نویسنده :
یگانه - ساعت ۸:٢٦ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦
نویسنده :
یگانه - ساعت ۸:٢٢ ب.ظ روز سهشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦
با سرویس سه آمدم پایین!
حالا می فهمم چرا مدیر گروه همیشه در حال آدامس جویدن است! روز! شب! هر ۱۲ ماه سال!
همیشه سعی می کند خودش را خونسرد نشان دهد..ولی مطمینم او هم به زودی به مشکل من دچار می شود. من ادم خونسردی هستم ولی از دعوای دیروز همین طور معده ام درد می کند یک لحظه هم آرام نمی شود...
در دعوای امروز او هم کاملن می لرزید و با تمام قدرتش فریاد می کشید. مدیر گروه در مقابلش کاملن سوسک شده بود و آدامس می جوید ..ولی من امروز هیچ احساسی نداشتم! یک لحظه احساس کردم الان ممکن است سکته کند! اما خودم را بر حق می دانستم و برایم هیچ اهمیتی نداشت...
با سرویس سه آمدم پایین!
منتظر ماندم تا منشی اش زنگ بزند و حکم اخراجم را به من اعلام کند..
دیروز فرم انصراف را دون لود کردم
ولی به سه دلیل انصراف نمی دهم!
اول اینکه روی فرم نوشته (( انصراف/ اخراج))
من همیشه فکر می کردم انصراف یک کار شجاعانه است که با اختیار خود آدم انجام می شود! حتی یکبار می خواستم به منشی گروه بگویم چرا پوشه ی انصرافی ها و اخراجی ها جدا نیستند! ولی کور خوانده ام! در جایی که آدمها هیچ اختیاری ندارند و جبر مطلق است معلوم است که انصراف همان اخراج است! وقتی تو بخواهی انصراف بدهی او روی برگه ات می نویسد اخراج شد! ...هرچند وقتی بخواهی بروی دیگر چه فرقی میکند اسمت در لیست اخراجی ها باشد یا انصرافی ها!
دلیل دوم اینست که این کار باعث خوشحالی قلبی اش می شود و من قلبن این را نمی خواهم!
دلیل سوم اش را خودم هم نمی دانم چیست! لابد باید به خاطر این باشد که من آدم ((متوهم))ی هستم!!! خدایی اش با این فحش جالبش خیلی حال کردم. لابد خیلی در انتخاب این کلمه دقت کرده بود!
ولی خیلی فکر کردم تا فهمیدم من در مورد چه چیزی دچار توهم شده ام! من دچار توهم این شده ام که اختیارم دست خودم است! همین! آره دلیل سوم همین است! توهم!
پ.ن: از بعد از ظهر آرامش عجیبی دارم! خیلی عجیب! یک حس راحتی عمیق ...و با زمزمه ی این آیه به خواب رفتم و از خواب بیدار شدم...((...یخلق ما یشا و اذا قضی امرا فانما یقول له کن فیکون))
نویسنده :
یگانه - ساعت ٥:٠٥ ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦
می دانم این آیه را فقط برای دلخوشی خودم می خوانم...
... ((از من رمقی به سعی ساقی مانده))
----------------------------------------------------
این مدیر گروه هم بعضی وقتها آدم معقولی به نظر می رسد!..وقتی فهمیدم دیرکتور او را هم آدم حساب نمی کند دلم برایش سوخت..
....... هر روز می گویم می روم انصراف از تحصیلم را می گذارم روی میزش امروز بهتر از فرداست..
....... تاجیکی است...این لغت دیرکتور را او به جای منیجر یا چف می گوید و من هم خوشم آمد!...تا اخر ژوين اینجاست..به من پیشنهاد همکاری داد...اما اینجا کسی قبولش ندارد ...به من هم به طور غیر رسمی گفتند بیخیالش شو..دلایلشان جالب است، می گویند او پوزیشن ندارد و دنبال پیپر هم نیست، پس آدم نیست!...یعنی بدرد کار علمی نمی خورد...ولی آدم پُری است...اگر چه به هرحال من وقتش را ندارم!...دلم به حال او هم می سوزد...
پ.ن می خواهم جلد دوم ۱۹۸۴ را بنویسم..از روی زندگی تو نه! حق با توست! از روی زندگی خودم!
نویسنده :
یگانه - ساعت ٧:٥٢ ب.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦
اینجا قرار بود پستی راجع به ماهی مرده و ماهی زنده و ماهی کوچک و ماهی در کوچه! ..نه! در خواب و درخت بیدمشکی که زود بیدار می شود و درخت بیدمشک خواب آلویی که عاقبت بخیر می شود و ...بگذارم که عکسش را زهرا خواهر این فاطمه قرار بود بفرستد و هنوز بعد از یک ماه نفرستاده است! بدین وسیله از کلیه ی دوستان و آشنایان تقاضا می شود بدانند که کپی رایت آن عکس(کدوم عکس؟!) به ای وجه مال اینجانب است:دی
نویسنده :
یگانه - ساعت ٥:٢٤ ب.ظ روز سهشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦
آکنده از یاس،
پوشیده از گل هم که باشد،
سرشار از گنجشک و بلبل هم که باشد،
بین زمین و آسمان پل هم که باشد،
سد دیدار است،
دیوار، دیوار است.))
ب.ت. و روی زمین تو، پشت این دیوارها، همه چیز دچار فرسایش می شود...
نویسنده :
یگانه - ساعت ٩:٤٩ ب.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦
((گفتی کدوم بانک؟))
بانک ملت ۵۰۰ شمش طلا پاداش نیکوکاری شما(!!!!!)
بانک کشاورزی ۵۰۰ زانتیا
(زحمت باقی لیست را خودتان بکشید!)
این روزها، همه این تبلیغات ها را که وسط هر برنامه یا فیلمی روی اعصاب آدم راه می رود-به تعداد لازم- شنیدیم!
حداکثر سواستفاده از طمع انسانها برای سرکیسه کردنشان. چی؟ بدبینانه است؟!
خوب! پس لطفن خوش بینانه ترین جواب را به این پرسش بدهید!
آیا همه ی سپرده گذاران بانک به سود واقعی شان می رسند؟ یا اینکه چه کسی به بانکداران این حق را داده که سود پول ملت را به طور رندم(در خوش بینانه ترین حالت) بین چند نفر تقسیم کنند؟
*: این ترکیب زیبا را از کتاب ((توسعه و مبانی تمدن غرب))-سید مرتضی آوینی بخش مربوط به بانک وام گرفته ام.(وام گرفته ام؟!!!)
نویسنده :
یگانه - ساعت ٥:٢٥ ب.ظ روز سهشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٦
مادر بزرگ هم رفت...
پاک کن جهره ی حافظ به سر زلف ز اشک/ ورنه این سیل دمادم بکَند بنیادم
سالها بود که دیگر قصه نمی گفت...
پ.ن: بیش از بیست روز است که به مرگ فکر میکنم، فکر میکنم بدون هیچ نتیجه ای، چگونه می توان درباره ی چیزی اینقدر مبهم و گنگ، اینقدر خشن، به نتیجه ای رسید. جز اینکه مرگ هم مثل چیزهای دیگر این دنیا خوب و بد و متوسط دارد...