((....دوگانه باوری یا باور پارادوکسیکال چیزی نیست که خلق الساعه باشد. جورج اورول روح زمانه را باز یافته است و این زمانه زمانه دوگانه باوری است؛ زمانه، زمانه نیهیلیسم است و دوگانه باوری از نیهیلیسم زاییده می شود. حقیقت یک سویه است و شک دو سویه، که هم می تواند به جانب یقین میل کند و هم به جانب انکار... و شک، اگر بخواهد که به صورت امری پایدار در آید، باید که در دوگانه باوری – باور پارادوکسیکال – مقام جوید و دنیای « 1984» یوتوپیای شک است.
... و مگر دنیای امروز چیست؟ به معنای « صلح » در این روزگار بیندیشید: صلحی که پاسداری از آن با قدرت نمایی نظامی و تهدید یکدیگر به جنگ انجام شود چگونگی صلحی است؟ صلح در میان گرگ هایی که از وحشت یکدیگر به یکدیگر حمله ور نمی شوند چگونه صلحی است؟ ........
قطعیت و یقین علمی نیز در روزگار غلبه نسبیت، چیزی نیست جز عدم موقتِ امکان ابطال که عدم مطلق نیست و بنابراین، علم نیز چیزی جز « توهّمی از جهل کم تر » نیست.))
برگرفته از مقاله ی فردایی دیگر (نقدی بر دوکتاب ((۱۹۸۴)) و ((دنیای متهور نو)) )
پ.ن. این مقاله را قبلن هم خوانده بودیم، لیکن این بار با نقد های فلسفی این قسمتش به علم بسی حظیظیدیم و بسی دلمان خنک شد!!!
پ.ن.۲:خوب دیگه! حالا برم نسبیت عام ام رو بخونم هفته ی دیگه امتحان دارم!!!
پ.ن.۳ دنیا دست کیه؟
من دلش می خواهد الان خانه باشد...نه... نمی دانم شاید دلش می خواهد هرجایی باشد جز اینجا!...روزی هزار بار تمام مدل های دیگر زندگی کردن را بررسی می کند..روزی هزار بار..تازگی ها یک بغضی همین جوری بطور مداوم توی گلویش است..از آن بغضهایی که آدم به خاطرش می خندد ..آنقدر می خندد که (به قول سایه) مردم به او می گویند ((چته؟ حالت بده؟)) و تو می پرسی ((من که دارم می خندم..)) و می گویند ((اونی که بیشتر می خنده...)) و تو در شگفت می مانی که عجب! مردم این روزها اینقدر می فهمند که با سیلی هم دیگر نمی شود....
من دلش می خواهد الان در یک دشت بی انتها بدود/ دلش می خواهد هر وقت دلش خواست هرجا دلش خواست باشد/ من از اینجا، از این خراب شده، از این، از این، ازاین دنیا خسته شده..من......من همیشه من را وادار می کنم کارهایی که دلش نمی خواهد انجام دهد. من یک جنایتکارم!
پ.ن. یک فحش جدید یادگرفتم! فحش روز! امروز شدیدن دلم می خواست در دعوای با مدیر گروه به او بگویم جوری که همه بشنوند! به نظرم این فحش از هر بحث فلسفی در باره ی هدف از زندگی و best methodology و..و غیر فلسفی ای گویا تر است و در باره ی خیلی ها صدق می کند و کپی رایتش هم فقط مال خودم است-> :(( اون قدر paper بخون تا بمیری!)) البته ورژن های جالب تری هم دارد ولی چون مخاطب خاص پیدا می کند اینجا نمی آورم!!!
پ.ن.۲ واضح و مبرهن است که من شدیدن دارم جلوی من کافکایی ام را می گیرم که ننویسد و در واقع در پستهای قبلی بین هر دو پست دست کم یک پست نانوشته جاافتاده است! ولی خوب این یکی دیگر....
ب.ت. ((خون می خورم این چه مهربانی است/جان می کَنم این چه زندگانی است))؟!
ب.ت.۲ ((پیش از اینت بیش از این......
فقط گناه محبت است که ملال می آورد!
پ.ن. ((گاهی گر از ملال محبت برانمت(!) چندان جدا مشو که به شیون بخوانمت))
پ.ن.۲ قهرکردن هم بیش از سه روز به نظرم کار بدیست! یک هفته مسلمن و قطعن کار بدیست و بیشتر از یک هفته اصلن مدل بد بودنش قابل فرض نیست!
پ.ن.۳ حمل بر منت کشی نشود فقط خواستم یاد آوری کرده باشم! هرچند منت کشی هم اعتماد به نفس می خواهد!!!:دی
پ.ن.۴ هروقت دلت باهام مهربون شد بیا نه زودتر!
پ.ن.۵ یک یادداشت یک خطی با ۵ تا پانوشت؟!واقعن که!
-((استاد شما چند سالتونه؟))! با لبخند می پرسم چه ربطی داشت؟ -((آخه ما باید سن استادمون رو بدونیم))! ......فوقش یکی دو سال از من کوچکترند و البته اکثرن بزرگتر!
وقتی می رسم دارند از مسول کلاسها سراغ آقای (من) را می گیرند! مسول کلاسها مرا معرفی می کند و با لبخند شرمگینی سلام می کنند...من هم به روی خودم نمی آورم که شنیدم..خوب حق هم دارند ..در موسسه هیچ خانمی نیست..
وقتی وارد کلاس می شوم تقریبن کپ می کنم! حدود چهل نفرند، شیطان شلوغ و شر! و قطعن فراری از درس! مسول کلاسها و آموزش قبل از ورود به کلاس به من گوشزد می کنند و می خواهند که سخت نگیرم..ظاهرن ترم قبل یکی از اینجا برای تدریس رفته بوده و در رتبه بندی ۵۲ ام شده!......با نوشتن هر فرمول یا کلمه ی انگلیسی ای کلاس روی هواست!...
پ.ن: تجربه ی سخت ولی جالبی باید باشد!
پ.ن.۲: این ((من)) ای را که درس می دهد من جدی و عاقلیست، دوستش ندارم!
پ.ن.۳: سایه (My artist sister) و نسیم هم می نویسند!
ب.ت. ای دور از دست/ پر تنهایی خسته است/ گه گاه شوری بوزان!
بیگانه را خواندم! خلاصه ی داستان را می توان در این پاراگراف یافت:
((همه ی انسانها به طور یکسان محکومند که روزی بمیرند. نوبت او نیز روزی فرا می رسد. چه تفاوتی داشت اگر او را پس از متهم کردن به قتل به خاطر اینکه در مراسم تدفین مادرش گریه نکرده است(!) اعدام کنند؟))!
و وقتی مرگ به معنای نابودی باشد پس ((شیوه ی زندگی ای که مردم انتخاب می کنند، سرنوشتی که بر می گزینند، برایم چه اهمیتی داشت)) ((با چنان روشی زندگی کرده بودم و می توانستم با روش دیگری هم زندگی کرده باشم))!
کاملن درکش می کنم هم مرسو-شخصیت داستان- و هم کشیش را! کافیست دنیای مرسو را مدل کنیم، زشت و زیبا خوب و بد تفاوتی ندارند.
تصویر سازیش از زندان و توصیف چگونگی عادت کردن یک انسان آزاد بسیار برایم جالب و تامل برانگیز بود:((...آنگاه غالبن فکر می کردم که اگر مجبورم می کردند در تنه ی درخت خشکی زندگانی کنم، و در آن مکان هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به گل آسمان بالای سرم نداشته باشم آن وقت هم کم کم عادت می کردم...وانگهی این یکی از عقاید مادرم بود..که انسان بلاخره به همه چیز عادت می کند... ))
می خواستم چیزهایی درباره اش بنویسم ولی دیدم ژان پل سارتر همه چیز را -در مقاله ای راجع به این کتاب-گفته:((برای او (بیگانه) همه چیز مجاز است، چون خدایی در کار نیست و چون انسان خواهد مرد.)) و این :((بیگانه ای که او خواسته طراحی کند، درست یکی از همان بی گناه های وحشت انگیزی است که جار و جنجال ها و افتضاحات عجیبی در اجتماعات راه می اندازند چون مقررات بازی آن اجتماعات را قبول ندارند.))
پ.ن:درباره ی خود سارتر هم شنیدم با اینکه در فلسفه اش اخلاقیات جایی نداشته اما آدم اخلاقی ای بوده(!) و وقتی راجع به این از او سوال می کنند می گوید به خاطر تربیتم است! (به قول راحله فلسفه ای که به درد زندگی نخورد به چه دردی می خورد؟!)
پ.ن.۲ راستی راحله پنج شنبه امتحان داره براش دعا کنید!
می گویند از شاه آرتور هنگام مرگش-با طعنه- پرسیدند : چه حالی داری؟!
و او گفته: روزهای بهتری هم داشتم!
اگر از من می پرسیدند می گفتم : روزهای بدتری هم داشتم!
ب.ت. ...جمع نمی شود دگر هر چه تو می پراکنی!
پ.ن: در ادامه ی پست قبل جمعه را رفتیم کوه و کلی حال خوشی ما را رفت و کلی روی برفها سرسره بازی کردیم!
پ.ن۲: جمعه کی بود؟!!!!
میروم بخوابم که زنگ در به صدا در می آید. پستچی برایم خبر از تنهایی های یک نفر از آن سوی ایران آورده. همه ی جملات نامه به نظرم تکراری می آید. آنرا را کناری می گذارم و فکر می کنم شاید بهتر باشد در جوابش فقط یک کارت پستال سال نو بفرستم. (چگونه می توانم کسی را در تنهایی تسلا دهم!)
-------------------------------------
دیشب رفتیم فیلم ((میم مثل مادر)) را دیدیم و خندیدیم! اشتباه نکنید فیلم کمدی نیست!
در واقع باید به ملا قلی پور تبریک گفت! گمان نمی کنم هیچ کارگردان هندی ای هم توانسته باشد تمام بلایای ممکن را بدین شکل بر سر شخصیت اصلی اش نازل کند!
وقتی یکی یکی بلا ها را بر سر شخصیت های پرداخت نشده ی داستان (یا در واقع داستان پرداخت نشده) نازل می کرد- به طوری که ما دیگر پیش بینی می کردیم - نمی توانستیم جلوی خنده مان را بگیریم و من در یک قسمت خیلی غمناک(البته از نظر کارگردان) شک کردم یاس با این شدت دارد می خندد یا گریه می کند!(نزدیک بود از روی صندلی بیفتد!) ..
بعدش هم رفتیم تا برای جبران اثرات این فیلم خیلی کمیک پیتزا بخوریم تا خیلی حالمان خوب نباشد که حالمان بدتر شد....در میز کناری یکی از استاد های اینجا را دیدیم و....
-------------------------------------
ما برای کسانی که دوستمان ندارند-بهتر بود می گفتم هیچ احساسی نسبت به ما ندارند- وجود نداریم و او...او برای هیچ کس وجود نداشت! این صحنه ی تراژدیک انسانی آنقدر حالمان را بدتر کرد که ...که هنوز ....
ب.ت.:چقدر این روزا آدمات تنهان!
نظرات ()