پای کامپیوترش نشسته و هفته ی بعد دفاع دارد و خواب و خوراک ندارد و ...کاملن عادیست! ولی خوب برای آسایش خیال و تقویت حس انسان دوستی همراهش رفتیم! وقتی سه نفری وارد مطب شدیم، دکتر با خنده ی شیطنت آمیزی پرسید:

- خوب! مسول آمبولانستون کو؟!!! 

...ما در حین گفتگوی دکتر با ی ریز ریز می خندیدم و به هم چشمک می زدیم.
تا اینکه نوبت من شد!

دکتر(رو به من): خوب؟

و من که قرار نبود مریض باشم(!) نگاهی به ی و ل کردم. و در حالی که با اعتماد به نفس یک بیمار(!) به سمت صندلی مخصوص می رفتم فی البداهه گفتم:

- نمی دونم چرا 2 ساعت که درس می خونم بعدش خسته می شم!!! 

ی و ل که در بک گراند دکتر بودند به هم نگاهی کردند و در حالیکه نگاه استفهام آمیشان روی من میخکوب شده بود، که "اینم شد مرض؟"از خنده اشک توی چشمهایشان جمع شده بود! دکتر، که معلوم بود قصد دارد بیماری ای را که در ذهنش انتخاب کرده به من نسبت دهد، پشت سر هم شروع به پرسیدن سوالاتی کرد و من هم با جدیت کامل نگاهش می کردم اما نمی دانستم چه جوابی بدهم! و خبر نداشتم که این علایم باید مثبت باشد یا منفی؟!.... در آخر جناب دکتر با تشخیص اینکه این پروسه زودگذر است برایم نسخه پیچیدند که چند روزی بروم مسافرت!!!

... 

و القصه اسباب مطایبه ی دوستان برای یکی دو شب فراهم شد!

*************************************************

یک روز از خواب پا میشی

میبینی

رفتی

به باااد!


 
 
یا من جعل النور فی الظلمات!
نویسنده : یگانه - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦
 

سال های سال. شب ها و شب ها. شب ها و روزهایی که شب اند. روزهایی که از شب شب ترند. تاریکی در تاریکی. تاریکی های در هم پیچیده شده. ظلمات بعضهم فوق بعض. کم کم چشمت به تاریکی عادت می کند. کم کم با تاریکی کنار می آیی. با تاریکی ات کنار می آیی. به آن عادت می کنی. همه چیز را با آن تنظیم می کنی. زندگی ات را با آن وفق می دهی. شب ها و روزهایت را با آن سپری می کنی.

تاریکی سرد است و سرما در مغز استخوانت نیش اش را فرو می برَد. و سرما پوستت را کرخت می کند. و سرما قلبت را منجمد می کند. و سرما خاطره ی هر گرمی را در منزوی ترین زوایای ذهنت منجمد می کند. سرما حتی به نَفَس ات هم رحم نمی کند. اما تو پیش می روی چون راه دیگری نداری. در سیاهی ها پیش می روی. پیش می روی تا وقتیکه هنوز آرزوی نور در گوشه ای از دلت مانده است. تا وقتی که سرمای زمستان هنوز خاطره ی گلهای بهاری را در زیر دانه های سفید برف فراموشی مدفون نکرده است.  تا وقتیکه هنوز خاطره ی گرما  را در مقدس ترین و تو در تو ترین و مخفی ترین زاویه ذهنت پنهان کرده ای، و از ترس سرما راه به این خاطره را به روی خودت نیز بسته ای. تو پیش می روی در گسترده ترین و عظیم ترین و کویرترین بیابانهای مخوف سرگشتگی.  جایی که هرگز کسی از آن زنده باز نگشته. جایی که هیچ دلی از سرمایش جان سالم به در نبرده. جایی که هیچ قلبی بی آنکه منجمد شود از آن بیرون نیامده. هیچ شوری بی آنکه سرد و خاموش شود از آن نگریخته. هیچ شوقی بی آنکه پایان یابد به انتهای آن نرسیده. هیچ سری بی آنکه سر گشته شود از آن نگذشته....

تو پیش می روی. سال های سال. شب ها و شب ها و شب ها....

اذا رءا نارا.  تا اینکه نوری می بینی. در دور دست ها نوری می بینی. نوری که چشمهایت را خیره می کند. نوری که سلطه ی تاریکی را لکه دار می کند. نوری که می خوانَدَت. ترا و فقط ترا. انی ءانستُ نارا. فقط تو آن نور را می بینی. تنها دل تو آرزوی آن نور را می کند. تنها تو در دور دستها شراره ای می بینی. تنها تو روزنه ای در تاریکی ها می بینی. تنها تو پاره ای از آن روشنایی را آرزو می کنی. لعلّی ءاتیکم بقبس او اجدُ علی النار هدی. تنها ت و می پنداری آن نور ممکن است راه به جایی ببرد. اما

اما چه کسی می داند. آیا این آتشی ایست که گرم می کند؟  آیا این شراره ی امید در دوردست ها همان آتشی ایست که شراره هایش جوانه های درخت را در بیابان بیدار کرد؟ آیا همان شعله ایست که به زندگی گرما می بخشد؟  آیا همان شوریست که کودک با آن چشمهایش را می گشاید؟ آیا همان آتش مقدسیست که خدایان به زمین بخشیدند؟ که خورشید را با زمین مانوس کرد؟ آیا همان شراره ایست که قلب منجمد ترا ذوب خواهد کرد؟ که دل یخ زده ات را گرم خواهدکرد؟ آیا همان نوریست که وجود تاریکت را روشنایی خواهد بخشید؟ که در میان تاریکی ها رهنمای تو خواهد بود؟

یا نه! این آتشیست  که می سوزانَد؟ آتشیست که خاکستر می کند؟ که بدتر از سرما استخوانت را می سوزانَد؟ آتش نفرین شده ایست که پرومته از خدایان دزدید. آتش ویرانگریست که پرومته به نام اتش مقدس آنرا از خدایان دزدید و به زمین آورد و به جرم این کار به زنجیر کشیده شد. آتشی که قرار نبود به زمین بیاید و آمد و پس از آن چه بناها که ویران کرد و چه قتلها که مرتکب شد و چه دلها که سوزاند و چه اشکها که جاری ساخت و چه زیباییها که نابود کرد و چه گلها که پژمرانْد و چه عطرها که تباه کرد. و چه سیاهی ها که به بار آورد. و چه تاریکی های سوزانی که از خاکستر شراره اش بر جای مانْد.

آیا این آتش در دور دست های این بیابان تاریک، آتشی ایست که می سوزانَد و یا آتشی که گرم می کند؟