یکی ازهم کلاسی ها نامم را برده است. میانه ی این ترم به کلاسش رسیدم. ذوق داشتم از بودن روبرویش اما. ساکت و آرام کلاس را می رفتم و می آمدم. به کسی هم آشنایی نمیدادم. سرم حسابی توی لاک خودم بود و غرق سوالهای خودم. رفتن من به کلاس، لزومن بسان یک شاگرد نیست. اغلب می نشینم روبروی استادی و به صداهای درون خودم گوش می دهم. فکرهایی که در من رشد میکنند در مواجهه با کسی. اگر «من»ام در مجاورت استادی یا دوستی «منِ دلپذیری» باشد مینشینم. وگرنه خیلی زود زحمت را کم میکنم. بهترین راه مواجهه با یک فکر، بحث و دیالوگ نیست. چون موقع بحث کردن مجبوری حرف بزنی و موقع حرف زدن کمتر می توانی فکر کنی. بهترین راه وقتی است که او افکارش را با دیگری بیان می کند و تو می شنوی. اما مخاطب مستقیم هم نیستی که مجبور باشی همه ی انرژی ات را صرف شنیدن کنی. بلکه مخاطب غائبی! و من می رفتم سر کلاس هایش. مثل یک مخاطب غائب. بی صدا و آرام. با کمترین اندرکنشی با دیگری. بی اینکه مجبور باشم حضورم را در نظر بگیرم. مثل یک روح. سبک می رفتم. بی بحث حتی. فقط خودم را در آن فضا می گذاشتم. و بعد می رفتم می آوردم اش! کلاسش برایم مثل آهنگ جدیدی بود که فضا و مکان را رنگی دیگر می داد. اما همین که خودم را می آوردم آن موسیقی رنگ می باخت. من هنوز قادر نبودم آن موسیقی را باور کنم تا جهان را با آن بنگرم. هنوز نمی توانستم به آن واقعیت ببخشم. مرا نمی شناخت. یعنی انتظار نداشتم بشناسد. اما آن هم کلاسی گفت تا اسمت را گفتم شناخت. گفت منتظرت است. پس رفتم که ببینم اش.
از دور کفش هایش را دم در می بینم. بی درنگ کفش هایم را در می آورم. انگار مواجهه با امر غیر عادی برایم عادیتر شده باشد از امر عادی! شاید همین غیرعادی بودن را با این جمله بیان میکنم: چه اتاق قشنگی دارید! و شاید این کلمهی قشنگ را ناخودآگاه به این خاطر میگویم تا از نفوذ غرابت اتاق در خودم بکاهم. اتاق سادهای ست. کف اتاق کف پوش نقشداری پهن است روی میز و صندلیها را ترمههای سادهای پوشانده. شباهتی به یک اتاق کار ندارد. در عوض جای دنج و آرامی ست. حالا استاد با وجود سن و سال اش بلند شده است به خوشامدگویی... کتابی روی میز نیمه باز است که مشغول خواندناش بوده. صفحه ای که باز است مطلبی مربوط به نقوش معماری قزوین است.
«دکتر {} هم حمایت می کند از ترجمهی این کتاب». کتاب هایی را که می خواسته به من معرفی کند پیش می آورد. اما قبل آن کتابی مربوط به رمز شناسیِ هندسی. کتاب را ورق می زنم اما چیزی نمیبینم. حواسم پرت است. دارم توی خودم دنبال چیزی میگردم. کلمههایی از ذهنم بیرون میکشم که انگار از جهان او دوراند و هر بار خودم را سرزنش میکنم که نه، این نه، منظورت را نمی فهمد، این طوری نه... صدایم قدری گرفته است. خودم را می یابم (همان من مغروری را که همیشه مشغول اندازهگیری دیگر هستیها و وجودهاست که حالا بلافاصله دارد) خودش را اندازه میگیرد. از این رام و آرام شدنِ این منِ سرکش و ناآرام، دلم خنک میشود. چقدر دلم تنگ شده بود برای تحت تاثیر قرار گرفتن.
در سخن گفتن اش"«تحکم عقلا" نیست بلکه ملایمت دلنشینی ست حتی وقتی میگوید باور کنید «باور کنید...باید این گنجها شناسانده شوند». آرامش خاصی در دلم احساس میکنم. خاص و عجیب. تصویر ذهنی من از آهنگ سخن گفتناش، گویی صورت ذهنی آن «خدای مهربون خودم» را دوباره متصور می سازد. تصویری که هر آدمی پس از بلوغ عقل و به خصوص در این جهان معنازدایی شده برای تداعیاش به تنهایی باید از هفت کوه سترگ فلسفه و هفت دریای عظیم عرفان و هفت هزار سال تاریخ بشری و اسطوره و عقل و هفت هزار کلمهی گم کنندهی دیگر بگذرد ... آرامش عجیبی احساس میکنم. آرامشی که اندکی بعد به آن قدری ترس اضافه میشود. ترس از چیزی ناشناخته. از مواجهه با کلماتی که نمیتوانم دنبالهشان را حدس بزنم. کلماتی از زیست-جهانی دیگر که از منِ کنونی دور مینماید. میکوشم «من»ی از خودم را احضار کنم که مناسب باشد اما «من» مناسبی در خودم نمییابم. از خودم می پرسم این فیزیک دانِ سرگردان چگونه از اینجا سر در آورده است.
-خوب من قبلن مقدمهی شما رو بر کتاب {} دیده بودم و خیلی برام جالب بود. اما نمی دونستم شما...
چشم هایش پایین است و توی چشم هایم نگاه نمیکند. اما برعکس از این کارش احساس بدی ندارم. حتی وقتی نگاهش پایین است تا من حرف بزنم قدری نفس راحتی میکشم و فکر میکنم.
توی اتاق اثری از کامپیوتر نیست. کارش تحقیق و مطالعه است در بین کتابهایی که پیدیاف اش پیدا نمیشود. و بین صفحات نت هم هیچ وقت مطلب دست اولی نمیشود دربارهشان یافت. ادا هم در نمیآورد مثل خیلیهایِ امروز که یک کامپیوتر ولو بیاستفاده باید توی اتاقشان داشته باشند. و در جایی که دربان دمِ درش هم یک تلویزیون مدار بسته زیر دستش هست، اتاقاش خالی است از این ضرورتِ قرن. و شاید این بیتفاوتیاش به ضرورتهای قرن است که به او ابهتی عجیب بخشیده است. اتاق او به نمازخانهای ساده میماند. لابلای حرفهایش که گیراییشان راه اندکی برای سربه هواییِ همیشگی من باقی میگذارد، چشم میگردانم توی کتابهای کتابخانهاش. کتابی با نام «کنگ» روبه بیننده چیده شده و لابلایش کتاب فلسفهی سهروردی و عین القضات و شاهنامه و حافظ را میبینم. باقی را با یک نگاه نمیتوانم بخوانم. روی نام «کنگ» بر میگردم.
«کاش میشد! کاش میشد گفت این زندگیها ..این آدمهای ساده...آن روستایی یا مزرعه دار نجات پیدا میکنند اما متاسفانه چنین نیست» می گوید «معرفت. این تنها نجات دهنده ازاین ویرانهی بیفرهنگی ست که همه را می بلعد "معرفت" و هیچ جایگزینی هم ندارد ایران شناسی اسلام شناسی و غرب شناسی. بی این سه، راهی به گریزگاه آرامش و تعادلی نخواهد بود. نگاه کنید این نقشهی گلیم قشقایی ست. این موضوع کار جدید من است» قاب روی میز، تصویری از طرح یک گلیم است با زیرنویسی لاتین در کنار عکس. استاد دربارهی کار گلیم میگوید «گویی هر چه بیادعاتر و دورتر از دغدغه های روز، نزدیکتر به حقیقت. این ستاره های هشت پر را می بینید. این رنگ ها را ببینید و این سه مقام را در طرح. رنگ شادِ زمینه را. و طرح کناره ها، دیالکتیک نور و ظلمت را می بینید؟ » می گویم انگار آن شخص در دل این نقش شهودش را نسبت به جهان به سال ها بعد منتقل کرده است.
لابلای حرف هایش بحث را می کشاند به تعادل « این ستاره های هشت پر نماد تعادل در ایران باستان است. این نقش گلیم را ببینید. مال 2500 سال پیش است. ستاره های هشت پر در مرکز قرار گرفته اند و 24 سوار از آن ها مراقبت می کنند. رمز عدالت و تعادل و اعتدال. این کلمات همیشه با هم می آیند. این طرحی که روی زمین پهن است را نگاه کنید. گرچه "نولید انبوه" است اما باز ستاره های هشت پر را می بینید. این ساختمان که درش هستیم خیلی قدیمی ست. طرح سقف را ببنید. ستاره ی هشت پر» نگاهش به قاب روی میز برمیگردد « نگاه کنید. ستاره های هشت پر در نقش این گلیم. این نماد تعادل است. این خود، ذکر است. نگاه کردن به این ستاره مثل گفتن ذکر آرامش بخش است. اگر ناراحتی ای داشته باشید آدم را آرام می کند.» یک آن در می یابم که شش جهت ام را این ستاره های هشت پر احاطه کرده اند. و من احساس نامانوسی دارم از این عبادتِ ناخواسته.
از انتظار میگوید. «انتظار. این کلمه ای است به وسعت تاریخ» و خاطره ای از کُربن می گوید «نوشته شبهای نیمهشعبان را میآمده تهران و این شب را توی کوچه ها میگشته». کار دوست داشتنیِ من! «حالا اما دیگر آدم ها با این واژهی انتظار نمیتوانند رابطه برقرار کنند». از عرفان های کاذبی که باب شده میگوید. از تقلیدهای ناشیانه از غرب. و از خلاءهای وجودی انسان. گلهگی میکند از دنیا. «مثل بدنی شده است بی سر». خدای من! چقدر این تعبیر را در ذهنم به کار برده ام! چقدر این تمثیل برایم گویاست! «روزنامه، مجله میخونید؟» سوالش را از منِ درونم می پرسم، می گوید نه به هیچ وجه. جواب درونم را قدری ملایم تر می کنم: «خوب خیلی به ندرت. وقت نمیکنم» به سمت کیف اش می رود و ماهنامهی {} را میگذارد جلویم. «نگاه کنید. اینجا» تمام صفحه به طور کامل عکس یک نظامی است. با داغی روی پیشانیاش. نمیتوانم حدس بزنم موضوع چیست و چه می خواهد بگوید. قدری گیج می شوم. «این صفحه...» عنوان مقالهی صفحهی مقابل را میخوانم. "...". مصاحبه به نظر میرسد. مجله را میبندم و از خودم دور میکنم. مثل کسی که آنقدر درد نوشیده باشد که یک جرعهی دیگر هم جا نداشته باشد. «ما را تکفیر کرده اند...ایشان گفته الکفر کلهم امه الواحده...این ها هم یک شعبه اش هستند. همین روزهاست که ما را دستگیر کنند! (لبخند) قبلن فقها تکفیر میکردند. حالا گویا نظامیها! از چیزی که خلاف روال معمول باشد میترسند» این جملات را با نهایت ملایمت همیشگی اش میگوید. و با خنده. موقع گفتن شان لحن اش هیچ تغییری نمیکند. می ترسم برایش. می فهمم که نمی فهمندش. مردم چیزی را که نمیفهمند به نزدیکترین چیزی که میفهمند تقلیل میدهند. و نزدیکترین چیز غیر عادی در فرهنگ عامه "کفر" است. شاید به همین خاطر است که تکفیر فقط توسط فقها انجام میشده. -هرچند فقها هم اشتباهات تاریخی معروفی دارند- و اما حالا گویا دیگر نیازی به تخصص ندارد! "تکفیر". تعجبی ندارد. او متعلق به جهانی بیگانه است. جهانی که نمیدانم چه بنامماش. (جهان ایجابی. جهان هنر.) جهانی که برای باورمندان دو چشم، واقعی نمینماید. عالم ناپیدا یا به قول خودش "جهان مینوی". با شوخیای که یعنی جدی بگیرید میگویم ولی مواظب خودتون باشید دکتر. انگار جمله ام را نشنیده باشد. «اینها مرا نه تنها ناامید نمیکند بلکه امیدوارتر میکند. من اصلن "یاس" را نمیشناسم این کلمه در واژه های من نیست. میدانید که یاس جزء لشکر شیطان است»... «مجوز نشرمان را هم احتمالن به زودی باطل میکنند» به! پس دارم ترجمه کتابی را قبول می کنم که احتمالن هرگز چاپ نخواهد شد. نمی دانم چرا من به هر جایی دل می بندم ویران می شود! من هم سفرهی دلم را باز میکنم و چند لقمهای می گیرم برایش از دردهایی همانند.
-می دونید هر روز باید به خودم و دیگران جواب بدم که چرا ... به نظر خیلی ها روشام یه جور کار جنون آمیزه... امید من به چند تا چراغیه که هنوز اینجا روشنه. چند نفری که مثل شما هنوز کار ارزشمند میکنن
بحث را می کشاند به خاطرات دوستان و شاگردانش و بعد: «ببینید یک حکیم اثر گذاره نه اثرپذیر. مثلن امام خمینی توی نوفل لوشاتو غربزده نشد! زندگی شو بخونید ... یه وقت فکر نکنید این ها که برای شما اتفاق افتاده تقصیر امام خمینیست ها! نه. ایشان...» گویی زیادهروی کرده باشم در درد دل! اما جملهاش را قطع نمیکنم. آنقدر این ارادت بیپیرایه و نازک او در این جهان بیارادتیها برایم جذاب است که میگذارم جملهاش را تمام کند. برایم جالب است این ارادت خالصانهی کسی که خودش هم زخمخوردهی شورهای بیشعور است. لبخند میزنم و می گویم «البته که نه! من معتقدم دشمنِ اصلی ما جهل است در صورت های مختلف ....» تلفن دفترش زنگ می خورد. با خنده میگوید «از نگهبانی است. به ام میگن می تونید تشریف ببرید!» دلم نمی خواهد اما خداحافظی می کنم. بیرون که می آیم سبکم. انگار کار سنگینی را انجام داده باشم.
برای اولین بار زود رسیدهام! قبل از استاد! شاگردانش اطراف کلاس میپلکند. کلاس چند دقیقهی دیگر شروع میشود. میبینماش که از سمتی از سالن میرود به سمت پلهها. با هیبت «وضو». آستینهای بالا زده و آب روی صورتش. یک دلِ سیر سِیرش میکنم. بس که ندید پدیدام! ندیدهام استادی را که نماز بخواند! توی آکادمیا ممنوع است! طبق قانونی نانوشته. مایهی تمسخر و استهزاست. اما او جرات اش را دارد. جرات انجام کاری را که با «reason» قابل توصیف نیست. «reasonable» نیست! عقل زمانه را اقناع نمیکند. آدمهایی که انجاماش میدهند روز به روز بیشتر به دیوانگان میمانند. و من یک دل سیر این دیوانه را، این آخرین دیوانه را، سِیر میکنم ...
باید اعتراف کنم که از شنیدناش شعف کوچک، اما عمیقی را در قلبم حس کردم. بعد از مدتها این نخستین باری بود که این کلمه را میشنیدم. میشنیدم و باور میکردم. «عالی»! آنقدر از شنیدناش شاد شدم که در بیخودیِ خود به چند عابر تنه زدم. حواسم از راهرفتن پرت شده بود....
کار که تمام شد، حس کسی را داشتم که فرشی بافته و حالا دارد تارهایش را قیچی میکند. فرشی از کلمات. بهترینِ کلمهها را انتخاب کرده بودم. تقریبن بهترین کلمهها را انتخاب کرده بودم. (لعنت! هزار و یک لعنت و نفرین به این کلمهی "تقریبن" که باید برای دقیق گفتن، اول جمله بیاید و همهی لذت جملهی قبل را زایل کند. اما همچنان که از لعنت فرستادن به این کلمهی بیچاره دارم دندانهایم را رویهم فشار میدهم باید اضافه کنم که در حدی که در این دنیا چیزی را بشود عالی نامید، تقریب بهکار رفته در آن جمله درست است. نه! نشد! کماش بود! باز هم باید لعنت بفرستم به «تقریب». به این فاصلهی همیشگی سایه و اصل، واقع و مطلق، من و ...). و مگر خودم نمیدانستم کار عالی است. اما گوشهایم سهم خودش را میخواست. کار را که فرستادم بیصبرانه منتظر بودم دکتر زنگ بزند و نظرش را بگوید. یک هفته گذشت و این انتظار کوچک را بر خودم حرام نکردم. وقتی زنگ زد توی خیابان بودم. مردد بودم که جواب بدهم یا نه. میترسیدم انتظار ناچیز و سترگم را با سروصدای ماشینها و آدمها خراب کنم. آخرش برداشتم. گفتم خواندید؟ گفت «خیلی... عالی بود!». لغت «خیلی خوب» را بهکار نبرد. دقیقن گفت «عالی». مساله اصلن این نبود که کسی کار «مرا» عالی توصیف کرده بود. مساله این بود که این کلمه در خارج تحقق پیدا کردهبود و من باورش کرده بودم. مساله این بود که «عالی» وجود یافته بود؛ نه اینکه من مسبباش بودم. «عالی»! وه که چقدر دلم برای این لغت تنگ شده بود. این کلمهی «مطلق» انگار. این توصیفِ بیعیب و نقص. این لغت مستکننده. نه هیچ چیز به اندازهی خودش نیست. هیچ لغتی جای خودش را نمیگیرد. هیچچیز این قدر خودش نیست: «عالی». باید نوشیدش. باید جرعه جرعه نوشید. مزه مزه اش کرد این کلمهی کمیاب را. وقتی در جای خودش به کار رفته باشد. وقتی در جای خودش ...
بار قبلی که شنیدهبودم، سر جلسهی دفاعیه دکترایم بود. نوشتند Excellent و یک کپیاش را هم یواشکی دادند دستم. هیچ حسی در من برنیانگیخت. اصلن باورش نکردم. من بیشتر دوست داشتم Passable میشدم. اینطوری خیلی بیشتر کیف میکردم. من حتی آن لحظاتی که آن امضاهای اجق وجق را در صفحهی آخر دیدم و یا آن روز که مثل مصرترین آدمها وایستاده بودم بالای سر شابلون زن که صحافی را بهزور همانروز ازش تحویل بگیرم، چنین حسی به آن کتابچه نداشتم. یا در واقع حسی که داشتم کوچکترین ربطی به این کلمه نداشت. حتی وقتی شنیدم دکتر ث، که گویا هرگز توی عمرش از کسی تعریف نکردهبود، پشتسرم از کارم تعریف کرده، گرچه شاخ در آوردم! اما هیچ حسی نداشتم. چون درواقع دیگر هرگز پشتسرم را هم نگاه نکردم. بچهها میگفتند توی عکسها با آن سبد گلِ دوستان، خندههای قشنگ و سرشاری کردی. آن خندهها اما بیشتر بابت خلاصی بود. بابت پایان یک دردسر بزرگ …!
اینبار اما فرق داشت این کلمه. بعد سالها قلبم باورش داشت. کار کوچکی بود که فقط برای دل خودم انجامش داده بودم. کسی که بابت این کار بهام تبریک میگفت قلب خودم بود. کار بزرگی نبود اصلن. قابل مقایسه با یک تز که اصلن! یعنی اصلن از آنکارهایی نبود که مردم در کل کار «عالی» مینامند. مردم اغلب این کلمه را به جای «بزرگ» به کار میبرند. همینجوری خرابش میکنند. کار کوچکی بود. اما یک کلمهی مطلق و یک شادی واقعی دربرداشت.
حالم بد شد از خواندن این خبر. بعد دیدم حق دارم! چرا باید حالم خوب باشد وقتی توی دنیایی زندگی میکنم که سه رکن اصلی اقتصادش این است: اسلحه، هروئین و قاچاق انسان (این تثلیث مقدس!) چرا باید حالم خوب باشد؟! به نظرم اگر آدمی بداند که در چه جهانی میزید و حالش خوب باشد باید تعجب کرد!
چرا باید حالم خوب باشد وقتی توی دنیایی زندگی میکنم که تعریفاش از انسان این است: «150 کیلووات ساعت برق!» این مقدار قطعن آدمهای زیادی را از هر صنف به طمع میاندازد. تا زندهای باید در خدمت ماشینها باشی بعد از مرگ هم جسدت باید ادای دین کند پس در این آیین سوزانده میشود. «جسدسوزی برای تولید برق». آن صحنهی اثر گذار از ماتریکس را یادتان هست؟ وقتی هر انسان بدل به یک باتری شده است؟ شاید وقت تولید فیلم (2000) فکر میکردیم بیش از حد بدبینانه باشد. حالا اما واقعیت دارد. و چرا نداشته باشد؟ چه نگرشی به جهان هست که در برابر این موضع دفاع کند؟ چه چیزی وجود دارد که جلوی قربانی شدن انسان برای ماشین را بگیرد؟ آن موضعگیری مسخرهای که بازخوانش نادرستی از مسیح است و منتظر است نئو خودش را برای ماشین قربانی کند؟ چه نگرش دیگری به جهان هست که در برابر این موضع از انسان دفاع کند؟ جالب اینجاست که حتی روزنامهی همشهری هم خبر را کماکان مثبت نوشته! :«این کار شاید از دید عدهای مشمئزکننده به نظر برسد اما ...»! سهروردی کجاست ورژن جدید حکمت اشراق را ببیند که اگر برای او انسان نور داشت، حالا برق دارد!... دیگر چه دلیلی وجود دارد که انسان نباید تبدیل به برق شود؟ شاید اولش قدری ناخوشایند به نظر برسد. اما قول میدهم اگر با این طرح قول تخفیف قیمت برق را بدهند خیلی ها کم کم راضی شوند و حتی چه بسا چند مقاله در دفاع ازش بنویسند! چون خوب میدانم در دل تک تک آدمها ...خیلی ها ...دارد آن معانی متعالی شکست میخورد و این معنی جدید از انسان جا می افتد. جالب این است که بدانید کسانی که این طرح را تصویب کردند و خواهند کرد هرگز نگران جسدهای خودشان نخواهند بود! چون این طرح شامل حال آنها نمیشود. چه باک وقتی این طرح بهینهسازی اقتصادی و صرفهجویی به نفع ماشینها، گردن متمولانی را نمیگیرد که قبرهای میلیونیشان را از بدو تولد به نام زدهاند؛ بلکه گردن خیابان خوابهایی را میگیرد که نه صنفی دارند که نگران زنده/مردهشان باشد، و نه جایی که حتی بعد مرگ تویش بخوابند.
* خیلی متاسفم و دل خور که دیگر نمیشود جلوی این جمله علامت تعجب گذاشت.
در سالهایی که من دانشجوی کارشناسی بودم یادم هست بچهها برای آزمون تافل که مقدمهای برای apply و خروج از کشور بود، باید عازم کشورهایی چون ترکیه میشدند. همان بحث تکراری «نشت نشا» و سکوی پرتاب و رشتهها و پرسشها و موضوعات تحقیقاتی که اساسن برای جای دیگری طرح شده بودند. دانشگاههایی که با هزینهی ملی برای مقاصدی غیر ملی دانشجو میپرورد و هنوز هم میپرورد. نتیجه چه شد؟ آیا اقدامی برای دلخوش کردن این آدمها برای ماندن در ایران صورت گرفت؟ آیا تغییری در این روند ایجاد شد؟ بله البته! آزمون تافل ملی شد تا این افراد برای مقدمات سفرشان مجبور نباشند طی مسیرهای طولانی کنند! همینجا آزمون بدهند و همینجا احتیاجات سفرشان را مهیا کنند تا پول از کشور خارج نشود. یعنی مساله «پول» بود. (و خوب همیشه هست. در نظام سرمایهداری پول تنها چیزیست که-مثل هر امر مقدسی- زمان ندارد! مثلن دیدم اعلام کردهاند فرار مغزها 50 میلیارد تومان در سال خسارت میزند. یعنی مغز=پول و لاغیر!...) البته عرضه باید مطابق تقاضا باشد. حالا که دیگرانی دارند از این آب گلآلودِ تقاضای خروج از کشور ماهی ..ببخشید «پول» صید میکنند چرا سر خود مسئولان بیکلاه بماند؟ این شد که آخرین مرحلهی پرورش دانشجویانِ داخل برای خارج نیز بومی شد! و ایناست معنای بومی سازی در ادبیات دولتی! اخیرن هم که کلاس های آزاد طراحی شده که حتی غیر دانشجوها هم می توانند بیایند آزادانه(!) پول بدهند واحدهای مورد نظر را بگذرانند، بعد مدرک واحدهای گذرانده را بگیرند و به راحتی ببرند آن ور آب.
مسلمن ماجرا به همینجا ختم نمیشود. نشده و نخواهد شد. همه که در حد تافل و اینها نیستند. پس مسالهی «پول»ِ باقی را کیسه کردن..ببخشید آموزش علم به باقی افراد چه میشود؟ عرض میکنم خدمتتان! مسابقهی دیگری در نظام سرمایهداری وجود دارد که بر پایهی تساویِ افراد بنا شده. برگهی شرکت در این مسابقه را باید در ایمیلهایتان دریافت کرده باشید. با عناوین انگلیسیای که ترجمهاش میشود: «آیا اصلن وقت درس خواندن ندارید؟ پس بیایید مدرک بگیرید!» روز به روز هم به روشهای سادهتر و ناچار بیکیفیت تر. اساس این نظام را باید توزیع یکسان مدرک نامید! ببخشید «علم»! روندش جهانیاست و مختص نظام سرمایهداری. روششاش طبق گفتهی خودشان این است: «چگونه خنگترین افراد را وارد دانشگاه کنیم». توی ایران این جریان از «ایجاد نیاز» کارمندان دولتی برای «ارتقا مدرک»...ببخشید سواد، ایجاد شد. و حالا وزیر فلان میگوید چرا باید بگذاریم ارز از کشور خارج شود. به این افراد همینجا مدرک بدهیم. و نتیجهی این نگرشِ کاملن کاپیتالایز شده چیزی نیست جز افزایش بیحساب دانشجویان فوق و دکترا. البته افزایش کمی. که باز هم البته در یک جهان کمیسازی شده دیگر همان مفهوم عرف «افزایش» را دارد بیهیچ پسوندی.
حالا از آنجا که من هم در همین مختصات لعنتی (نخیر منظورم مختصات جغرافیایی نیست، منظورم مختصات نظام سرمایهداریست) زیست میکنم (زندگی که چه عرض کنم!) پیشنهاد رئیس روئسا را دریافت کردهام مبنی بر افزایش دانشجویان! حالا چند تا؟! نه یکی نه دو تا! این جناب مرغ ما سالی شصتتتت تا تخم میذاره! ایستادهام در برابر این پیشنهاد که پس کیفیت آموزش چه میشود. دربارهام میگویند فلانی از پول بدش میاد! بعد هم یکی از دوستانِ خیرخواه نصیحتم میکند که «ببین! تو زیر بار نری میزارنت کنار یکی دیگه رو میارن که با سیستم کنار بیاد!» البته من در این مورد هیچ شخص حقیقی را مقصر نمیدانم. این خود «سیستم» است که با هرگونه «کیفیت»ی بالاتر از میانه میجنگد. حتی شخص عامل در حذف ممکن است ته دلش به این کار راضی نباشد. افراد دراین نظام همه پیچ و مهرهی سیستماند. سیستمی که کمکم دارد همهی سوالها و دغدغههای قدیم انسانی را مانند «علم بهتر است یا ثروت؟»، به پرسشهای تاتولوژیک تبدیل میکند.
-چرا اینا رو اینجوری می سازن آخه!
وقتی فروشنده میگوید که سخت میگیرم، برایش توضیح میدهم که این چهارمین کفشیاست که میخواهم بخرم و سه تای قبلی را اصلن نتوانستم بپوشم. حالا سه جفت کفش شیک و به بیفایده مانده روی دستم! اولی کفش کِرِم قشنگی بود که دوستش داشتم و مثل همیشه خیلی راحت انتخابش کردم. اما وقتی باهاش راه رفتم فهمیدم طراحیاش افتزاح است و هیچ userfriendly نیست! آدم قاعدتن وقتی کفش را میخرد نمیداند وقتی چند ساعت باهاش راه برود چه حالی پیدا میکند!
سومی را همین دیروزش خریدم. گفتم کفش طبی لابد خوب است! و حالا از درد کف و پشت پا به سختی میتوانم راه بروم! توی مغازه که پوشیدم هیچ مشکلی نداشت. اما درست بعد نصف روز راه رفتن باهاش، وسط خیابان درش آوردم و همان کفشهای عمونوروز خودم را ترجیح دادم. رفتم و به فروشنده گفتم اینها را نصف روز پوشیدهام و پیشنهاد کردم هرچه به نظرش لازم است به عنوان خسارت کم کند و اگر میشود پسش بگیرد چون من هیچ کاریش نمیتوانم بکنم. فروشنده به جای نه گفتن شروع میکند به حرف هایی دربارهی "لرزیدن توی گور" و اینکه هفتاد و شش سالش است و ... با آخرت مردِ پیر درگیر نمیشوم! دیالوگی بین ما شکل نمیگیرد و فرض میکنم به عنوان خریدار هیچ حقی ندارم، کفشها را بر میدارم و میآیم بیرون و سعی میکنم به خاطر نیاورم که یکی از سرگرمیهای بعضی دوستانم آنور آب تعویض جنس بعد شش ماه به بهانههای واهی است... میروم مغازهی کناری دنبال کفش جدید!
کفشهای چهارم، یک جفت کتانی-کفش جدید است که طراحیاش مناسب است. وقتی فروشنده کفشها را میگذارد توی کارتوناش، تازه با دیدن خط اجق وجق رویش به عمق فاجعه پی میبرم. در حالت دیگر ممکن بود به روی فروشنده بیاورم و لااقل حرفی بزنم اما حالا دیگر هیچ حرفی ندارم. با خودم میگویم تا همین حالا هم به اندازهی کافی وقتم هدر رفته. پاکت را میگیرم دستم و حتی حس میکنم دیگر از اینکه یک پاکت با خطوط و مارکهای چینی گرفتهام دستم و توی خیابان راه افتادهام نباید خجالت کشید. گرچه میدانم خانه که برسم مامان با دیدن آن خطوط اخمهایش توی هم میرود و باز غصهی "بیکاری جوون ها" را خواهد خورد.
دربارهی تیتر: با جریان داشتن پول نفت، سازندگان و تولید کنندگان هیچ دلیلی برای گرفتن فیدبک از خریدار احساس نمیکنند. دلیلی برای بهبود تولید داخلی وجود ندارد، وقتی با پول نفت میشود بهتر و به صرفهترش را وارد کرد. فکرکنید اگر خریدار توی ایران حق داشت و جنسی که خراب بود یا بهینه نبود به کارخانه پس فرستاده میشد، مسلمن ضرر در یک دوره باعث تصحیح در دور بعد میشد و با گذر زمان کارخانهها مجبور میشدند نظر مخاطب را جلب کنند. حالا اما این خریداران اند که مجبور میشوند سلیقهشان را مخاطب جنسی که از خرید و فروش نفت رد و بدل میشود تغییر بدهند: سلیقهی نفتی شده!
---
پ.ن: اوضاع کتابناک را که دیدم متاسف شدم. نوشته اند با نفری 100 تومان کمک مشکل شان حل می شود. لطفن اطلاع رسانی کنید.
توی کوله ام که گذاشته ام روی طاقچه پر است از دردهای مدرن از غم های پیشرفته از نگرانی های روز از غصه های ورژن جدید...
همه را گذاشته ام روی طاقچه ی آن اتاق کنار آن صندوقی که رویای دست نیافتنی کودکی هایم بود، پر از شیرینی های جورواجور و قره قوروت و سماق...
همه ی آن کوله بار خالی را چپانده ام کنار آن صندوقی که رویش قرآن کاهی قدیمی ای بود که اسکناس های ده تومانی و بیست تومانی عیدی را می گذاشتی لایش
آن همه آموختنی از زندگی، آن همه تجربه های سخت و پیچیده ی بی حاصل را -که سال های سال بود از سنگینیِ این کوله ی خالی پشتم به رنج بود- برای لختی گذاشتم روی آن طاقچه ای که تو چارتخم و داروهای سینه ات را می گذاشتی
آمده ام نشسته ام زیر این کرسی قدیمی تا مگر زغال گرسانده را بدمی و بگذاری بر منقل که صدای زوزه ی باد امشب بدجوری غوغا کرده است
آمده ام
لحاف را کشیده ام تا زیر چانه ام تا مگر گرمای این کرسی بتواند سرمای سالیان تنهایی را اندکی از عضله های خسته ام بزداید
آمده ام و منتظرم همچنان که زوزه ی باد به کلومب در می زند و سرش را به شیشه می کوبد برایم بار دیگر داستان آن شب تاریکی را بگویی که در بیابان گم شدی در زمستان و نه راه پس داشتی و نه راه پیش، آن سفری که پارچه و ادویه بار کرده بودی
گفتی در بیابان سرد و تاریکی گم شده بودی و ... به نهایت ناامیدی که رسیدی پیرمردی را ناگهان دیدی که راه را نشانت داد و بعد هرچه نگاه کردی دیگر ندیدی اش
آمده ام اینجا تا بعد از این همه باورکردنی های بی قصه و یافته های سرد و خنک و بی معنا، آن قصه ای را که در تمام سال های کودکی ام باور نکرده بودم دوباره بشنوم
آمده ام و دلم تنگ است برای آن قصه، آن قصه ی باورنکردنی
آمده ام امشب و می خواهم زندگی را هرچند دیر اما دوباره از تو بیاموزم
که چگونه میان مهلت سرفه هایت می توانی مرا به حیرت بیاوری
تا باور کنم که باور نکردنی ها هنوز در قلب تو وجود دارند
آمده ام و آنچنان گمشده ام در زمان
که این گوشه ی کرسی
آخرین نقطه ی زمین است برای من
آمده ام اما تو
سالهاست که رفته ای
من «این» خاک ها را می شناسم
خوب
دوستم –با لبخندی از«آن» جنس- می گوید: "چه ساده اند این ها! انرژی هسته ای ماییم! این آتش آسمانی که در سینه ی ماست. این نوری که خاموشی ندارد."
﴿إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا﴾
«شما بیش از آن حدی که آدمی را از هر دام و بلایی برهاند میدانید و این خطریست بس بزرگ»....«« تبعید یعنی «بودن» در جایی و «زندگیکردن» در جایی دیگر. مدام فکرکردن به جایی دیگر. یعنی حضورداشتن در جایی که متعلق به آن نیستی»...« دلم خوش است که در غربت وطن بودم»... «تبعید ربطی به جغرافیا ندارد. تبعید صرفن یک موقعیت وجودی است»...منم که در وطن خویشتن غریبم وزان»... «بودن در عینِ نبودن، مدام آنجا بودن»...« نیلوفری شده ایم روییده بر مرداب در سرزمین مسلمانان»...«ما را از این شهر راندهاند...بیآنکه اجازه داده باشند، به جایی معین برویم...ما را به لامکان تبعید کرده اند»...«غریبتر که هم از من غریبتر وطنم»...
میدانی رفیق! ما از اولش هم زیادی میفهمیدیم. همین وبال گردنمان شد. حالا وقتی مرا میخوانی که برویم کوه میفهمم که باز حالت خراب است. کمتر توی چشمهایت نگاه میکنم. میدانی که چند وقتیست کمتر توی چشمهای آدمها نگاه میکنم. آدمها طاقت این نگاه چشم به چشم را ندارند. وقتی توی چشمهای کسی نگاه میکنی، به عمق چشمها، خیلی چیزها که ممکن است هرگز نخواهد به تو بگوید توی چشمهایش میبینی. آدمها عذاب میکشند. نمیتوانند دروغ بگویند نگاه نمیکنم حس میکنم بیرحمیست حقارت کسی را به رویش بیاوری. به من بگو! به من بگو چند جفت چشم میتوان یافت توی این شهر-مثل چشمهای تو-که بشود تا ته...تا تهته اش...فقط زلالی انسان ببینی. نگاه نمیکنم...اما دلیل آنکه به چشمهای تو نگاه نمیکنم چیز دیگریست. نمیخواهم پرآب ببینمشان. میفهمم که باز بوی گریه میدهی
وقتی مرا میخوانی که «برویم کوه» یاد لنی میافتم که میگفت زیر ارتفاع دو هزارمتر.......و ما که میخواندیم میخندیدیم و میگفتیم....بگذریم! انگار تمام خندههایِ آن روزها حالا بوی گریه میدهد...
به پایین نگاه میکنی و من سکوت سنگینات را نمیشکنم خیره شده ای به شهر. شهری که میدانم حالا توی تک تک خیابانها و کوچههایش غریبهای. فکر کن چه زندگیهای عادیای آن پایین انتظار ما را میکشید! دراز و کم عمق و بی دردسر. چرا شیرجه زدیم در این عمق چه شوق جنون آمیزی بود در ما که هرچه میوهی ممنوعه بود خوردیم و بر در هر سرای خطری -خوانده یا ناخوانده- رفتیم. به همهی راحتیها پشت کردیم و پا در سختترین راهها گذاشتیم
همسالِگان تو مرغان خانگی خوبی شدند! اینک ترا چه شد که هوس کردی عقاب تیزپرواز قافترین قلهها شوی. نه آنچه هست «آنچه باید» بود و نه آنچه باید بود تن به مذلت هست شدن میداد و زندگی ما در این برزخ گذشت. جدال بیپایان دندانهای واقعیت و چشمهای خیال. جنگ همیشگی ارتفاعهای پست و پستیهای مرتفع. گریزهمیشگی از خزیدن و لولیدن خفتوار در انتظار. راندهشده از شهر و گمشده بیشهر. طردشده از «آنها» که هیچ جمعی جمع ما نبود. شهر کانستنتهای آلترایبل! شهر ارواح پارامتریک و هرمنوتیک و پارالیتیک ... اشباح انبوهسازی شده در انواع سایزها و بستهبندیها...رنگبندی هم دارند! تن دادن به تحمل تماشای لبخندهای تهوعآورِ به ظاهردوستانه که نغمهی ناجوربودن تو در نهایت پنهانکاری دورتر از برق دندانهای زیر لبهای خندانشان نمیرفت. رفیق! ما ساز ناسازگاری بودیم که بودنمان -بیهیچ گناهی- کوس ناسازی سازداران را مینواخت...
نفس عمیقی میکشی نگاهت را به سوی من میگردانی سکوتت را سر انجام میشکنی و میگویی «میدانی فقط با توست که هنوز میتوانم نفس بزنم» سرم را بالا میآورم دستم را میگذارم بر شانهات. من شهر توام رفیق! بیا! در من بگرد!
«هیچ کس هست از دوستان من که چندانی سمع عاریت دهد که طرفی از اندوه خویش با او بگویم، مگر بعضی از این اندوهان من تحمل کند به شرکتی و دوستی؟ که دوستی هیچکس صافی نگردد تا دوستی از مشوب کدورت نگاه ندارد. و این چنین دوستی خالص کجا یابم که دوستی های این روزگار چون بازرگانی شده است. آن وقت که حاجتی پدید آید مراعات این دوست فروگذارند، چون بی نیازی پدید آید {آن را بر اندازند.} مگر دوستی دوستانی که پیوند از قرابت الهی بُوَد و اِلف ایشان از مجاورت عَلَوی، و دل های یکدیگر را به چشم حقیقت نگرند و زنگار شک و پندار از سِرِ خود بزدایند، این جماعت را جز منادی حق جمع نیارد، چون جمع شدند این وصیت قبول کنند»
رساله پرنده- بوعلی سینا- ترجمه ی سهرودی
نظرات ()